هوازدگى هم به نظر آمده است و به كسر اول زحير و پيچشش شكم باشد و به هندى صمغ درخت اشترغار است كه به زبان عربى حلتيت مىگويند .
هنكار -
به فتح اول بر وزن زنگار به معنى تندى و تيزى باشد .
هنكارد -
به سكون را و دال بىنقطه به معنى هنكار است كه تندى و تيزى باشد و به فتح راى يعنى تندى و تيزى كند .
هنگام -
بر وزن اندام به معنى وقت و زمان و گاه باشد و به معنى موسم و فصل هم آمده است و به معنى هنگامه هم گفتهاند كه مجمع و انجمن و معركه باشد .
هنگامه -
بر وزن شهنامه مجمع و جمعيت مردم و معركه بازيگران و قصه خوانان و خواص گويان و امثال آن باشد .
هنگامه طفلان -
كنايه از دنيا و عالم است .
هنگامهگير -
معركهگير و بازيگر را گويند .
هنگامى -
بر وزن بدنامى ترجمهء خلق الساعه است يعنى جانورى كه در ساعت موجود شود همچو پشه و مگس و مانند آن .
هنگفت -
به فتح اول و فاى ساكن بر وزن انگشت به معنى گنده و سطبر و ضخيم باشد و اين معنى را بر جامه و پارچهء پوشيدنى بيشتر اطلاق كنند و به ضم اول هم آمده است و كنايه از بسيار هم هست و صاحب مؤيد الفضلا به جاى نون تاى قرشت آورده است كه هتگفت باشد و در جاى ديگر نيز به تاى قرشت نوشتهاند اللّه اعلم .
هنگه -
به فتح اول و كاف فارسى و سكون ثانى مخفت هنگامه است كه مجمع و معركه باشد .
هنمد -
به فتح اول و ميم و سكون ثانى و دال سبزى را گويند كه بر روى آب به هم رسد .
هنوتاس -
به فتح اول و ثانى به واو رسيده و تاى قرشت به الف كشيده و به سين بىنقطه زده نزديكان و مقربان درگاه احديت را گويند .
هنوز -
بر وزن تموز به معنى تا اكنون و تا حال باشد .
هنوند -
بر وزن فرزند به معنى حيا و شرم باشد و آن انحصار نفس است از ترس آن كه مبادا امرى قبيح از او صادر شود .
هنيز -
با تحتانى مجهول بر وزن تميز به معنى هنوز است كه تا حال و اكنون باشد .
بيان شانزدهم در هاى هوز با واو مشتمل بر شصت و چهار لغت و كنايت
هو -
به فتح اول و سكون ثانى زرد آب و ريمى را گويند كه از زخم و جراحت برمىآيد و آب دزديدن زخم و جراحت را نيز گفتهاند و به ضم اول به معنى آه و نفس باشد و كلمهاى است كه از براى آگاهانيدن و خبردار كردن گويند و در عربى به معنى او باشد كه ضمير غايب است .
هوا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده معروف است و نام قريهاى است از قراى دامغان و در آنجا چشمهاى است كه اگر چيزى مردار در آن چشمه افتد باد و طوفان عظيمى شود به مرتبهاى كه اسب و آدم را بيندازد و در عربى آرزوى نفس را گويند .
هواجوى -
بر وزن جفاجوى طالب و عاشق را گويند .
هواخواه -
با خاى نقطهدار و واو معدوله بر وزن چراگاه يار و دوست و محب را گويند .
هوارى -
بر وزن هزارى خيمهء بزرگ و بارگاه سلاطين را گويند .
هوازى -
با زاى نقطهدار بر وزن نمازى به معنى به يكبار و به يك ناگاه باشد و به كسر اول هم آمده است و به معنى بارگاه هم گفتهاند .
هواسيده -
به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن هراسيده لبى را گويند كه خون در آن كم شده و خشك گرديده و گندمگون شده باشد .
هواى خفتانپوش -
كنايه از هواى ابرى است .
هواى سنجابى -
به معنى هواى خفتانپوش است كه هواى ابرى باشد .
هوايى -
بر وزن نوايى سخنان هرزه و لغو را گويند و تير آتشبازى را هم گفتهاند كه چون آتش بر آن زنند به هوا رود و حاصل و درآمدى را نيز گويند كه از جاى غير معين به هم رسد و كنايه از مردمى است كه