تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 964

مساهمون:

ص٩٦٤
هوازدگى هم به نظر آمده است و به كسر اول زحير و پيچشش شكم باشد و به هندى صمغ درخت اشترغار است كه به زبان عربى حلتيت مىگويند .

هنكار -

به فتح اول بر وزن زنگار به معنى تندى و تيزى باشد .

هنكارد -

به سكون را و دال بىنقطه به معنى هنكار است كه تندى و تيزى باشد و به فتح راى يعنى تندى و تيزى كند .

هنگام -

بر وزن اندام به معنى وقت و زمان و گاه باشد و به معنى موسم و فصل هم آمده است و به معنى هنگامه هم گفته‌اند كه مجمع و انجمن و معركه باشد .

هنگامه -

بر وزن شهنامه مجمع و جمعيت مردم و معركه بازيگران و قصه خوانان و خواص گويان و امثال آن باشد .

هنگامه طفلان -

كنايه از دنيا و عالم است .

هنگامه‌گير -

معركه‌گير و بازيگر را گويند .

هنگامى -

بر وزن بدنامى ترجمهء خلق الساعه است يعنى جانورى كه در ساعت موجود شود همچو پشه و مگس و مانند آن .

هنگفت -

به فتح اول و فاى ساكن بر وزن انگشت به معنى گنده و سطبر و ضخيم باشد و اين معنى را بر جامه و پارچهء پوشيدنى بيشتر اطلاق كنند و به ضم اول هم آمده است و كنايه از بسيار هم هست و صاحب مؤيد الفضلا به جاى نون تاى قرشت آورده است كه هتگفت باشد و در جاى ديگر نيز به تاى قرشت نوشته‌اند اللّه اعلم .

هنگه -

به فتح اول و كاف فارسى و سكون ثانى مخفت هنگامه است كه مجمع و معركه باشد .

هنمد -

به فتح اول و ميم و سكون ثانى و دال سبزى را گويند كه بر روى آب به هم رسد .

هنوتاس -

به فتح اول و ثانى به واو رسيده و تاى قرشت به الف كشيده و به سين بىنقطه زده نزديكان و مقربان درگاه احديت را گويند .

هنوز -

بر وزن تموز به معنى تا اكنون و تا حال باشد .

هنوند -

بر وزن فرزند به معنى حيا و شرم باشد و آن انحصار نفس است از ترس آن كه مبادا امرى قبيح از او صادر شود .

هنيز -

با تحتانى مجهول بر وزن تميز به معنى هنوز است كه تا حال و اكنون باشد .

بيان شانزدهم در هاى هوز با واو مشتمل بر شصت و چهار لغت و كنايت

هو -

به فتح اول و سكون ثانى زرد آب و ريمى را گويند كه از زخم و جراحت برمىآيد و آب دزديدن زخم و جراحت را نيز گفته‌اند و به ضم اول به معنى آه و نفس باشد و كلمه‌اى است كه از براى آگاهانيدن و خبردار كردن گويند و در عربى به معنى او باشد كه ضمير غايب است .

هوا -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده معروف است و نام قريه‌اى است از قراى دامغان و در آنجا چشمه‌اى است كه اگر چيزى مردار در آن چشمه افتد باد و طوفان عظيمى شود به مرتبه‌اى كه اسب و آدم را بيندازد و در عربى آرزوى نفس را گويند .

هواجوى -

بر وزن جفاجوى طالب و عاشق را گويند .

هواخواه -

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله بر وزن چراگاه يار و دوست و محب را گويند .

هوارى -

بر وزن هزارى خيمهء بزرگ و بارگاه سلاطين را گويند .

هوازى -

با زاى نقطه‌دار بر وزن نمازى به معنى به يك‌بار و به يك ناگاه باشد و به كسر اول هم آمده است و به معنى بارگاه هم گفته‌اند .

هواسيده -

به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن هراسيده لبى را گويند كه خون در آن كم شده و خشك گرديده و گندم‌گون شده باشد .

هواى خفتان‌پوش -

كنايه از هواى ابرى است .

هواى سنجابى -

به معنى هواى خفتان‌پوش است كه هواى ابرى باشد .

هوايى -

بر وزن نوايى سخنان هرزه و لغو را گويند و تير آتشبازى را هم گفته‌اند كه چون آتش بر آن زنند به هوا رود و حاصل و درآمدى را نيز گويند كه از جاى غير معين به هم رسد و كنايه از مردمى است كه