تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦

هوسرب -

به ضم اول و سكون ثانى مجهول و سين بىنقطه و راى قرشت مضموم به باى ابجد زده به لغت زند و پازند به معنى نيك‌نامى و نام‌نيك باشد .

هوش -

با ثانى مجهول بر وزن گوش زيركى و آگاهى و شعور و عقل و فهم و فراست را گويند و به معنى روح و جان و دل هم آمده است و به لغت پهلوى به معنى مرگ و هلاكت باشد و زهر قاتل را نيز گويند و به فتح اول به معنى كرّ و فرّ و خودنمايى باشد .

هوشاز -

به ضم اول و ثانى مجهول و ثالث به الف كشيده و به زاى نقطه‌دار زده تشنگى اسب و شتر و مانند آن را گويند كه به غايت رسيده باشد .

هوشازه -

به فتح زاى نقطه‌دار به معنى هوشاز است كه تشنگى اسبان و شتران باشد .

هوشازيدن -

با زاى نقطه‌دار بر وزن جوشانيدن به غايت تشنه شدن اسب و شتر و ساير حيوانات باشد .

هوشمند -

با ميم بر وزن گوسفند به معنى صاحب هوش باشد چه مند به معنى صاحب و خداوند هم آمده است و عاقل و بخرد را نيز گويند .

هوشنگ -

با ثانى مجهول و فتح ثالث و سكون نون و كاف فارسى به معنى امر اول باشد و هوش و آگاهى و عقل و خرد را نيز گويند و نام چهارم فرزند آدم عليه السلام است كه يكى از سلاطين پيشدادى بوده پدرش سيامك و جدش كيومرث نام داشته گويند آتش و آهن در زمان او به هم رسيد و آلات زراعت كردن ساخت و جويها روان كرد و شهر و عمارت بنا نهاد و شياطين را از مخالطت آدميان دور گردانيد و بعد از كيومرث بر تخت نشسته چهل سال پادشاهى كرد و بعد ازو تا سيصد سال پادشاه در عالم نبوده مردمان به انصاف سلوك مىكردند و متعرض يكديگر نمىشدند و بعضى گويند از فحشد بن سام اوست و پيغمبر است و كتاب جاويدان خرد كه به جاويد نام اشتهار دارد از او يادگار مانده است و وجهء تسميهء او به پيشداد آن است كه پيوسته از عدل و انصاف و احسان سخن گفتى و خلق را به داد و دهش ترغيب فرمودى و او را ايثاربخش نيز مىگفته‌اند و نام پادشاهى هم بوده از باستانيان يعنى از پيشينگان .

هوش واژن -

با واو و الف و زاى فارسى و نون به معنى صحو است كه هشيار شدن باشد و به اصطلاح صوفيه صحو حالتى است ميان خواب و بيدارى كه سالك را در آن فيضى از عوالم عاليه فايض شود و به عالم معنى وصول يابد و بعضى از مغيبات مشاهده كند و اين معنى به اختيار او نيست و موقوف است به فرود آمدن فيض و اين را كشف و مشاهده گويند .

هوشيدن -

بر وزن جوشيدن به معنى تعقل كردن باشد چه هوش به معنى عقل هم آمده است .

هوفاريقون -

به لغت رومى نام دوايى است كه آن را دازى رومى گويند و آن حبى باشد سرخ به رنگ سماق بغدادى و به عربى رمان الانهار خوانند عرق النسا را نافع است و بول و حيض براند و آن را هيوفاريقون هم مىگويند كه بعد از حرف اول ياى حطى باشد .

هوفسطيداس -

به ضم اول و فتح فا و سكون سين بىنقطه و طاى حطى به تحتانى رسيده و دال ابجد به الف كشيده و به سين بىنقطه زده به لغت رومى نام عصارهء لحية التيس است كه به فارسى شنگ و به عربى اذناب الخبل خوانند .

هوفقيداس -

به فتح فا و قاف به تحتانى رسيده و دال به الف كشيده و به سين بىنقطه زده به لغت رومى رستنى باشد سرخ رنگ به سياهى مايل و به عربى عصى الراعى خوانند داخل قابضات است خون را ببندد .

هوفيلوس -

با فاى به تحتانى رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى گياهى است كه آن را به فارسى شنكار و به عربى حميرا خوانند برگ آن سياه به سرخى مايل است با سركه بر بهق طلا كنند نافع باشد آن را خس الحمار هم مىگويند .

هوگويك -

به ضم اول و كاف فارسى و ياى حطى مفتوح به كاف زده مرغ شب‌آويز را گويند كه مرغ حق‌گوى است .

هوگيك -

به ضم اول و سكون ثانى مجهول و كاف فارسى مضموم و تحتانى مفتوح و كاف ديگر ساكن كالك را گويند كه خربزهء نارسيده باشد .

هول -

به ضم اول و ثانى مجهول بر وزن غول به معنى بلند و رفيع باشد و به معنى راست و درست هم آمده است و به فتح اول به معنى ترس و بيم باشد .

هولس -

با لام و سين بىنقطه و حركت غير معلوم جان را گويند و به عربى روح خوانند .

هولشك -

به ضم اول و كسر ثالث و سكون شين نقطه‌دار و كاف مردم كثيف و نكبتى را گويند و شخصى كه پيوسته رخت خود را ملوث گرداند .

هولك -

به ضم اول با ثانى مجهول بر وزن كوچك جوزباى و گردكان بازى را گويند و بعضى گردون بازى را گفته‌اند و آن چرخى باشد كه طفلان از چوب و خلاشه سازند و بر آب روان نصب كنند تا آب بر آن خورده به گردش درآيد و به فتح اول آبله دست و پا را گويند و به معنى هلاكت هم به نظر آمده است و