تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 963

مساهمون:

ص٩٦٣

هن -

به فتح اول و سكون ثانى غير مشدد به معنى منت باشد كه از ممنون شدن است و با ثانى مشدد در عربى فرياد كردن شتر ناقه و گريه كردن آدمى را گويند و به كسر اول به معنى هست باشد كه در مقابل نيست است به لغت زند و پازند به معنى اندام باشد كه در برابر بىاندام است .

هناهين -

با هاى هوز بر وزن سلاطين به معنى گفتگو و هجوم مردمان و صداى اسبان باشد وقتى كه لشگرى و جماعتى بسيار سوار شده مىرفته باشند .

هنايش -

به كسر اول بر وزن ستايش به معنى تأثير و اثر داده شده باشد .

هنباز -

بر وزن و معنى انباز است كه شريك و نظير باشد .

هنبان -

بر وزن و معنى انبان است و آن پوستى باشد كه درست از گوسفند برآورده باشند و دباغت كنند و چيزها در آن نهند و به عربى جراب گويند و زنبيل درويشان را نيز گفته‌اند كه سفره گرد چرمين باشد .

هنج -

به فتح اول بر وزن و معنى رنج به معنى كشيدن باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى بكش و به معنى انداختن هم گفته‌اند و دو چيز را نيز گويند كه به حسب كيفيت يك قدر داشته باشد و دو شخص كه بر يك قصد و يك عزم و يك اراده باشند و امثال اينها .

هنجار -

با جيم ابجد بر وزن زنگار به معنى راه و روش و طريق و طرز و قاعده و قانون و رنگ و لون باشد و به معنى جاده و راه راست هم آمده است و بعضى راه غير جاده را گويند ليكن محاذى راه راست باشد كه به راه روند و بعضى از غير جاده به راه رفتن را به اين معنى گفته‌اند كه به جهت نزديكى منزل بر بيراهه به راه روند تا زودتر به منزل برسند و به كسر اول هم آمده است .

هنجام -

به فتح اول بر وزن اندام مردم بيكار و تنبل و كاهل و باطل و مهمل را گويند .

هنجد -

بر وزن ابجد يعنى بيرون كشد چه هنج به معنى كشيدن است .

هنجمك -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح جيم و ميم و كاف ساكن بر غست را گويند و آن علفى است شبيه به اسفناج كه در آشهاى آرد كنند و به عربى غملول خوانند .

هنجيدن -

بر وزن رنجيدن به معنى بيرون كشيدن و برآوردن باشد .

هند -

به فتح اول بر وزن چند يعنى هستند و موجودند و راه و طريق و هنجار و قاعده و قانون را نيز گويند و به كسر اول نام ملكى است وسيع كه حدى به چين و حدى ديگر به سند دارد و نام گروهى باشد از مردم و نام زنى هم بوده است .

هنام -

به ضم اول بر وزن غلام به لغت زند و پازند به معنى اندام باشد كه در برابر بىاندام است .

هندبا -

به كسر اول و سكون ثانى و ثالث و باى ابجد به الف كشيده گياهى است تلخ كه آن را به فارسى كاسنى مىگويند و بيخ آن را عربان و اصل الهندبا خوانند .

هندبيد -

به كسر اول و سكون ثانى و ثالث و باى ابجد به تحتانى مجهول كشيده و به دال بىنقطه زده به معنى هندبا باشد كه كاسنى است .

هندسان -

با سين بىنقطه بر وزن هندوان مخفف هندوستان است و هندستان مخفف هندوستان .

هندسه -

به كسر اول و ثالث و فتح سين بىنقطه به معنى اندازه و شكل باشد و ارقامى را نيز گويند كه در زير حروف كلمات نويسند همچو ابجد هوز حطى .

هندوان -

به فتح اول و ثالث و واو بر وزن همزبان نام قلعهء بلخ است .

هندوبار -

به كسر اول و باى به الف كشيده بر وزن گيسودار به معنى هندوستان باشد و كنايه از دولت سياهى هم هست .

هندوى اژدها -

كنايه از شمشير و تيغ هندى است .

هندوى باريك بين -

كنايه از كوكب زحل است .

هندوى پير -

به معنى هندوى باريك بين است كه كنايه از كوكب زحل باشد .

هندوى چرخ -

به معنى هندوى پير است كه كوكب زحل باشد .

هندوى دريانشين -

كنايه از نويسندگى باشد .

هندوى سپهر -

به معنى هندوى چرخ است كه كنايه از كوكب زحل باشد .

هندوى گنبذگردان -

به معنى هندوى سپهر است كه كنايه از ستارهء زحل باشد .

هندى -

معروف است كه هندوستانى باشد و كنايه از تيغ و شمشير هندى هم هست .

هنگ -

به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى چند معنى دارد 1 - سنگينى و تمكين و وقار باشد 2 - قصد و اراده و آهنگ طرفى و جايى 3 - غار و شكاف كوه باشد 4 - وزن و مقدار هر چيز 5 - زور و قوت و قدرت را گويند 6 - به معنى بسيار و وافر و فراوان باشد 7 - نگاهداشتن و غمخوارى كردن 8 - زيرك و عاقل و دانايى و هشيارى باشد 9 - قوم و قبيله و لشكر و سپاه را گويند 10 - ضرب و صدمه و آسيب و آزار باشد 11 - دم آبى كه خورند و به معنى زكام و