وجودى نيست و به وجود او موجود است لا غير تعالى شانه .
هسر -
به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت يخ را گويند و آن آبى است كه در زمستان مانند شيشه بندد .
هسك -
به فتح اول و ثانى و سكون كاف غله بر افشان را گويند و آن آلتى باشد كه به آن غله را به باد دهند تا از كاه جدا شود و نيز طبقى باشد پهن كه از نى بافند و بدان غله پاك كنند و به سكون ثانى هم به نظر آمده است .
هسير -
بر وزن فقير به معنى هسر است كه يخ باشد .
بيان دهم در هاى هوز با شين نقطهدار مشتمل بر بيست و يك لغت و كنايت
هش -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى رفتن باشد كه نقيض آمدن است و به معنى گل و لاى هم آمده است و به ضم اول مخفف هوش است كه زيركى و ذهن و عقل و شعور و جان و روح باشد و فوت و موت را نيز گفتهاند كه در برابر حيات و زندگى است .
هشپلك -
به ضم اول و باى فارسى بر وزن بلبلك صدايى است كه كبوتربازان به وقت كبوتر پرانيدن با دو سر انگشت دست از دهان بيرون كنند .
هشت باغ -
كنايه از هشت بهشت است .
هشت بستان -
به معنى هشت باغ است كه كنايه از هشت بهشت باشد .
هشت دهان -
با دال ابجد و هاى هوز بر وزن سخت كمان نام گياهى است و بعضى عود هندى را گويند و بعضى ديگر گل خيرى را كه خبازى باشد نقرس را نافع است .
هشت گنج -
عبارت از كنوز ثمانيه خسروپرويز است كه گنج عروس و گنج باد آورد و ديبه خسروى و گنج افراسياب و گنج سوخته و گنج خضرا و گنج شاد آورد و گنجبار باشد و هر يك در جاى خود آمده است .
هشت ماوى -
كنايه از هشت بهشت است .
هشت مرعى -
به معنى هشت ماوى بود كه كنايه از هشت بهشت باشد .
هشت منظر -
به معنى هشت مرعى باشد كه هشت بهشت است و هشت فلك را نيز گويند كه فلك البروج و فلك زحل و فلك مشترى و فلك مريخ و فلك آفتاب و فلك زهره و فلك عطارد و فلك قمر باشد .
هشتن -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و نون ساكن به معنى گذاشتن و فرو گذاشتن و رها كردن و آويختن باشد .
هشت و مشت -
به ضم اول و ميم اين لغت از اتباع است به معنى جنگ كردن با مشت و لگد و سيلى و امثال آن باشد .
هشتويش -
به فتح اول و سكون ثانى و كسر فوقانى و واو به تحتانى مجهول كشيده و به شين نقطهدار زده نام روز پنجم است از خمسهء مسترقه قديم كه روز آخر سال فارسيان باشد .
هشته -
به كسر اول بر وزن رشته به معنى گذاشته و فرو گذاشته و رها كرده و آويخته باشد .
هشت هيكل رضوان -
كنايه از هشت بهشت است .
هشفيفل -
به فتح اول و سكون ثانى و فاى به تحتانى رسيده و فاى ديگر مضموم و لام ساكن زردك صحرايى را گويند كه شقاقل باشد قوت باه دهد و شير زنان را هم زياده كند .
هشنگ -
به فتح اول بر وزن پلنگ مردم بىسر و پا و مفلس را گويند .
هشو -
به ضم اول و ثانى و سكون واو به معنى هوش و ذهن و عقل و زيركى باشد و قلعه و حصار را نيز گفتهاند .
هشوار -
با واو بر وزن و معنى هشيار است كه نقيض بىهوش باشد .
هشومند -
به ضم اول و فتح ميم بر وزن گلوبند به معنى هوشمند است كه خداوند عقل و هوش و زيركى باشد و به فتح اول هم گفتهاند .
هشيدن -
به كسر اول و فتح دال بر وزن نشيمن به معنى گذاشتن و فروگذاشتن و رها كردن و آويختن