تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١
معروف در عربى بانگ كردن سگ و ناخوش داشتن چيزى را و خشك شدن گياه را گويند .

هرين -

به ضم اول و كسر ثانى غير مشدد بر وزن سرين آواز مهيب را گويند همچو آواز سباع و وحوش و به فتح اول و ثانى مشدد هم گفته‌اند .

هريو -

به كسر اول و ثانى بر وزن غريو شهر هرات را گويند .

هريوه -

به كسر اول و ثانى به تحتانى مجهول رسيده و فتح واو منسوب به هرات را گويند و زر خالص و رايج را نيز گفته‌اند وزن فاحشه را هم مىگويند .

بيان هفتم در هاى هوز با زاى نقطه‌دار مشتمل بر بيست و شش لغت و كنايت

هزار -

به فتح اول ده صد را گويند كه به عربى الف خوانند و بلبل را هم گفته‌اند كه عربان عندليب خوانند و بازى چهارم نرد هم هست كه ده هزار باشد و در اين زمانه داو هزار مىگويند .

هزار اسب -

به فتح اول و همزه در چهارم و سكون سين بىنقطه و باى فارسى نام قلعه‌اى است از مضافات خراسان .

هزار اسپند -

و هزار اسفند در لغت اول با باى فارسى و در دويم با فا نوعى از سداب كوهى است و آن را به يونانى مولى مىگويند و به عربى حرمل عامى خوانند گرم و خشك است در سيم و چهارم بر مفاصل طلا كنند نافع باشد .

هزار آستين -

كنايه از دريا است چه هر شعبه‌اى از آن به منزلهء آستينى است .

هزار افشان -

به فتح اول و همزه و سكون فا و شين نقطه‌دار به الف كشيده و به نون زده درخت تاك صحرايى باشد و آن مانند عشقه بر درخت پيچد و آن را هزار جشان هم مىگويند يعنى هزار گز .

هزاران -

بر وزن بهاران جمع هزار است بر خلاف قياس و عدد هزار را نيز گويند كه الف باشد و بلبل و عندليب را نيز گفته‌اند و بازى چهارم نرد را هم مىگويند كه داو هزار باشد .

هزار آوا -

با واو به الف كشيده بلبل را گويند كه عندليب باشد و او را هزار آواز هم مىگويند با زاى نقطه‌دار در آخر .

هزار بز -

به ضم باى ابجد و سكون زاى هوز نام قلعه‌اى است در ولايت خراسان .

هزار پسر -

به كسر باى فارسى و فتح سين بىنقطه و سكون راى قرشت نام گياهى است دوايى .

هزار تابه -

با فوقانى به الف كشيده و فتح باى ابجد نامى است از نامهاى آفتاب عالمتاب .

هزار توى -

به ضم تاى قرشت و سكون واو و ياى حطى چيزى است كه با شكنبهء گوسفند و غيره مىباشد و آن را هزار خانه هم مىگويند و به عربى رمانه خوانند .

هزار جشان -

به فتح جيم بر وزن قطار كشان به معنى هزار افشان است كه تاك صحرايى باشد و آن بسيار بلند مىشود و بر درختها مىپيچد و معنى آن هزار گز است چه جشان به معنى گز باشد و خوشه آن زياده برده دانه نمىشود و به جهت دباغت كردن پوست و چرم به كار برند و به عربى فاش را گويند .

هزار چشمه -

به فتح جيم فارسى و سكون شين نقطه‌دار و ميم مفتوح علتى و ريشى باشد كه بيشتر بر پشت آدمى به هم رسد و آن را به عربى سرطان خوانند .

هزار خانه -

با خاى نقطه‌دار بر وزن انار دانه چيزى است كه با شكنبه گوسفند مىباشد و شكنبه را نيز گويند .

هزار داستان -

با دال بىنقطه به الف كشيده بلبل را گويند كه به عربى عندليب خوانند .

هزار دستان -

به حذف الف بعد از دال بىنقطه به معنى هزار داستان است كه بلبل باشد .

هزار رخشان -

با راى بىنقطه و خاى نقطه‌دار و شين قرشت بر وزن هزار دستان به معنى هزار افشان است و آن گياهى باشد كه ميوهء آن مانند خوشه انگور است و دباغان به كار برند .

هزار ميخ -

بر وزن چهار ميخ خرقهء درويشان باشد كه بخيهء بسيار بر آن زده باشند و آن را هزار ميخى هم مىگويند و كنايه از آسمان پر كواكب هم هست .

هزاك -

به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به كاف