تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 947

مساهمون:

ص٩٤٧

بيان سيم در هاى هوز با باى فارسى مشتمل بر سه لغت

هپاك -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به كاف زده فرق سر و تارك سر را گويند و با باى ابجد هم آمده است .

هپر -

به فتح اول و ثانى بر وزن شرر به معنى چرك و ريم باشد .

هپيون -

بر وزن و معنى افيون است كه ترياك باشد و به اين معنى با باى ابجد هم آمده است .

بيان چهارم در هاى هوز با جيم ابجد مشتمل بر شش لغت

هج -

به فتح اول و سكون ثانى راست بازكردن چيزى باشد مانند علم و نيزه و ستون و امثال آن و راست ايستادن چيزى را نيز گويند بر زمين و با جيم فارسى هم آمده است .

هجاور -

به فتح اول و واو بر وزن سراسر نام شهرى است از ملك خطا كه مردم آنجا به خوش صورتى و صاحب حسنى مشهوراند و جمع و گروه مردم را نيز گويند .

هجند -

بر وزن سمند برغست را گويند و آن سبزى است مانند اسفناج كه در آشها كنند .

هجنم -

به فتح اول و نون بر وزن مرهم به زبان زند و پازند به معنى مىدهم باشد كه از دادن است .

هجيد -

به فتح اول و تحتانى مجهول بر وزن كشيد به لغت زند و پازند به معنى بدهيد باشد كه امر به دادن است .

هجير -

بر وزن فقير نام پسر قارون بن كاوه است كه او را سهراب وقتى كه به ايران مىرفت در پاى قلعه سفيد در سبزوار در جنگ زنده گرفت و به ضم اول به معنى خوب و نيك و نيكو و زبده و خلاصه باشد .

بيان پنجم در هاى هوز با دال ابجد مشتمل بر هشت لغت و كنايت

هدبه -

به فتح اول و باى ابجد و سكون ثانى جانورى است پر دست و پا و آن را عوام خرخدا مىگويند خوردن آن با شراب يرقان را نافع است .

هدمان -

به فتح اول و سكون ثانى و ميم به الف كشيده و به نون زده به معنى ايثار است و آن از خود بازگرفتن و به ديگرى صرف كردن باشد .

هدنج -

به فتح اول و ثانى و سكون نون و جيم اسب خنك را گويند يعنى اسبى كه موى او سفيد باشد .

هدنگ -

بر وزن خدنگ به معنى هدنج است كه اسب خنك باشد .

هده -

به ضم اول و فتح ثانى به معنى حق و راست و درست باشد چنان‌كه بيهوده ناحق و باطل و هرزه را گويند و به معنى فايده هم به نظر آمده است كه نقيض نقصان است .

هدى -

به فتح اول و سكون ثانى و تحتانى به معنى ديمه باشد و آن زراعتى است كه از آب باران حاصل مىشود و در عربى چاروايى را گويند كه به جهت قربانى به مكه معظمه فرستند اعم از شتر و گوسفند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 947 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )