هموار و به يك طريق و برابر و هميشگى و پيوسته باشد .
هامون -
بر وزن قارون به معنى دشت و صحرا و زمين هموار خالى از بلندى و پستى باشد و به عربى قاع خوانند .
هامى -
بر وزن جامى سرگشته و حيران مانده را گويند .
هاميان -
بر وزن آسمان هميان را گويند و آن كيسه درازى باشد كه زر در آن كنند و بر كمر بندند .
هان -
بر وزن كان كلمهء تنبيه است يعنى در محل آگاهانيدن و تأكيد در كارى و امرى به كار برند خواه به طريق امر باشد و خواه به عنوان نهى و خواه به خوش طبعى و ظرافت و خواه به تصديق و جد و امر به شتاب كردن هم هست يعنى بشتاب و جلد باش .
هانى -
بر وزن كانى به زبان پهلوى امر به نشستن باشد يعنى بنشين .
هاوش -
به ضم واو و سكون شين نقطهدار امت را گويند مطلقا يعنى امت هر پيغمبر كه باشد و ترجمهء متعلق هم هست .
هاوشت -
به ضم واو و سكون شين و تاى قرشت به معنى هاوش باشد كه امت پيغمبر است و ترجمهء متعلق هم هست به لغت زند و پازند .
هاون -
به فتح اول و سكون نون معروف است و كنايه از فرج زنان يعنى موضع جماع ايشان هم هست و به كسر واو به لغت زند و پازند نام كاهلول است از جملهء پنج كاه يعنى پنج وقت عبادتى كه زردشت قرار داده بوده و تابعان او مىكردند .
هاون كوب -
شخصى را گويند كه به جهت عطاران و طبيبان دارو و اجزاى معاجين بكوبد و مركب و سياهى ساز را نيز گويند و كنايه از جماع كننده هم هست .
هاى -
بر وزن و معنى واى است و آن لفظى است كه در وقت دردى و المى و آزارى و مصيبتى بر زبان رانند .
هاياهاى -
با تحتانى و هاى به الف كشيده و به ياى حطى زده شور و غوغاى ماتم زدگان و واقعهديدگان باشد .
هاياهوى -
با هاى به واو كشيده و به ياى حطى زده شور و غوغاى ارباب طرب و ميزبانى و عروسى باشد بر خلاف هاياهاى كه شور و غوغاى ماتم زدگان است .
هاينه -
و هايينه بر وزن آينه و آيينه مخفف هر آينه است كه به معنى ناچار و لاعلاج و لابد و بىشك و بىدغدغه باشد .
هاىهاى -
به تكرار هاى به معنى زود زود و جلد جلد و شتاب و تعجيل باشد و به معنى هاياهاى هم هست كه شور و گريهء مصيبتزدگان است .
هاىهوى -
با هاى هوز بر وزن كامجوى به معنى هاياهوى است كه شور و غوغاى ميزبانى و عروسى باشد و به معنى زود زود هم آمده است كه تأكيد در شتاب باشد .
بيان دويم در هاى هوز با باى ابجد مشتمل بر هفت لغت
هب -
به كسر اول به لغت زند و پازند امر برگذاشتن است يعنى بگذار و به فتح اول و تشديد ثانى در عربى به معنى از خواب بيدار شدن و روان شدن شمشير و نيزه باشد در مضروب .
هباك -
به فتح اول بر وزن مغاك فرق سر و تارك سر را گويند .
هبد -
بر وزن لگد مالهاى باشد كه زمين شيار كرده شده را بدان هموار كنند و آن تختهء بزرگى بود و به اين معنى با باى فارسى هم آمده است .
هبر -
به فتح اول و ثانى بر وزن خبر چرك و ريم زخم را گويند و با باى فارسى هم آمده است .
هبك -
بر وزن نمك به معنى كف دست باشد .
هبيد -
به فتح اول و ثانى به تحتانى كشيده و به دال زده تخم حنظل را گويند كه خربزهء روباه باشد .
هبيون -
بر وزن و معنى افيون است كه ترياك باشد .