جزيرهاى داشت در ميان دريا و شبها آتش افروختن تا اندروس به فروغ آتش شناكنان آمدى و پيش هارو رفتى يك شب بادى تند شد و آتش را بكشت و اندروس در ميان دريا گم شد و بمرد .
هاروت -
بر وزن ماروت نام يكى از آن دو فرشته است كه در چاه بابل سرازير آويخته به عذاب الهى گرفتارند اگر كسى به سر آن چاه به طلب جادويى رود او را تعليم دهند گويند اين لغت اگر چه عجمى است ليكن فارسى نيست .
هاروت فن -
به فتح فا و سكون نون كنايه از ساحر و سحر كننده است .
هارون -
بر وزن قارون نام برادر بزرگ موسى عليه السلام است و به معنى نقيب و قاصد هم آمده است و فروماندگى و حيرت را نيز گويند و اين لغت نيز عجمى است اما فارسى نيست .
هارون استانهء گردون -
كنايه از ماه است كه قمر باشد .
هارونيدن -
به معنى فروماندن و حيران شدن باشد چه هارون به معنى فروماندگى و حيرت هم آمده است .
هارى -
بر وزن كارى كناس و سركينكش را گويند و در هندوستان حلال خور خوانند .
هاژ -
به سكون زاى فارسى هر چيز زبون و زشت و بد باشد و شخصى را نيز گويند كه از حيرت بر يك جاى فرومانده و خاموش و واله شده باشد و به معنى سرگشته و حقير و محقر هم آمده است .
هاژو -
با زاى فارسى بر وزن بازو به معنى هاژ است كه هر چيز زبون و زشت و مردم حيران و خاموش و درمانده و محقر باشد .
هاژوييدن -
با زاى فارسى بر وزن پا بوسيدن به معنى حيران شدن و فروماندن باشد .
هاژه -
به فتح زاى فارسى به معنى هاژوست كه مردم واله و حيران و فرومانده و هر چيز زبون و زشت و محقر باشد .
هاژيدن -
با زاى فارسى بر وزن پاشيدن به معنى گريستن و گريه كردن و نگريستن و نگاه نكردن باشد .
هاس -
به سكون سين بىنقطه به معنى ديگر و نيز باشد كه به عربى ايضا گويند و مخفف هراس هم هست كه ترس و بيم باشد .
هاك -
به سكون كاف به لغت زند و پازند تخم مرغ را گويند .
هاكره -
به سكون كاف و فتح راى بىنقطه شخصى را گويند كه در حرف زدن زبانش مىگرفته باشد و به عربى الكن خوانند .
هاكله -
با لام بر وزن و معنى هاكره است كه مردم زبان گرفته و الكن باشد .
هاكول -
بر وزن شاغول از جملهء سميات است و آن را مرگ موش گويند و به عربى تراب الهالك و سم الفار خوانند و اهل عمل آن را زرنيخ سفيد نامند .
هال -
بر وزن مال هيل را گويند از ادويهء حاره است و به عربى قاقله صغار خوانند و به معنى قرار و آرام نيز آمده است و آن ميلهها را نيز گويند كه به جهت چوگان بازى در دو سر ميدان از سنگ و گچ سازند .
هاله -
بر وزن لاله خرمنماه را گويند و آن حلقه و دايرهاى است كه شبها از بخار بر دور ماه به هم مىرسد چنانكه ماه مركز آن دايره مىگردد و مردم مفسد و مفتن و بد ذات را نيز گويند و مطلق رنگ و لون را هم گفتهاند و به معنى قرار گرفته و آرام يافته هم به نظر آمده است و نوعى از هيزم كوهى است به غايت چرب كه به جاى فتيله در مشعلها مىسوزند .
هامال -
بر وزن پامال به معنى همال است كه قرين و نظير و شبه و مانند و همتا و انباز و شريك باشد .
هامان -
بر وزن دامان نام برادر ابراهيم عليه السلام بود و در وقت سوزانيدن اصنام و بتها سوخته شد و نام وزير فرعون هم بود و اين لغت نيز عجمى است .
هاماور -
بر وزن نامآور ولايت شام است و ملك يمن را نيز گويند .
هاماوران -
بر وزن نامآوران بلاد يمن را گويند و بعضى ولايت شام را گفتهاند و بعضى گويند نام ولايتى است كه پدر سوداوه زن كيكاوس پادشاه آن ولايت بود اما نگفتهاند كه كدام ولايت بود .
هامراه -
بر وزن پادشاه به معنى همراه است كه رفيق راه باشد .
هامرز -
به فتح ثالث و سكون راى بىنقطه و زاى نقطهدار به زبان پهلوى امر به برخاستن است يعنى برخيز .
هامن -
به ضم ميم و سكون نون مخفف هامون است كه زمين هموار و دشت سخت باشد كه قبول باران نكند .
هاموار -
به واو بر وزن نامدار به معنى برابر و به يك طريق و هموار باشد يعنى پستى و بلندى نداشته باشد و به معنى پيوسته و همواره و هميشگى هم آمده است .
هامواره -
بر وزن گاهواره به معنى هاموار است كه