كه پوست بدن را سياه كند و درشت گرداند آن را به عربى قوبا گويند .
اندوج -
بر وزن محلوج به معنى اندوب است و آن جوششى است با خارش كه عرب قوبا گويد .
اندوختن -
بر وزن افروختن به معنى جمع كردن و فراهم آوردن باشد و به معنى قرض واپس دادن هم آمده است .
اندود -
بر وزن مقصود كاهگل و گلابه را گويند كه بر بام و ديوار كرده باشند .
اندودن -
بر وزن فرمودن كاهگل و گلابه ماليدن باشد و مطلا و ملمع كردن را نيز گويند .
اندوز -
بر وزن سردوز به معنى فراهم آورده و جمع كرده شده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى جمع كن و فراهم آور .
اندول -
بر وزن معقول گليمى باشد كه آن را بر چهار چوب با ميخها محكم كنند و به جهت استراحت بر آن نشينند و اين در ملك زنگبار معمول است .
اندوند -
به فتح رابع و سكون نون و دال ابجد از اتباع است به معنى تار و مار كه زير و زبر شده و از هم پاشيده باشد .
اندوه -
بر وزن انبوه گرفتگى دل و دلگيرى را گويند .
انده -
به ضم ثالث مخفف اندوه است كه گرفتگى دل و دلگيرى باشد .
اندهان -
بر وزن مردمان جمع اندوه باشد چنان كه جانور را جانوران و مردم را مردمان گويند و اين جمع به خلاف قياس است چه به غير از جانور را به الف و نون جمع نتوان كرد .
انده قوقو -
به ضم دو قاف و سكون دو واو دوائيست كه آن را حندقوقى خوانند كلف را نافع است .
اندى -
بر وزن لندى به معنى خاصه باشد كه در مقابل خرجى است و به معنى اميدوارى هم آمده است و به جاى لفظ بود كه و باشد كه هم استعمال مىكنند و به معنى آن لحظه هم هست كه ايام گذشته باشد و تعجب را نيز گفتهاند و به معنى نيز هم آمده است كه به عربى ايضا خوانند .
انديدن -
بر وزن خنديدن به معنى تعجب كردن باشد و سخنى را نيز گويند كه از روى شك و ريب و آهستگى گفته شود .
انديشه -
بر وزن هم پيشه به معنى فكر و خيال باشد و به معنى ترس و بيم هم آمده است .
انديك -
بر وزن نزديك لفظى است از كلمات تمنى كه در عربى ليت و لعل و عسى گويند يعنى باشد كه و بود كه و بايد كه و به معنى زيرا كه و از براى آن و از اين جهت هم گفتهاند .
اندرو -
با ذال نقطهدار و راى بىنقطه بر وزن لبلبو پازهر باشد و آن را فادزهر نيز گويند و به جاى ذال نقطهدار زاى هوز هم آمده است .
انر -
به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت هر چيز زشت و بد را گويند .
انروب -
بر وزن منكوب جوششى است با خارش كه به عربى قوبا خوانند و بعضى گويند جوششى است كه آن را به فارسى گر و به تازى جرب خوانند و با زاى نقطهدار هم گفتهاند .
انزرو -
به فتح اول و زاى هوز و راى قرشت به واو رسيده به معنى پازهر است و فادزهر نيز گويند .
انزروت -
بر وزن و معنى عنزروت است و آن صمغى باشد تلخ كه بيشتر در مرهمها به كار برند و عنزروت معرب آن است و در مؤيد الفضلا به اين معنى با ذال نقطهدار و باى ابجد هم آمده است كه انذروب باشد .
انژه -
با زاى فارسى بر وزن غمزه مرجمك باشد و آن را به عربى عدس گويند .
انسته -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون سين بىنقطه و فتح فوقانى مقصود آنسته است و آن بيخ گياهى باشد خوشبوى كه به عربى سعد گويند .
انشاثا -
به فتح اول و سكون ثانى و شين قرشت و ثاى مثلثه هر دو به الف كشيده به سريانى دوائى است كه آن را به فارسى مويزك و به عربى زبيب الجبل خوانند .
انطليون -
با طاى حطى و لام و تحتانى بر وزن عنبرگون به لغت يونانى قوس قزح را گويند كه كمان شيطان باشد .
انطونيا -
بر وزن افلونيا به لغت يونانى كاسنى شامى را گويند و آن سرد و تر است و جگر گرم را نافع باشد .