انگشتك زدن -
به معنى انگشت زدن باشد يعنى در هنگام خوشحالى انگشتان را بر هم زنند چنان كه صدائى از آن ظاهر گردد .
انگشت گزيدن -
به فتح كاف فارسى كنايه از تأسف و پشيمانى و ندامت و حيرت باشد .
انگشت كشيدن -
كنايه از محو كردن و نابود انگاشتن باشد .
انگشتك عروس -
به معنى انگشت عروس است كه نام قسمى از حلوا باشد .
انگشت گنده -
انگشت معلوم گنده به فتح كاف فارسى و سكون نون و فتح دال ابجد صمغ درخت انگدان است كه به عربى حلتيت و صمغ المحروت خوانند .
انگشت نما -
كنايه از شهرت كردن باشد و نمودن چيزى را به انگشت و استعمال اين در بدنامى بيشتر است .
انگشت نهادن -
به معنى انگشت دشنام است و كنايه از اعتراض كردن و عيب گرفتن باشد .
انگشت نيل كشيدن -
كنايه از رسوائى و نشان فقر و ترك دادن كار باشد .
انگشتو -
به ضم فوقانى و سكون واو چنگالى و ماليده را گويند و آن نانى باشد گرم كه با روغن و شيرين درهم بمالند .
انگشتوا -
به كسر ثالث و واو به الف كشيده نانى باشد كه آن را بر روى آتش زغال و غيره پزند .
انگشته -
به ضم ثالث بر وزن خرپشته آلتى باشد از چوب مانند پنجهء دست و دستهاى نيز دارد كه برزيگران خرمن كوفته شده را بدان به باد دهند و به فتح ثالث برزيگرى را گويند كه صاحب ثروت بود و كاركنان بسيار داشته باشد و به اين معنى به كسر ثالث هم آمده است و سوداگر صاحب مايه را نيز گويند .
انگل -
به فتح ثالث بر وزن جنگل كسى را گويند كه صحبت او مكروه طبيعت باشد و حلقه را نيز گويند كه گوى گريبان را در آن اندازند و به معنى تكمه و گوى گريبان هم آمده است .
انگلندو -
به فتح اول و ثالث و لام و سكون ثانى و نون و دال ابجد مضموم به واو زده چوبى باشد مدور و مجوف و دستهدار كه سنگريزها در جوف آن ريخته باشند و چون بجنبانند صدائى كند و طفلان را بدان مشغول سازند .
انگله -
به فتح ثالث بر وزن حنظلهگوى گريبان و تكمه كلاه باشد و بعضى گويند حلقهايست كه تكمه و گوى را از آن بگذرانند .
انگليون -
با ياى حطى بر وزن عنبرگون نام كتاب نصاراست كه انجيل عيسى باشد و نام كتاب مانى نقاش هم هست و ديبائى نيز بوده است هفترنگ كه هر هفت رنگ در آن ظاهر مىشده گويند اين لغت هر جا كه با عيسى و صليب و چليپا مذكور مىگردد مراد از آن انجيل است و جائى كه با نقش و نگار و گل و لاله گفته مىشود غرض از آن كتاب مانى نقاش باشد و بوقلمون را نيز گويند و آن نوعى از چلپاسه است .
انگوان -
با واو بر وزن و معنى انگدانست كه درخت حلتيت باشد و حلتيت صمغ آن درخت است و به غايت بدبوى مىباشد .
انگوپا -
با باى فارسى بر وزن محمودا به لغت زند و پازند كاسنى را گويند و آن گياهى است معروف و به عربى هندبا خوانند .
انگوتين -
به كسر فوقانى و سكون تحتانى و نون به لغت زند و پازند گاو كوهى را گويند .
انگور زيتونى -
نوعى از انگور سياه است شبيه به زيتون طبيعت آن گرم و تر است و به عربى اصابع العذارى گويند .
انگوژه -
با زاى فارسى بر وزن سنبوسه صمغ درخت انگدان باشد و به عربى حلتيت و صمغ المحروث خوانند و تخم آن را بذر الانجره و قريض گويند .
انگول -
بر وزن مقبول حلقهاى باشد كه گوى گريبان و تكمهء كلاه را از آن بگذرانند و به معنى گوى گريبان و تكمه كلاه نيز آمده است .
انگوله -
بر وزن زنگوله به معنى انگول است كه تكمهء كلاه و گوى گريبان و حلقه باشد كه تكمه را از آن مىگذرانند .
انگبان -
به ضم ثالث و تحتانى به الف كشيده و به نون زده بر وزن و معنى انگدان است كه درخت