پشتى كردن و پناه دادن و پناه گرفتن باشد .
اندر -
بر وزن بندر به معنى در باشد و به عربى فى گويند همچنان كه اندران و اندر خانه يعنى درون و در خانه و افادهء معنى غيريت نيز مىكنند چون با مادر و پدر و خواهر و برادر تركيب كنند همچو مادر اندر و پدر اندر و خواهر اندر و برادر اندر .
اندراب -
بر وزن منجلات شهريست از ولايت بدخشان ما بين هندوستان و غزنين .
اندرباى -
با باى ابجد بر وزن صندلساى به معنى ضرورى و حاجب و محتاج اليه و در بايست باشد و نگون و سرازير و آويخته را نيز گويند .
اندربايست -
به كسر تحتانى و سكون سين و فوقانى به معنى اندربايست كه ضرورى و حاجت و محتاج اليه باشد .
اندرخور -
به فتح خاى نقطهدار و سكون واو معدوله و راى بىنقطه به معنى لايق و سزاوار و زيبا باشد .
اندرخورا -
با راى به الف كشيده به معنى اندرخواست كه لايق و سزاوار و زيبا باشد .
اندرخورد -
به سكون دال ابجد به معنى اندرخور است كه لايق و سزاوار و زيبا باشد و به فتح راى دويم به معنى زيبد است يعنى مىزيبد .
اندرخورند -
به سكون نون و دال ابجد به معنى اندرخورد است كه لايق و سزاوار و زيبا باشد .
اندرز -
با زاى هوز بر وزن كم عرض به معنى پند و نصيحت و حكايت و وصيت باشد و به معنى كتاب و نوشته هم به نظر آمده است .
اندرزا -
بر وزن صندلسا ، گاو زهره را گويند و آن سنگى است كه در ميان زهرهء گاو يا شيردان او متكون مىشود و آن را به عربى حجر القبر گويند .
اندروا -
با واو بر وزن اندرزا به معنى سرگشته و حيران باشد و به معنى آرزو و حاجتمندى هم هست و سرنگون آويخته و واژگون را نيز گويند .
اندرواژ -
با زاى فارسى بر وزن چنبرباز به معنى اندرو است كه سرگشته و حيران و آرزو و حاجتمندى و سرنگون آويخته باشد .
اندرواه -
بر وزن لنگرگاه به معنى اندرواژ است كه سرگشته و حيران و احتياج و سرنگون آويخته باشد .
اندرواى -
بر وزن صندلساى به معنى اندرواه است كه سرگشته و حيران و سرنگون آويخته باشد .
اندروايى -
بر وزن كم پروايى به معنى سرگشتگى و حيرانى و آرزو و حاجتمندى و سرنگونى باشد .
اندروب -
به فتح اول و ضم ثالث بر وزن كندكوب نام نوعى از جوشش باشد كه پوست بدن را سياه و خشن گرداند و با خارش باشد و آن را به عربى قوبا گويند .
اندروخون -
به ضم خاى نقطهدار و سكون واو و نون چوب دارشيشعان است و آن رستنى سطبر خارناك باشد .
اندروس -
بر وزن سندروس نام مردى بود واو مطلوبى داشت هارو نام و هارو در ميان دريا جزيرهاى داشت و شبها آتش افروختى تا اندروس به فروغ آتش شناكنان آمدى و پيش او رفتى يك شب بادى شد و آتش را بكشت و اندروس در ميان دريا گم گرديد .
اندروماخس -
اندرو معلوم و ميم به الف كشيده و ضم خاى نقطهدار و سكون سين بىنقطه نام يكى از حكماى يونان است گويند در طبابت اعجاز به كار بردى .
اندريمان -
با ميم بر وزن عندليبان نام يكى از مبارزان تورانى است كه در جنگ دوازده رخ بر دست گرگين ميلاد كشته شد .
اندك -
به سكون كاف تصغير انداست و اند عددى باشد مجهول و ميان سه و نه و آن را به عربى بضع خوانند و هر چيز كم را نيز گويند .
اندكان -
بر وزن بندگان نام شهرى و ولايتى است ما بين سمرقند و چين معرب آن اندجان است .
اندلس -
به ضم اول و ثالث و لام و سكون ثانى و سين بىنقطه نام شهريست در حدود مغرب و نام جزيرهاى هم هست در بالاى كوهى و به هر دو معنى به فتح اول و ثالث و رابع هم آمده است .
اندمه -
بر وزن سردمه به ياد آوردن غمهاى گذشته باشد .
اندو -
بر وزن انجو به معنى اندرون باشد كه در مقابل بيرون است .
اندوب -
بر وزن منكوب جوششى است با خارش