تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
پشتى كردن و پناه دادن و پناه گرفتن باشد .

اندر -

بر وزن بندر به معنى در باشد و به عربى فى گويند همچنان كه اندران و اندر خانه يعنى درون و در خانه و افادهء معنى غيريت نيز مىكنند چون با مادر و پدر و خواهر و برادر تركيب كنند همچو مادر اندر و پدر اندر و خواهر اندر و برادر اندر .

اندراب -

بر وزن منجلات شهريست از ولايت بدخشان ما بين هندوستان و غزنين .

اندرباى -

با باى ابجد بر وزن صندل‌ساى به معنى ضرورى و حاجب و محتاج اليه و در بايست باشد و نگون و سرازير و آويخته را نيز گويند .

اندربايست -

به كسر تحتانى و سكون سين و فوقانى به معنى اندربايست كه ضرورى و حاجت و محتاج اليه باشد .

اندرخور -

به فتح خاى نقطه‌دار و سكون واو معدوله و راى بىنقطه به معنى لايق و سزاوار و زيبا باشد .

اندرخورا -

با راى به الف كشيده به معنى اندرخواست كه لايق و سزاوار و زيبا باشد .

اندرخورد -

به سكون دال ابجد به معنى اندرخور است كه لايق و سزاوار و زيبا باشد و به فتح راى دويم به معنى زيبد است يعنى مىزيبد .

اندرخورند -

به سكون نون و دال ابجد به معنى اندرخورد است كه لايق و سزاوار و زيبا باشد .

اندرز -

با زاى هوز بر وزن كم عرض به معنى پند و نصيحت و حكايت و وصيت باشد و به معنى كتاب و نوشته هم به نظر آمده است .

اندرزا -

بر وزن صندل‌سا ، گاو زهره را گويند و آن سنگى است كه در ميان زهرهء گاو يا شيردان او متكون مىشود و آن را به عربى حجر القبر گويند .

اندروا -

با واو بر وزن اندرزا به معنى سرگشته و حيران باشد و به معنى آرزو و حاجتمندى هم هست و سرنگون آويخته و واژگون را نيز گويند .

اندرواژ -

با زاى فارسى بر وزن چنبرباز به معنى اندرو است كه سرگشته و حيران و آرزو و حاجتمندى و سرنگون آويخته باشد .

اندرواه -

بر وزن لنگرگاه به معنى اندرواژ است كه سرگشته و حيران و احتياج و سرنگون آويخته باشد .

اندرواى -

بر وزن صندل‌ساى به معنى اندرواه است كه سرگشته و حيران و سرنگون آويخته باشد .

اندروايى -

بر وزن كم پروايى به معنى سرگشتگى و حيرانى و آرزو و حاجتمندى و سرنگونى باشد .

اندروب -

به فتح اول و ضم ثالث بر وزن كندكوب نام نوعى از جوشش باشد كه پوست بدن را سياه و خشن گرداند و با خارش باشد و آن را به عربى قوبا گويند .

اندروخون -

به ضم خاى نقطه‌دار و سكون واو و نون چوب دارشيشعان است و آن رستنى سطبر خارناك باشد .

اندروس -

بر وزن سندروس نام مردى بود واو مطلوبى داشت هارو نام و هارو در ميان دريا جزيره‌اى داشت و شبها آتش افروختى تا اندروس به فروغ آتش شناكنان آمدى و پيش او رفتى يك شب بادى شد و آتش را بكشت و اندروس در ميان دريا گم گرديد .

اندروماخس -

اندرو معلوم و ميم به الف كشيده و ضم خاى نقطه‌دار و سكون سين بىنقطه نام يكى از حكماى يونان است گويند در طبابت اعجاز به كار بردى .

اندريمان -

با ميم بر وزن عندليبان نام يكى از مبارزان تورانى است كه در جنگ دوازده رخ بر دست گرگين ميلاد كشته شد .

اندك -

به سكون كاف تصغير انداست و اند عددى باشد مجهول و ميان سه و نه و آن را به عربى بضع خوانند و هر چيز كم را نيز گويند .

اندكان -

بر وزن بندگان نام شهرى و ولايتى است ما بين سمرقند و چين معرب آن اندجان است .

اندلس -

به ضم اول و ثالث و لام و سكون ثانى و سين بىنقطه نام شهريست در حدود مغرب و نام جزيره‌اى هم هست در بالاى كوهى و به هر دو معنى به فتح اول و ثالث و رابع هم آمده است .

اندمه -

بر وزن سردمه به ياد آوردن غمهاى گذشته باشد .

اندو -

بر وزن انجو به معنى اندرون باشد كه در مقابل بيرون است .

اندوب -

بر وزن منكوب جوششى است با خارش