باشد و گل آن مانند گل خسك زرد مىشود و اطراف آن خار دارد و آن را به عربى قرطمبرى خوانند و به يونانى طريغان گويند و نوعى از مردم فرنگ هم هست .
انگز -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم ثالث و زاى نقطهدار ساكن بيلى باشد كه با آن زمين را هموار سازند .
انگژ -
به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى فارسى آهنى باشد سركج كه فيل را بدان به هر طرف كه خواهند برند .
انگژد -
به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى فارسى و دال ابجد ساكن مطلق صمغها را گويند عموما و صمغى باشد به غايت بدبوى و آن را به عربى حتيت خوانند و آن را انگژد به سبب آن گويند كه صمغ درخت انگدان است و اصل آن انگدانژد باشد به فتح زاى فارسى چه ژد به لغت فرس به معنى صمغ است و آن گرم و خشك است در درجه سيم .
انگزك -
با زاى هوز بر وزن مرجمك ، كجك فيل را گويند و آن آلتى باشد سركج از آهن كه فيلبانان فيل را بدان به هر طرف كه خواهند برند و با زاى فارسى هم به نظر آمده است .
انگژوا -
به كسر ثانى و سكون زاى فارسى و واو به الف كشيده بر وزن منزلها جائى را گويند كه شبها گوسفندان را در آنجا نگه دارند و گوسفندان را نيز گفتهاند و به معنى دانه و هسته ميوهها هم آمده است .
انگژه -
با زاى فارسى مفتوح بر وزن خربزه مخفف انگوژه است كه صمغ درخت انگدان باشد و آن را عربان حتيت و شيرازيان انگشت گنده گويند و با زاى هوز نيز آمده است .
انگسبه -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و سين بىنقطه و فتح باى ابجد برزيگر را گويند كه صاحب سامان بود و كاركنان و زراعتكاران بسيار داشته باشد .
انگشبه -
با شين نقطهدار بر وزن و معنى انگسبه است كه برزيگر صاحب سامان باشد و سوداگر صاحب مايه را نيز گفتهاند .
انگشت -
به ضم ثالث معروفست كه هر يك از انگشتان دست و پاى باشد و به كسر ثالث زغال را گويند كه اخگر كشته شده است .
انگشتال -
به كسر ثالث و فوقانى به الف كشيده و لام ساكن مردم ضعيف و نحيف و عليل و بيمارناك و صاحب نقاهت را گويند .
انگشت به دندان گزيدن -
كنايه از تعجب كردن و تحير نمودن باشد و حسرت و افسوس خوردن را نيز گويند .
انگشت بر چشم نهادن -
كنايه از قبول كردن و مسلم داشتن باشد و انگشت بر ديده نهادن هم همان است .
انگشت بر حرف نهادن -
كنايه از عيب گرفتن و نكتهگيرى كردن باشد .
انگشت بر دهان گذاشتن -
كنايه از حسرت و افسوس و تعجب و تحير باشد و اشاره كردن خاموشى هم هست .
انگشت برك -
انگشت معلوم برك به ضم باى ابجد و فتح راى قرشت و سكون كاف جانوريست كه آن را موش كور مىگويند و پيوسته در زيرزمين مىباشد و بيخ درخت و نباتات مىخورد گويند پياز و گندنا را بسيار دوست مىدارد چون بر در سوراخ او نهند بيرون آيد او را بگيرند و گوشت او زهر قاتل است .
انگشت بر لب زدن -
كسى را بر سر حرف آوردن باشد .
انگشت خائيدن -
كنايه از حسرت و افسوس و ندامت و پشيمانى باشد .
انگشت دشنام -
كنايه از انگشت نهادن باشد در عوض آن دشنامى خواهد شنيد .
انگشت زدن -
آن است كه كسى از خوشحالى انگشتها را بر هم زند .
انگشت شك -
به فتح شين نقطهدار و سكون كاف انگشت شهادت را گويند .
انگشت عروس -
نام قسمى از حلوا باشد كه آن را انگشت عروسان هم گويند و نوعى از انگور هم هست .
انگشتك -
به كسر ثالث و فتح فوقانى و سكون كاف صمغ درخت انگدان را گويند و به عربى حلتيت خوانند .