نقطهدار زده به معنى بندگى و اطاعت و سجود و پرستش و خدمتكارى و فرمانبردارى باشد .
نماك -
به فتح اول بر وزن هلاك رواج و رونق و زيبايى را گويند .
نماما -
بر وزن قواما به لغت يونانى به معنى سوسنبر باشد و آن نوعى از نعناع است و به عربى نمام الملك خوانند .
نمايش آب -
به معنى سرابست و آن زمينى باشد سفيد و شورهزار كه در صحرا و بيابان از دور به آب مىنمايد .
نمتك -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم فوقانى و كاف ساكن ميوهاى باشد صحرايى كه آن را به عربى زعرور و مثلث العجم گويند به اين اعتبار كه دانهء او سه پهلو است و در خراسان علف شيران خوانند و به فتح اول و ثانى هم گفتهاند اما به معنى آلبالو و آن ميوهايست شبيه به گيلاس و به ضم اول و ثانى چيزيست سرخ مانند مرجان و به اين معنى به جاى تاى قرشت نون هم به نظر آمده است .
نمچ -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى به معنى نم است كه رطوبت اندك باشد .
نمد در آب داشتن -
كنايه از مكر كردن و در فكر حيله و دغا بودن باشد .
نمدزين -
نمدى باشد كه بر پشت اسب نهند و زين را بر بالاى آن گذارند و در اين زمان تكلتو گويند .
نمس -
به ضم اول و ثانى و سكون سين بىنقطه راسو را گويند و آن جانوريست مشهور به موش خرما و عربان ابن عرس خوانند .
نمش -
به فتح اول و سكون ثانى و شين قرشت مكر و حيله و دغابازى را گويند و به فتح اول و ميم در عربى خطها و شكلها و نقطههاى سياه و سفيد باشد و آن علتى است كه در آدمى پيدا مىشود و به فتح اول و كسر ميم هم در عربى گاو كوهى را گويند كه بر او نقطههاى سياه و سفيد باشد .
نمشته -
به فتح اول و كسر ثانى به معنى عقيده و اعتقاد باشد .
نمشك -
بر وزن سرشك شيرى را گويند كه از پستان گوسفند و گاو بر دوغ و ماست بدوشند و به معنى قيماق شير خام و مسكه هم آمده است .
نمشيدن -
بر وزن فهميدن به معنى كام يافتن و به مراد رسيدن باشد .
نمك انگيزيدن -
كنايه از گريه كردن باشد .
نمك بر جگر داشتن -
كنايه از محنت بر محنت و عذاب بر عذاب كشيدن باشد .
نمكدان -
كنايه از دهان معشوق و محبوب است .
نمكدان شكستن -
كنايه از حق ناشناسى كردن و بىوفايى ورزيدن باشد .
نمك در آتش افكندن -
كنايه از شور و غوغا و فرياد كردن باشد .
نمكزى -
به فتح اول و ثانى و سكون كاف و زاى نقطهدار به تحتانى كشيده حلوايى است كه آن را از آرد و شكر با عسل و دوشاب پزند و مغز گردكان و بادام و پسته و امثال آن داخل كنند و قند سوده و مشك و گلاب بر آن پاشند و خورند و بعضى گويند ميوههاى خشك شده داخل كنند .
نمكسود -
هر چيز را گويند كه بر آن نمك پاشيده باشند عموما و گوشت قديد و كباب گوشت قديد را گويند خصوصا .
نمكينه -
به فتح اول و ثانى و كاف به تحتانى كشيده و نون مفتوح دوغ و ماستى باشد كه در آن نمك و زيره و گشنيز كوفته ريخته باشند و عربان مليحه خوانند .
نمنك -
به ضم اول و سكون نون و كاف چيزيست سرخ و شبيه به مرجان .
نمودار -
به فتح اول و ثانى به واو رسيده و دال ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى نمايان و مرئى باشد و شبه و مانند و دليل و برهان را نيز گويند .
نموسك -
بر وزن عروسك پرندهايست كه آن را تيهو مىگويند و كوچكتر است از كبك .
نموشك -
بر وزن خموشك به معنى نموسك است كه تيهو باشد و در فارسى سين و شين به هم تبديل مىيابند و به ضم اول هم به نظر آمده است .
نموك -
به فتح اول و ثانى به واو كشيده و به كاف زده نشانهء تير را گويند كه هدف باشد .
نمونه -
به فتح اول و نون آخر به معنى ناتمام و ناقص و به كار نيامده و زشت و بازگونه و شبه و مانند باشد و به كسر اول هم به نظر آمده است .
نميد -
به فتح اول بر وزن دميد ماضى نميدن است يعنى ميل كرد و توجه نمود و نم كشيد و اميدوار شد و به ضم اول مخفف نااميد و نوميد باشد .