نقش آباد -
كنايه از شراب آتشى است .
نقش به حرام -
كنايه از كسى است كه قدى و قامتى و تركيبى دارد ليكن به غايت كاهل و هيچكاره بود و او را عوام كوه به حرام مىگويند .
نقش بر آب زدن -
كنايه از محو كردن و بر طرف ساختن باشد و كنايه از چيزهاى بىثبات هم هست .
نقش بر آب كشيدن -
كنايه از كارهاى عبث و بىماحصل كردن باشد .
نقش پركار كن -
كنايه از جميع مخلوقات است .
نقش پرمور -
به فتح باى فارسى به معنىشان عسل و خانه زنبور است .
نقش بستن -
كنايه از آفريدن و تصوير كردن و تصور و تخيل نمودن باشد و نقش نبستن برعكس .
نقشبند حوادث -
مراد خداى تعالى است جل و جلاله .
نقش بىغبار -
كنايه از دعاى مظلومان است ظالم را .
نقش حرام -
به معنى نقش به حرام است كه كنايه از مردم صاحب قد و قامت و تركيب و بىغيرت و هيچكاره و كوه به حرام باشد .
نقش خاك گوهرى -
كنايه از صورت مردم اصيل و نجيب و صالح باشد .
نقش زياده -
كنايه از اسم بلامسما و آنچه قابل ديدن نباشد .
نقش قندهار -
كنايه از صورت خوب و دلكش باشد .
نقش كل -
كنايه از عرش است كه فلك اعظم باشد .
نقش نيك -
كنايه از زمان خوب و زمان نيك است كه زود بگذرد .
نقطه دايره -
كنايه از حضرت رسالت پناه صلوات اللّه عليه و آله است .
نقطه روشنتر پرگار -
كنايه از قطب فلك است و كنايه از مركز عالم هم هست و اشاره به سرور كاينات صلوات اللّه عليه و آله باشد .
نقطه زرين -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
نقطه گل -
به كسر كاف فارسى كنايه از مركز زمين است و كنايه از كژ زمين هم هست .
نقطه نه دايره -
كنايه از مركز زمين باشد و اشاره به حضرت رسالت پناه محمدى هم هست .
نقل -
به ضم اول و ثانى و سكون لام زير زمين را گويند كه در كوه و بيابان به جهت خوابيدن گوسفندان سازند و به معنى عمق و قعر و ژرف هم آمده است و غور در هر چيز را نيز گويند .
نقل خواجه -
دانهاى باشد سياه رنگ و مدور از نخود كوچكتر پوست آن بسيار سياه و مغز آن به غايت سفيد مىباشد گرم و تر است تن را فربه كند و قوت باه دهد و به عربى حب السنمنه و حب الحنكلا با حاى بىنقطه .
نقيبان بار -
كنايه از فرشتگان باشد .
بيان هفدهم در نون با كاف تازى مشتمل بر هفده لغت و كنايت
نك -
به فتح اول و سكون ثانى زاج و زمه را گويند و آن چيزيست شبيه به نمك و به ضم اول منقار مرغان باشد .
نكاب -
به فتح اول بر وزن صواب به معنى نك است كه زاج باشد و بعضى آب زاج را گفتهاند و بعضى گويند مخفف نمك آب است و به كسر اول بهله را گويند و آن پوستى باشد كه به اندام پنجه دست دوزند و ميرشكاران بر دست كشند به جهت برداشتن باز و شاهين و امثال آن و به اين معنى با باى فارسى هم آمده است و به ضم اول در عربى ورم و آماس بناگوش شتر را گويند .
نكاس -
به فتح اول بر وزن هراس به لغت زند و پازند به معنى نگاه باشد كه ديدن و رؤيت است .
نكاف -
به كسر اول بر وزن شكاف به معنى دويم نكاب است كه بهلهء ميرشكاران باشد و به ضم اول در عربى ورم و آماس بناگوش شتران را گويند .