تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 903

مساهمون:

ص٩٠٣
خراب و ضايع و سست و پژمرده و زبون باشد و به كسر اول به معنى خوش و نيك .

نشتر -

بر وزن مهتر مخفف نيشتر است كه آلت فصد كردن حجام باشد .

نشتن -

بر وزن رشتن مخفف نشستن باشد .

نشتن چون خاك -

كنايه از نشستن با كمال حلم و آرام و هموارى باشد و كنايه از خوار و زار و سرافكنده نشستن هم هست .

نشتو -

به فتح اول بر وزن يكرو نام مردى بوده است .

نشتى -

به كسر اول بر وزن زشتى به معنى خوشى و نيكى باشد چه نشت به معنى خوش و نيك است و خوشى و نيكى به معنى چونى و چه حال دارى هم هست .

نشخار -

به ضم اول و خاى نقطه‌دار به الف كشيده بر وزن هشيار آنچه شتر و گاو و گوسفند و امثال آن خورده باشند و باز از معده به دهن آورند و بخايند و فرو برند و آن را به عربى جره گويند و بقيه كاه و علفى را نيز گويند كه از دواب باز ماند و آن را به عربى نشوار خوانند و به كسر اول هم آمده است .

نشخوار -

با واو معدوله به معنى نشخار است كه نيم خوردهء علف ستوران و از گلو برآورده و خاييده شتران و امثال آن باشد .

نشخور -

با واو معدوله بر وزن كشور به معنى نشخوار است كه گفته شد و بعضى مكرر خاييدن و چانه بر هم زدن شتران و گوسفندان را نيز گويند فرو بردهء خود را .

نشرهء طفلان -

آنچه با زعفران و غيره بر روى تختهء اطفال نويسند .

نشك -

به فتح اول بر وزن اشك درخت صنوبر و كاج را گويند .

نشكرد كازران -

به معنى اسفنج است كه ابر مرده باشد و آن چيزى است مانند نمد كرم خورده و آن را به عربى هر شفه و رغوة الحجامين گويند .

نشكرده -

به كسر اول و كاف فارسى و سكون ثانى و راى قرشت و فتح دال ابجد افزارى است صحافان و كفش‌دوزان و سراجان را كه بدان پوست را ببرند و بتراشند و آن را شفره نيز گويند و به عربى ارميل خوانند و به فتح كاف فارسى هم آمده است .

نشكنج -

به كسر اول و ضم كاف و سكون ثانى و نون و جيم گرفتن اعضا باشد با دو سر انگشت يا دو سر ناخن دست چنان كه به درد آيد و آن را به عربى قرض و به تركى چمدك خوانند .

نشكنجيدن -

به كسر اول و ضم كاف به معنى نشكنج گرفتن باشد كه گرفتن اعضا است با دو سر انگشت چنان كه به درد آيد .

نشل -

به فتح اول و ثانى و سكون لام قلاب ماهى را گويند و به معنى دو چيز را بر هم دوختن و چسبانيدن و دو چيز را با هم كوفتن و گرفتن و آويختن و امر به اين معانى باشد يعنى دو چيز را با هم بدوز و بچسبان و بكوب و بگير و بياويز و به معنى چنگ در زدن و چسبيدن و درآويختن به چيزى هم هست كه عربان تشبث گويند .

نشمن -

به كسر اول و ميم و سكون ثانى و نون به لغت زند و پازند خويش و تبار را گويند .

نشو -

به ضم اول و ثانى به واو كشيده به معنى هموار و صاف و ساده و نرم و لغزنده بىخشونت و درشتى باشد .

نشوه -

به فتح اول و واو به معنى مستى باشد كه در مقابل هشيارى است .

نشوى -

به فتح اول و واو به تحتانى كشيده نام شهر نخجوان است .

نشيب -

به كسر اول و ثانى و سكون تحتانى و باى ابجد نقيض فراز است يعنى پست و فروخزيده را نيز گويند .

نشيد -

به كسر اول و ثانى و سكون تحتانى مجهول و دال به معنى سرود و خوانندگى و شعر باشد .

نشيدن -

به كسر اول و ثانى مخفف نشانيدن به معنى نهادن باشد .

نشيم -

به كسر اول و تحتانى مجهول بر وزن گليم به معنى نشيمن باشد كه جا و مقام نشستن است مطلقا و آشيانه مرغ را نيز گويند .

نشيمن ديو -

كنايه از دنيا و عالم است .

نشيمه -

به فتح اول بر وزن جريمه پوست و تاسمه خام پيراسته را گويند كه از آن بند كارد و امثال آن سازند .

نشين -

بر وزن نگين قطب را گويند و آن نقطه‌ايست از فلك و پوست درون مقعد را هم گفته‌اند و امر به نشستن هم هست يعنى بنشين .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 903 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )