تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
است كه رنگ مشهور و معروف باشد و ميوه‌اى هم هست از نارنج كوچكتر و شيرين‌تر و به معنى نيرنگى هم هست كه عدم رنگ باشد .

نارو -

بر وزن جارو پرنده‌ايست خوش آواز مانند بلبل و جل و رشته‌اى را نيز گويند كه از اعضاى مردم بر مىآيد و آن را به عربى عرق بدنى خوانند .

ناروان -

بر وزن كاروان نارون را گويند و آن درختى است معروف به غايت خوش اندام و پربرگ و سايه‌دار و گلنار فارسى را هم مىگويند .

نارور -

به فتح رابع بر وزن دادگر زنى را گويند كه پستان او مانند انار شده باشد .

نارون -

به فتح رابع بر وزن بادزن به معنى ناروان است كه درخت معروف و گلنار پارسى باشد و نام بيشه‌اى هم هست در دار المرز نزديك به بيشهء تهميشه مشهور به بيشه نارون و درخت انار را هم گفته‌اند و به اين معنى به ضم رابع هم آمده است .

ناروند -

بر وزن خاربند به معنى اول نارون است كه درخت خوش‌اندام باشد .

ناروه -

به ضم ثالث و سكون واو و ها به معنى نارواست و آن پرنده‌اى باشد خوش آواز مانند جل و بلبل و زبانه ترازو را نيز گويند و به اين معنى به فتح واو هم به نظر آمده است .

ناره -

بر وزن چاره زبانه ترازو و زبانه قپان باشد و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و سنگى را نيز گفته‌اند كه از قپان مىآويزند به جهت وزن كردن اجناس و ريسمان كنده را نيز گويند و به معنى ناله و زارى هم آمده است .

نار هندى -

ميوه‌ايست در هندوستان شبيه به بهى ايران و آن را بل گويند و از آن مربا سازند به غايت خوب شود و آن را نار دشتى هم مىگويند .

نارى -

بر وزن جارى جامهء پوشيدنى باشد و به لغت هندى زن را گويند كه در مقابل مرد است .

ناز -

به سكون زاى نقطه‌دار به معنى نوخيز و نورسته باشد و استغناى معشوق را نيز گويند از عاشق كه مبنى باشد برانگيزانيدن شوق و درختى كه عربان صنوبر خوانند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است .

ناژ -

به سكون زاى فارسى درخت كاج را گويند كه صنوبر است و بعضى گويند درختى است شبيه به صنوبر و آن هم پيوسته سبز مىباشد .

نازپرى -

با زاى تازى و باى فارسى بر وزن كاشغرى نام دختر پادشاه خوارزم است كه در حباله بهرام گور بود .

نازك -

به ضم ثالث و سكون كاف معروف است و آن را تنك هم مىگويند و كنايه از معشوق و مطلوب و شاهد باشد .

نازك بدن -

به فتح با و دال ابجد و سكون نون نوعى از رستنى باشد شبيه به بستان افروز ليكن ساقش سرخ و خوش رنگ مىباشد و بعضى گويند سرخ مرد همان است .

نازنوروز -

به كسر ثالث و فتح نون و واو ساكن و راى بىنقطهء مضموم به واو و زاى نقطه‌دار زده نام نوايى است از موسيقى .

نازو -

بر وزن مازو نوعى از طيور باشد و بعضى گويند قمرى است و گربه را نيز گفته‌اند كه به عربى سنور خوانند .

ناژو -

با زاى فارسى به واو كشيده به معنى ناجو است كه درخت صنوبر باشد .

ناژه -

با زاى فارسى بر وزن تازه زبانه قپان را گويند .

ناژين -

با زاى فارسى بر وزن آچين درخت پشه‌غال را گويند .

ناسازى -

با سين بىنقطه و زاى نقطه‌دار بر وزن آزادى مخالفت و بىاصول كردن و خارج مبحث بودن و بد وضعى باشد .

ناسپال -

با باى فارسى بر وزن پارسال پوست انار را گويند كه نار پوست باشد .

ناسرايش -

زبان حال را گويند چنان كه سرايش زبان قال را گفته شد .

ناسك -

به كسر ثالث و سكون كاف نام يكى از صاحب شريعتان كفره هند است و اعتقاد اتباع او آنست كه آدميان همچو گياه مىرويند و خشك مىشوند و از هم مىريزند و به حشر و نشر قايل نيستند نه روحانى و نه جسمانى و جماعتى را نيز گويند از اهل مغرب كه در دين راسخ نيستند .

ناسكاليده -

به كسر ثالث به معنى بىفكر و انديشه و بىتأمل باشد چه سكالش به معنى فكر و انديشه است .

ناسورى -

بر وزن لاهورى گلو و حلقوم را گويند .

ناشتا -

به كسر شين نقطه‌دار و فوقانى به الف كشيده ناهار را گويند كه از بامداد باز چيزى نخوردن است .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 889 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )