است كه رنگ مشهور و معروف باشد و ميوهاى هم هست از نارنج كوچكتر و شيرينتر و به معنى نيرنگى هم هست كه عدم رنگ باشد .
نارو -
بر وزن جارو پرندهايست خوش آواز مانند بلبل و جل و رشتهاى را نيز گويند كه از اعضاى مردم بر مىآيد و آن را به عربى عرق بدنى خوانند .
ناروان -
بر وزن كاروان نارون را گويند و آن درختى است معروف به غايت خوش اندام و پربرگ و سايهدار و گلنار فارسى را هم مىگويند .
نارور -
به فتح رابع بر وزن دادگر زنى را گويند كه پستان او مانند انار شده باشد .
نارون -
به فتح رابع بر وزن بادزن به معنى ناروان است كه درخت معروف و گلنار پارسى باشد و نام بيشهاى هم هست در دار المرز نزديك به بيشهء تهميشه مشهور به بيشه نارون و درخت انار را هم گفتهاند و به اين معنى به ضم رابع هم آمده است .
ناروند -
بر وزن خاربند به معنى اول نارون است كه درخت خوشاندام باشد .
ناروه -
به ضم ثالث و سكون واو و ها به معنى نارواست و آن پرندهاى باشد خوش آواز مانند جل و بلبل و زبانه ترازو را نيز گويند و به اين معنى به فتح واو هم به نظر آمده است .
ناره -
بر وزن چاره زبانه ترازو و زبانه قپان باشد و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و سنگى را نيز گفتهاند كه از قپان مىآويزند به جهت وزن كردن اجناس و ريسمان كنده را نيز گويند و به معنى ناله و زارى هم آمده است .
نار هندى -
ميوهايست در هندوستان شبيه به بهى ايران و آن را بل گويند و از آن مربا سازند به غايت خوب شود و آن را نار دشتى هم مىگويند .
نارى -
بر وزن جارى جامهء پوشيدنى باشد و به لغت هندى زن را گويند كه در مقابل مرد است .
ناز -
به سكون زاى نقطهدار به معنى نوخيز و نورسته باشد و استغناى معشوق را نيز گويند از عاشق كه مبنى باشد برانگيزانيدن شوق و درختى كه عربان صنوبر خوانند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است .
ناژ -
به سكون زاى فارسى درخت كاج را گويند كه صنوبر است و بعضى گويند درختى است شبيه به صنوبر و آن هم پيوسته سبز مىباشد .
نازپرى -
با زاى تازى و باى فارسى بر وزن كاشغرى نام دختر پادشاه خوارزم است كه در حباله بهرام گور بود .
نازك -
به ضم ثالث و سكون كاف معروف است و آن را تنك هم مىگويند و كنايه از معشوق و مطلوب و شاهد باشد .
نازك بدن -
به فتح با و دال ابجد و سكون نون نوعى از رستنى باشد شبيه به بستان افروز ليكن ساقش سرخ و خوش رنگ مىباشد و بعضى گويند سرخ مرد همان است .
نازنوروز -
به كسر ثالث و فتح نون و واو ساكن و راى بىنقطهء مضموم به واو و زاى نقطهدار زده نام نوايى است از موسيقى .
نازو -
بر وزن مازو نوعى از طيور باشد و بعضى گويند قمرى است و گربه را نيز گفتهاند كه به عربى سنور خوانند .
ناژو -
با زاى فارسى به واو كشيده به معنى ناجو است كه درخت صنوبر باشد .
ناژه -
با زاى فارسى بر وزن تازه زبانه قپان را گويند .
ناژين -
با زاى فارسى بر وزن آچين درخت پشهغال را گويند .
ناسازى -
با سين بىنقطه و زاى نقطهدار بر وزن آزادى مخالفت و بىاصول كردن و خارج مبحث بودن و بد وضعى باشد .
ناسپال -
با باى فارسى بر وزن پارسال پوست انار را گويند كه نار پوست باشد .
ناسرايش -
زبان حال را گويند چنان كه سرايش زبان قال را گفته شد .
ناسك -
به كسر ثالث و سكون كاف نام يكى از صاحب شريعتان كفره هند است و اعتقاد اتباع او آنست كه آدميان همچو گياه مىرويند و خشك مىشوند و از هم مىريزند و به حشر و نشر قايل نيستند نه روحانى و نه جسمانى و جماعتى را نيز گويند از اهل مغرب كه در دين راسخ نيستند .
ناسكاليده -
به كسر ثالث به معنى بىفكر و انديشه و بىتأمل باشد چه سكالش به معنى فكر و انديشه است .
ناسورى -
بر وزن لاهورى گلو و حلقوم را گويند .
ناشتا -
به كسر شين نقطهدار و فوقانى به الف كشيده ناهار را گويند كه از بامداد باز چيزى نخوردن است .