ناچار -
با جيم فارسى به الف كشيده و به راى بىنقطه زده تفسير لابد است يعنى چيزى كه واجب و لازم بود و بىآن ميسر نشود .
ناچخ -
به فتح جيم فارسى و سكون خاى نقطهدار تبرزين را گويند و آن نوعى از تبر است كه سپاهيان بر پهلوى زين اسب بندند و بعضى گويند سنانى است كه سر آن دو شاخ باشد و نيزهء كوچك را نيز گويند .
ناجرمك -
به ضم جيم و سكون راى بىنقطه و فتح ميم و كاف ساكن به معنى در بتكده و بتخانه نشستن باشد و بعضى گويند نام زاهدى است ترسا و نام معبد ترسايان هم هست .
ناجزانجام -
به ضم جيم و سكون زاى نقطهدار و فتح همزه و نون ساكن و جيم به الف كشيده و به ميم زده به معنى نامتناهى باشد و به عربى الى غير النهايه گويند .
ناجو -
با جيم به واو كشيده درخت كاج است و به عربى صنوبر خوانند .
ناجود -
بر وزن نابود كاسه بزرگ و ظرف شرابخورى را گويند .
ناخ -
بر وزن شاخ به معنى ناف است كه سوراخ وسط شكم باشد .
ناخاست -
بر وزن ناراست كسى را گويند كه از جاى خود نتواند برخاست يعنى زمينگير .
ناخدا -
مخفف ناوخدا است يعنى صاحب و خداوند ناو كه كنايه از كشتى و جهاز است .
ناخن آفتاب -
كنايه از آتش است و كنايه از ناخن مطلوب و شاهد هم هست .
ناخن پال -
با باى فارسى به الف كشيده و به لام زده ورمى باشد به سرخى مايل كه بر اطراف ناخن مردم پديد آيد و درد بسيار كند و آن را به عربى داحس گويند .
ناخن بدندان -
به معنى انگشت به دندان است كه كنايه از حيرت و افسوس و متأسف و حيران باشد .
ناخن برا -
به ضم باى ابجد و راى قرشت به الف كشيده به معنى مقراض و قيچى باشد .
ناخن بر دل زدن -
كنايه از تصرف در مزاح كردن باشد .
ناخن پريان -
به فتح باى فارسى و كسر راى قرشت و تحتانى به الف كشيده و به نون زده نوعى از صدف باشد و آن شبيه است به ناخن و بسيار خوشبوى مىباشد و عربان اظفار الطيب خوانندش و در عطريات و دواها به كار برند اگر قدرى از آن در زير زنى كه حيض او بند شده باشد دود كنند روان گردد .
ناخن پيراى -
به كسر باى فارسى افزارى باشد كه استادان سرتراش و حجام ناخن بدان گيرند و حجام و سرتراش را نيز گويند همچنان كه باغبان را بستان پيراى خوانند .
ناخن خامه -
به كسر نون كنايه از نوك قلم است .
ناخن خاره -
به معنى ناخن پال است و آن ورمى باشد كه در اطراف ناخن به هم رسد و ناخن را بيندازد و به عربى داحس گويند .
ناخن خوش -
به كسر نون و فتح خاى نقطهدار و سكون واو معدوله و شين قرشت به معنى ناخن پريان است و آن نوعى از صدف باشد و به عربى اظفار الطيب خوانند .
ناخن ديو -
به كسر نون و دال ابجد و سكون تحتانى و واو به معنى ناخن خوش است كه نوعى از صدف باشد به غايت خوشبوى .
ناخن روز -
با راى بىنقطه و واو و زاى نقطهدار كنايه از آفتاب عالمتاب است .
ناخن زدن -
كنايه از جنگ انداختن ميان دو كس باشد .
ناخنه -
به فتح نون مرضى است از امراض چشم و آن گوشتى باشد كه در گوشهء چشم به هم مىرسد و به تدريج تمام چشم را مىگيرد گويند از نگاه كردن به ستاره سهيل آن كوفت بر طرف مىشود و آنچه در چشم آدمى به هم مىرسد اگر علاج نكنند زياده گردد و آنچه در چشم اسب و استر به هم رسد اگر در ساعت نبرند هلاك سازد .
ناخنهء چشم شب -
كنايه از ماه نو است كه هلال باشد .
ناخواست -
با واو معدوله بر وزن ناراست به معنى بىطلب باشد و هر چيز كه بر پاى كوفته شده باشد عموما و زمين به پا كوفته شده را گويند خصوصا .
ناخوست -
به ضم خا و سكون واو و سين بىنقطه و تاى قرشت به معنى دويم ناخواست باشد يعنى هر چيز كه آن را به پاى كوفته باشند .
ناخوستن -
مصدر ناخوست باشد يعنى چيزى را به پاى كوفتن .
ناداشت -
با دال به الف كشيده و به شين و تاى