بايد كرد .
موك -
به ضم اول بر وزن غوك مطلق نيش را گويند خواه نيش عقرب باشد و خواه نيش چيزهاى ديگر .
موكب -
به فتح اول بر وزن مركب به معنى لشكر و سپاه باشد .
موكبيان سحر -
به كسر نون كنايه از فرشتهاى چند است كه در شب معراج همراه پيغمبر صلوات اللّه عليه و آله بودند .
موكده -
بر وزن موصده به معنى مطلق است كه در مقابل مضاف باشد .
مول -
به ضم اول و ثانى مجهول بر وزن غول معشوق زن را گويند و به معنى بودن دو رنگ و تأخير كردن در كارها و باز ايستادن باشد و امر به اين معانى هم هست يعنى باش و به جاى مرو و مول مول يعنى باش باش و به معنى بازگشت هم آمده است كه كنايه از توبه باشد و ناز و غمزه را نيز گويند و به معنى حرامزاده هم هست و به زبان هندى قيمت و بهاى هر چيز باشد و به زبان عربى عنكبوت را گويند و به فتح اول هم در عربى مال و اسباب و سامان را گويند و در هندى بيخ نباتات و مايه و سرمايه را .
مولامول -
مانند لغت پيشتر با زيادتى الف و مول ديگر به معنى تأخير از پى تأخير و درنگ از پى درنگ باشد .
مولش -
بر وزن كوشش درنگ و تأخير و تأنى كردن در كارها باشد .
مولنجه -
به فتح ثالث و جيم بر وزن سوزنده شپشه را گويند و آن كرمى است كه در انبار غله افتد و تمام را ضايع كند .
مولو -
به ضم اول و لام و سكون ثانى و واو شاخ آهويى باشد كه قلندران و جوكيان هندوستان نوازند و بعضى گويند نى باشد كه كشيشان در كليسا نوازند و بعضى ديگر گويند مولو زنگى و حلقهاى چند است از آهن كه زاهدان ترسا در درون دير نوازند و حلقههاى آهن را جنبانند و ناقوس را نيز گفتهاند .
مولى -
با اول به ثانى رسيده و ثالث به تحتانى كشيده به لغت يونانى دوايى باشد سفيد كه آن را حرمل عربى گويند و به فارسى صندل دانه خوانند بول و حيض را براند و به هندى ترب را گويند و با طعام خورند و زن معشوقهدار را نيز گفتهاند و درنگ و تأخير و ناز و غمزه كننده را هم مىگويند .
موليدن -
بر وزن شوريدن به معنى خزن و لغزيدن و بازگرديدن و باز گردانيدن و دير ماندن و درنگ كردن و تأخير نمودن باشد .
مومو -
به ضم هر دو ميم و سكون هر دو واو و لام در آخر نام علتى است كه در چشم پيدا مىشود .
موميايى -
با ميم بر وزن روستايى نامى است يونانى هر جسمى را كه مانند زفت و قار سياه باشد و بعضى گويند اصل آن موم آيين است به كسر ميم و آيين نام دهى است نزديك غارى كه موميايى حاصل مىشود و بعضى ديگر گويند معنى تركيبى آن موم آيين است به سكون ميم يعنى موم روش و موم طرز يعنى همچو موم و بعضى مىگويند موم آبين است كه به جاى ياى اول باى ابجد باشد به دو معنى يكى آن كه آن ده كه نزديك به غار موميايى است آيين نام دارد و دويم در آن غار آب هم هست و آنجا كه موميايى حاصل مىشود رطوبتى دارد مجملا و آن دو قسم مىباشد معدنى و عملى معدنى در زمان فريدون به هم رسيد و آن چنان بود كه روزى فريدون به شكار رفته بود يكى از مردم او آهوبرهاى به تير زد چون شب نزديك بود او را نيافت و آهوبره لنگان لنگان به شكاف كوهى درآمد و از آنجا آب خورد و زخم او در حال نيك شد و مردم آن حدود بر حال آهوبره اطلاع يافتند و او را صيد كرده نزد فريدون آوردند و كيفيت زخم ديروز و خوب شدن آن را به عرض فريدون رسانيدند و جاى زخم را به او نمودند و فريدون حكما را طلبيده از آن حال استفسار نمود ايشان گفتند خروسى بايد آورد و پاى او را شكست و بست و از آن آب خورانيد تا معلوم گردد چنان كردند پاى خروس درست شد فرمود تا آن را ضبط كردند و اما عملى در ميان فرنگ معمول است چنانكه كودكى سرخ موى را محافظت كنند تا سى ساله شود و آنگاه ظرفى از سنگ سازند آنچنان كه او در آن گنجد و پر از عسل كنند و آن شخص را در آن ميان نهاده سر آن را استوار سازند و گذارند تا يكصد و بيست سال بر آن بگذرد همه او موميايى شده باشد و بعضى اين قسم را بهتر از كانى مىدانند .
مونه -
به ضم اول و فتح نون خاصيت طبيعى را گويند مانند حرارت آتش و برودت هوا و رطوبت آب و يبوست خاك و امثال اينها .
موى -
معروفست و عربان شعر مىگويند و امر به