تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
معنى قمار باشد كه به عربى ميسر خوانند و لاف و گزاف را نيز گويند .

منكل -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و لام دزد و راهزن را گويند .

منگلوس -

به فتح اول و ثالث كه كاف فارسى باشد بر وزن بندروس نام شهرى است كه در آنجا فيل قوى هيكل و عظيم الجثه جنگى و دلاور مىشود و فيل سفيد نيز در آنجا به هم مىرسد .

منكله -

به فتح اول و ثالث و لام و سكون ثانى به معنى منكلوس است و آن شهرى باشد كه فيل خوب از آنجا آورند به ضم ثالث بر وزن زنگله نام سبزى و تره‌ايست صحرايى و علاقه ابريشمى و غيره را نيز گويند .

منكور -

بر وزن انگور نام كوهى است در بلاد كيماك كه دشت قپچاق باشد و در آن چشمه‌ايست كه اندك آبى دارد اما هر چند بردارند كم نمىشود .

منكوه -

به كسر ثانى و با كاف تازى منع از نكوهيدن است يعنى بد مگوى و عيب مكن .

منكيا -

به كسر كاف فارسى بر وزن اغنيا به معنى قمار باشد و قمارخانه را نيز گويند و به سكون كاف هم درست است .

منكياگر -

با كاف اول مكسور و كاف دويم مفتوح هر دو فارسى بر وزن زن برادر به معنى قمارباز باشد .

منكيد -

بر وزن لنگيد ماضى منكيدن باشد يعنى از بينى سخن گفت و در زير لب حرف زد .

منكيدن -

به فتح اول بر وزن رنجيدن به معنى لنديدن است كه آهسته آهسته در زير لب سخن گفتن باشد از روى قهر و غضب و از بينى حرف زدن را نيز گفته‌اند و به اين معنى به ضم اول هم آمده است .

مننگ -

بر وزن پلنگ گياهى باشد كه از آن جارو سازند و به جاى نون دويم ياى حطى هم به نظر آمده است .

منو -

به فتح اول و ثانى و سكون واو منع از حركت كردن و جنبيدن باشد يعنى مجنب و حركت مكن و منع از ناله و زارى كردن هم هست يعنى ناله و زارى مكن و به كسر اول و ضم ثانى مخفف مينوست كه بهشت باشد و به معنى علوى هم آمده است كه در برابر سفلى است و به اين معنى به فتح اول هم گفته‌اند .

منوچهر -

به كسر جيم فارسى يعنى بهشت روى چه منو مخفف مينو است كه بهشت باشد و چهره به معنى روى و به معنى علوى ذات هم هست چه منو به معنى علوى و چهر به معنى ذات باشد و نام پسر ايرج است و بعضى گفته‌اند نبيره ايرج است از جانب دختر اللّه اعلم گويند چون سلم و تور ايرج را كشتند تيغ بر اولاد او نهادند و اكثر مخدرات او را هلاك ساختند يكى از مستورات حرم ايرج كه به منوچهر حامله بود گريخته پناه به كوه مانوش برد و چون منوچهر در آن كوه متولد شده بود او را مانوش چهر نام كردند و به مرور ايام و تغيير السنه منوچهر شد و بعضى گويند كه مادر او را نام نكرد تا بزرگ شد و او به غايت خوش صورت بود او را مينوچهر خواندند يعنى بهشت صورت چه هر چيز خوب را به بهشت نسبت كنند و به تغيير السنه منوچهر شد و نيز نام مبارزى بوده ايرانى پسر آرش .

منوشان -

بر وزن خموشان نام حاكم فارس است كه از جانب كيخسرو حكومت و پادشاهى فارس مىكرد و منع از نوشانيدن هم هست .

منه -

به فتح اول و ثانى و ظهور ها فك اسفل را گويند كه چانه و مرتبه پايين دهان باشد و به كسر اول و ضم آخر در عربى به معنى از او باشد .

منهيان ربع مسكون -

كنايه از هفت كوكب است كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد .

منهيان سبع طباق -

به معنى منهيان ربع مسكون است كه سبعه سياره باشد .

منيژه -

با تحتانى مجهول و زاى فارسى بر وزن و معنى منيجه است كه نام دختر افراسياب باشد و بيژن پسر گيو به او عاشق بود .

منيوش -

منع از شنيدن و گوش كردن باشد يعنى مشنو و گوش مكن چه نيوشيدن شنيدن و گوش كردن را گويند .

بيان بيست و ششم در ميم با واو مشتمل بر هفتاد و دو لغت و كنايه