تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 872

مساهمون:

ص٨٧٢
تخم گل و خواه تخم خربزه و غير آن .

منخج -

به كسر اول و سكون ثانى و جيم مفتوح به خاى نقطه‌دار زده سنگى باشد كه بر فلاخن گذارند و اندازند و به اين معنى به جاى نون لام هم به نظر آمده است .

منج زراوشان -

به ضم اول و كسر زاى نقطه‌دار و واو و راى بىنقطه و شين نقطه‌دار هر دو به الف كشيده و نون در آخر تخم گلى است كه آن را خيرى مىگويند .

منجك -

به فتح اول بر وزن اندك به معنى برجستن باشد و يكى از جمله شعبده‌هايى است كه شعبده‌بازان كنند و آن‌چنان است كه پاره‌هاى آهن و سنگريزه را در كاسه آب ريزند و يك يك را از كاسه بيرون جهانند و همچنين قلم را از دوات و به معنى گهواره هم هست كه به عربى مهد گويند و به ضم اول مصغر منج است كه زنبور عسل باشد و به معنى قرنفل هم آمده است .

منجل -

به كسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و لام به معنى كشكنجير است و آن چيزى باشد كه به كشيدن آن آرزوى كمان كشيدن حاصل شود .

منجلاب -

به فتح اول و ثالث كوى را گويند كه در پس حمامها و مطبخها كنند تا آبهاى چركن و مستعمل بدانجا رود و آب بدبو و گنده را نيز گويند .

منجنيك -

با كاف بر وزن و معنى منجنيق است و منجنيق معرب منجنيك باشد و آن فلاخن مانندى است بزرگ كه بر سر چوبى تعبيه كنند و سنگ و خاك و آتش در آن كرده به طرف دشمن اندازند .

منجوق -

بر وزن صندوق ماهچهء علم را گويند و به معنى چتر هم آمده است و آن چيزى باشد كه به جهت محافظت آفتاب بر بالاى سر نگاه دارند و علم را نيز گفته‌اند .

مند -

بر وزن قند به معنى صاحب و خداوند باشد و بيشتر در آخر كلمات آيد همچو دولتمند يعنى صاحب دولت و ارجمند يعنى صاحب و خداوند قدر و قيمت و حاجتمند و دردمند هم از اين قبيل است به معنى صاحب درد و غمناك و نام نوعى از عنبر هم هست و آن سياه و سنگين و گران مىباشد .

منداور -

به فتح اول و واو بر وزن كنجاور نام ولايتى است غير معلوم .

مندبور -

با باى ابجد بر وزن لندهور به معنى سياه بخت و مفلوك و بىدولت و صاحب ادبار و غمگين باشد .

مندعوره -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث و عين بىنقطه به واو كشيده و راى بىنقطهء مفتوح به لغت رومى بيخ لفاح برى است و لفاح ميوهء مردم گياه است اگر در شراب به خورد كسى دهند بيهوش گردد .

مندك -

به فتح اول بر وزن اندك به معنى كسادى و ناروايى اسباب و كالا باشد .

مندل -

بر وزن صندل عود خام است و بعضى گويند مندل شهريست در زمين هند كه در آنجا عود بسيار است و عود مندلى به سبب آن گويند و بعضى ديگر مىگويند كه عود نه در زمين مندل مىرويد بلكه در جزيره‌اى مىرويد و راى خط استوا و آب آن را به مندل مىآورد و دايره‌اى را نيز گفته‌اند كه غرايم خوانان بر دور خود كشند و در ميان آن نشينند و دعا و غرايم خوانند و به زبان هندى نوعى از دهل باشد .

مندله -

به فتح اول و ثالث و لام به معنى مندل است كه عود خام و دايرهء غرايم خوانان باشد و به كسر ثالث نوعى از قماش باشد كه از آن خيمه و سايبان سازند .

مندو -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده نام شهرى است در هندوستان .

مندوور -

با واو بر وزن و معنى مندبور است كه مفلوك و صاحب ادبار و سياه بخت و بىدولت باشد و به معنى گرفته و خسيس و بىبهره از نعمت خدا هم هست و به معنى غمناك نيز آمده است و با يك واو هم نويسند همچو طاوس و داود و امثال آن اما مىبايد درست نباشد چه در اينجا واو اول به جاى باى ابجد واقع شده است بنا بر قاعدهء كلى كه باى ابجد و واو به هم تبديل مىيابند .

منده -

به فتح اول بر وزن خنده به معنى مندك است كه كسادى و ناروايى بازار و اسباب و متاع باشد و كوزه و سبوى بىدسته و گردن شكسته را هم مىگويند و حسين وفايى به معنى نان هم آورده است كه به عربى خبز گويند .

منديش -

مخفف مينديش است يعنى انديشه مكن و غم مخور و نام قلعه‌اى هم هست در خراسان .

منزل بىمنزل -

آنست كه به عربى لاخلا و لاملا