مىگويند .
منزل جان -
به معنى قصد جان باشد و كنايه از بدن انسان و عالم بالا هم هست .
منزل حزن -
به ضم خاى بىنقطه كنايه از دنيا است .
منزل خاكى -
به معنى منزل حزن است كه كنايه از دنيا و روزگار باشد .
منزل شناسان پى گم كرده -
يعنى شناسندگان منزلى كه اثر قدم آنجا ديده نمىشود و آن كنايه از عارفان و مجردان فانى باشد .
منزل نبهره فريب -
به فتح نون و باى ابجد كنايه از دنيا و روزگار است .
منسم -
به فتح اول و كسر سين بىنقطه و سكون ثانى و ميم رستنى است كه ثمر آن را حب المنسم خوانند و در عطريات به كار برند و به ضم اول و شين نقطهدار هم به نظر آمده است .
منسنو -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم سين بىنقطه و نون به واو كشيده نواخته و برگزيدگان حق را گويند .
منسوبه -
بر وزن و معنى منصوبه است كه درست و خوب نشستن نقش و كار و مهمات باشد و بازى شطرنج و بازى هفتم نرد را نيز گويند .
منش -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين نقطهدار به معنى خوى و طبيعت باشد چه منشى به معنى طبيعى است و طبع بلند و طينت بزرگ را نيز گويند و به معنى همت و سخا و كرم هم به نظر آمده است و به لغت زند و پازند به معنى دل باشد كه عربان قلب خوانند .
منش كردا -
به فتح كاف فارسى و دال به الف كشيده برهمزدگى طبيعت و غثيان را گويند كه قى و شكوفه باشد .
منش كشته -
خوى و طبيعت كشته و مريض و معلول را گويند .
منشن -
به فتح اول و كسر ثانى و ثالث و سكون نون به معنى منش است كه خوى و طبيعت و همت و كرم باشد .
منشور نويسان باغ -
كنايه از پرندگان باغ است كه بلبل و قمرى و امثال آن باشد .
منشى -
به فتح اول و كسر ثانى و ثالث و سكون تحتانى به معنى طبيعى باشد و به ضم اول و سكون ثانى در عربى ان شاء كننده را گويند .
منشيا -
بر وزن اشقيا به لغت زند و پازند خدمتكار آتشكده را گويند .
منشى فلك -
كنايه از عطارد است و او را دبير فلك هم مىگويند .
منظر چشم -
كنايه از مردم ديده است .
منظر نيمخايه -
كنايه از آسمان است و گنبد را نيز گويند .
منغر -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم غين نقطهدار و راى بىنقطهء ساكن نوعى از پول ريزهء خرد و كوچك باشد و به ضم اول قدح و طاس بزرگى را گويند كه در آن شراب خورند .
منغرك -
به فتح اول بر وزن مرجمك به معنى منغر است كه پول ريزهء خرد و كوچك و به ضم اول قدح بزرگ شراب خورى باشد .
منقارقار -
كنايه از زبانه قلم نويسندگى است چه تركان سياه را قار مىگويند و فارسيان نيز هر چيز سياه را به قار و قير نسبت مىدهند .
منقار گل -
به كسر كاف فارسى كنايه از زبان است كه به عربى لسان گويند .
منقله -
بر وزن سنبله به معنى انگشتدان و زغالدان باشد .
منك -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى چند معنى دارد 1 - روش و قاعده و قانون را گويند 2 - به معنى قمار و قمارباز و قماربازى و قمارخانه باشد 3 - لاف و گزاف و لاف زدن و گزافگويى كردن باشد 4 - اشكيل و دغابازى دادن 5 - دزد و راهزن 6 - ريوند را گويند 7 - خميازه و دهان دره 8 - شكستن اندام يعنى نوعى خود را درهم پيچند كه صدا از پشت و پهلو و شانه و گردن و اعضاى ديگر برآيد 9 - درخت بزر البنج است چه برزالبنج را تخم منك خوانند 10 - گياه و روييدنى و رستنى را گويند و به ضم اول غلهاى باشد كوچكتر از ماش و سياه رنگ بود و بعضى گويند نوعى از حبوب است و آن سرخ رنگ مىباشد و مشابهتى به نانخواه دارد اما بزرگتر از نانخواه است و خوردن آن عقل را مختل گرداند و آدمى را مست كند و گاهى در معاجين به كار برند و مگس عسل را نيز گويند و معرب آن منج است و به كسر اول گنك را گويند و آن لولهاى باشد بزرگ كه كوزهگران به جهت ممر آب از گل سازند و پزند .
منكك -
به فتح اول و كاف فارسى بر وزن اندك به