بيان بيست و سيم در ميم با لام مشتمل بر سى و هفت لغت و كنايت
مل -
به ضم اول و سكون ثانى به معنى امرود باشد و آن ميوهايست معروف كه به عربى كمثرى خوانند و نوعى از امرود بزرگ بىمزه هم هست كه آن را حرمل گويند و به معنى شراب انگورى هم هست و به لغت اندلس دوايى است كه آن را پر سياوشان گويند و به كسر اول به معنى موى باشد مطلقا اعم از موى سر و موى ريش و اعضاى ديگر از انسان و حيوان و به فتح اول و تشديد ثانى در عربى به معنى سير شده و از گرسنگى برآمده باشد و آزار و اندوه و ملال يافته را نيز گويند و به معنى خمير در زير آتش كردن و جامه دوختن هم آمده است .
ملاخ -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده نام جزيرهايست از جزاير زير باد و اكنون به ملاخه اشتهار دارد و نام دوايى هم هست مانند اشنان .
ملازه -
به ضم اول و فتح زاى نقطهدار گوشت پارهاى باشد شبيه به زبان كوچكى كه از انتهاى كام آويخته است و به فتح اول هم درست است و با زاى فارسى نيز آمده است .
ملان -
به فتح اول و سكون آخر كه نون باشد منع از افشانيدن و جنبانيدن باشد و يعنى ميفشان و مجنبان چه لان به معنى جنبان و افشان است .
ملاى -
به فتح اول و سكون آخر كه تحتانى باشد منع از لائيدن است كه به معنى گفتن و ناليدن و آلوده كردن باشد يعنى حرف مزن و ناله مكن و آلوده مساز يعنى ميالاى .
ملائك پى -
كنايه از مبارك پى و خوش قدم و مبارك قدم باشد .
مل تنگ -
به معنى تنگ شراب باشد يعنى كسى كه حوصله در شراب خوردن نداشته باشد و او را مل تنگ بر وزن خرسنگ هم مىگويند .
ملجاى نوح -
كنايه از كوه جودى است كه كشتى نوح عليه السلام در آنجا فرود آمد .
ملخچ -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح جيم فارسى و خاى نقطهدار ساكن سنگى را گويند كه در فلاخن گذارند و اندازند .
ملچكا -
با جيم فارسى بر وزن كربلا به معنى قصد و اراده باشد .
ملحم -
با حاى بىنقطه بر وزن مرهم جامه و بافته ابريشمى را گويند .
ملخ آبى -
نوعى از ماهى كوچك باشد كه آن را به عربى اربيان گويند .
ملخ پياده -
ملخ جهنده را گويند و آن غير ملخ پردار است و بعضى گويند ملخى است كه هنوز پر بر نياورده است و آن را به عربى دبى خوانند .
ملخچ -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم فارسى گياهى باشد كه چون چهارپايان خورند مست گردند .
ملعقه -
با عين بىنقطه و قاف بر وزن دغدغه كفچه آهنى را گويند و در خراسان ملاقه خوانند .
ملعم -
با عين بىنقطه بر وزن و معنى مرهم باشد و بعضى گويند ملعم كهنه و پينهايست كه مرهم را در آن مالند و بر زخم نهند و روغن ماليدن بر اعضا را نيز گويند و در هندوستان مردن خوانند به فتح ميم و دال و با غين نقطهدار هم به نظر آمده است .
ملك -
به ضم اول و سكون ثانى و كاف دانهاى باشد بزرگتر از ماش و آن را پزند و خورند و به عربى جلبان خوانند و به كسر اول سفيدى را گويند كه در بن ناخنها پديد آيد و بعضى گويند نقطههاى سفيد است كه بر ناخن افتد و در عربى به معنى زمين است و جمع آن املاك باشد و راه راست را نيز گويند .
ملكا -
به فتح اول بر وزن ترسا نام مردى بوده مجتهد و صاحب مذهب ترسايان و فقيه ملت ايشان و او را ملوكا هم مىگويند و به لغت زند و پازند پادشاه را گويند .
ملك ارشى -
به فتح همزه و راى قرشت بر وزن سلك حبشى كنايه از ملك ايران زمين است .
ملكان -
بر وزن مرجان نام پدر خضر عليه السلام باشد و او از احفاد سام بن نوح است و الياس از اعمام او است .