تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 866

مساهمون:

ص٨٦٦
باشد و به كسر اول هم گفته‌اند .

مغلاغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن و معنى مغلاج است كه گودال جوز بازى باشد .

مغلگاه -

به فتح اول بر وزن تختگاه جاى استراحت و خوابگاه آدمى و حيوانات ديگر باشد چه مغل به معنى استراحت و گاه به معنى جاى و مقام هم آمده است .

مغلى قندز -

به ضم اول و ثانى و قاف و دال ابجد و سكون نون و زاى هوز اشاره به مغل بچه‌هاى بىمهر و بىباك و خونريز و خونخوار باشد .

مغمومه -

با ميم بر وزن منظومه به لغت اهل بربر قليه بادنجان را گويند .

مغناطيس -

به لغت يونانى سنگ آهن‌ربا باشد گويند هر كه قدرى مغناطيس در گردن آويزد ذهن او زياده شود و هيچ چيز فراموش نكنند و درد پشت را نيز نافع است و همچنين درد پاى و نقرس را چون بر دست گيرند و گويند معدن آن در قعر دريا است اگر آن را با آب سير يا آب دهن روزه‌دار بيندايند خاصيتش زايل گردد و به حذف الف هم به نظر آمده است كه مغنطيس باشد و به جاى حرف دوم قاف هم درست است .

مغند -

به ضم اول و ثانى و سكون نون و دال ابجد به معنى گلوله باشد مطلقا و گرهى را نيز گويند كه در ميان گوشت مىباشد و آن را غدد مىگويند و هر چيز ممزوج و درهم آميخته را نيز گفته‌اند .

مغنده -

به ضم اول و ثانى و سكون نون و فتح دال ابجد گرهى و كنده‌اى را گويند كه بر اندام مردم از گوشت مانند گردكان برمىآيد و بعضى گره و كندهاى كوچك را گفته‌اند كه در ميان گوشت و گاهى در زير پوست اسپل ماهى مىباشد و به عربى غده مىگويند و بعضى هر گره و كنده را گويند كه در بدن آدمى به هم رسد خواه كوچك و خواه بزرگ خواه درد كند و خواه درد نكند بلكه بعضى گفته‌اند گره و كنده و دنبلى باشد كه بسيار درد كند .

مغنيسا -

با سين بىنقطه به الف كشيده بر وزن مه‌سيما گلى باشد سياه رنگ و آن را از كوه كاشان آورند و آن به مرقشيشا مانند بود و بعضى گويند سنگى است الوان و بسيار سست و نرم كه شيشه‌گران به كار برند و آن را سنگ سليمانى گويند و به گچ رنگ شهرت دارد .

مغياز -

به كسر اول و ياى حطى و زاى هوز بر وزن مقراض به معنى شاگردانه است و آن دو سه پولى است كه به طريق انعام بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند و به فتح اول هم آمده است .

مغيلان -

با لام بر وزن سليمان نام درختى است خاردار و به عربى آن را مغيلان خوانند .

مغيلان باستان -

كنايه از دنيا و روزگار است .

مغيلان گاه -

با كاف فارسى بر وزن سليمان جاه به معنى مغيلان باستانست كه كنايه از دنيا باشد .

بيان نوزدهم در ميم با فا مشتمل بر چهار لغت و كنايت

مفرح كران فلك -

كنايه از فرشتگان و ملائكه باشد و ستاره‌ها و كواكب را نيز گويند .

مفرس -

با را و سين بىنقطه و حركت غير معلوم نوعى از زيب و زينت باشد كه از سقف عمارت‌ها آويزان كنند .

مفلاك -

بر وزن افلاك مردم تهىدست و پريشان و درويش و مفلس و فلاكتى را گويند .

مفلحان -

با حاى حطى بر وزن مفلسان نام رودخانه‌ايست در سرحد ولايت غزان و به معنى رستگاران هم هست چه مفلح در عربى به معنى رستگار باشد و الف و نون جمع فارسى است .

بيان بيستم در ميم با قاف مشتمل بر چهارده لغت و كنايت