تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥

معجزه مسيح -

با زاى نقطه‌دار كنايه از مائده باشد كه از آسمان به جهت عيسى و مريم نازل شد و مرده زنده كردن عيسى را نيز گويند .

معد -

به فتح اول بر وزن سعد خصية الثعلب را گويند .

معدانبار -

به فتح اول و همزه كنايه از مردم بسيار خوار و شكم پرست باشد .

معد تنگ كردن -

به فتح تاى قرشت كنايه از بسيارى چيزى خوردن و شكم پر كردن باشد .

معشوق تنگدل -

كنايه از دنيا و عالم است و به اين معنى به جاى لفظ تنگدل سنگدل هم به نظر آمده است و سنگدل را به معنى سخت‌دل گفته‌اند .

معقار -

با قاف بر وزن دلدار صمغ درخت آلو را گويند .

معلق‌زن -

كنايه از بازيگر و رقاص و مردم لوند باشد و حيز و مخنث را نيز گويند و شخصى را هم مىگويند كه نماز را به سرعت تمام گذارد .

معلومى -

حرف آخر در اين كلمه فارسى است به معنى آگاهى و دريافت باشد .

معموره عمرو ليث -

كنايه از شهر شيراز است چه گويند شيراز را عمرو ليث بنا كرده است .

معن زايده -

شخصى بوده از عرب در نهايت همت و كرم و سخاوت .

بيان هيجدهم در ميم با غين نقطه‌دار مشتمل بر بيست و نه لغت و كنايت

مغ -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى ژرف است كه به عربى عمق خوانند و به معنى رودخانه هم آمده است و به ضم اول آتش‌پرست را گويند به كسر اول مخفف ميغ است و آن بخارى باشد تيره و ملاصق زمين .

مغاث -

با ثاى مثلثه بر وزن پلاس بيخ درخت انار صحرايى است كه به عربى رمان البرى خوانند و نوعى از آن بغدادى و نوعى هندى است و آن سفيد به زردى مايل مىباشد كوفتگى و شكستگى اعضا را نافع است .

مغاك -

به فتح اول بر وزن هلاك به معنى گودال است خواه در زمين و خواه غير زمين باشد .

مغاك ظلمت -

كنايه از زمين است و كنايه از جسد و قالب آدمى هم هست و آن را مغاك ظلمت خاك مىگويند .

مغاك غار -

به كسر ثالث و غين نقطه‌دار به الف كشيده و به راى قرشت زده كنايه از گور و قبر باشد .

مغان -

به ضم اول جمع مغ است يعنى آتش‌پرستان و نام ولايتى هم هست از آذربايجان و موغان نام شهر آن ولايت است .

مغانه -

به ضم اول بر وزن دوگانه طرز و روش و قاعده و قانون و آداب آتش‌پرستان را گويند .

مغد -

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد علف شيران را گويند و به عربى لفاح البرى خوانند و زعرور همان است و بعضى گويند مغد بادنجان است و بعضى ديگر گويند نوعى از كماه كوچك باشد .

مغرود -

با راى قرشت بر وزن محمود به لغت بربرى نوعى از كماه كوچك باشد .

مغز بردن -

به ضم باى ابجد كنايه از بسيار گفتن و دردسر دادن باشد .

مغز تر كردن -

به فتح تاى قرشت كنايه از حرف زدن و سخن كردن باشد .

مغز در سر كردن -

كنايه از خاموش شدن و سكوت ورزيدن باشد .

مغزين -

بر وزن قزوين نام نوعى از حلوا باشد .

مغزينه -

بر وزن گنجينه به معنى دماغ باشد .

مغكده -

با كاف و دال ابجد بر وزن مغبچه ميخانه و شراب‌خانه را گويند و خانه آتش‌پرستان را نيز گفته‌اند .

مغل -

به فتح اول بر وزن عقل به معنى خواب و استراحت باشد .

مغلاج -

به فتح اول بر وزن كجواج كوى را گويند كه به جهت گردكان بازى كنند و وجه تسميهء اين گودال بازيست چه مغ به معنى گودال و لاج به معنى بازى