معجزه مسيح -
با زاى نقطهدار كنايه از مائده باشد كه از آسمان به جهت عيسى و مريم نازل شد و مرده زنده كردن عيسى را نيز گويند .
معد -
به فتح اول بر وزن سعد خصية الثعلب را گويند .
معدانبار -
به فتح اول و همزه كنايه از مردم بسيار خوار و شكم پرست باشد .
معد تنگ كردن -
به فتح تاى قرشت كنايه از بسيارى چيزى خوردن و شكم پر كردن باشد .
معشوق تنگدل -
كنايه از دنيا و عالم است و به اين معنى به جاى لفظ تنگدل سنگدل هم به نظر آمده است و سنگدل را به معنى سختدل گفتهاند .
معقار -
با قاف بر وزن دلدار صمغ درخت آلو را گويند .
معلقزن -
كنايه از بازيگر و رقاص و مردم لوند باشد و حيز و مخنث را نيز گويند و شخصى را هم مىگويند كه نماز را به سرعت تمام گذارد .
معلومى -
حرف آخر در اين كلمه فارسى است به معنى آگاهى و دريافت باشد .
معموره عمرو ليث -
كنايه از شهر شيراز است چه گويند شيراز را عمرو ليث بنا كرده است .
معن زايده -
شخصى بوده از عرب در نهايت همت و كرم و سخاوت .
بيان هيجدهم در ميم با غين نقطهدار مشتمل بر بيست و نه لغت و كنايت
مغ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى ژرف است كه به عربى عمق خوانند و به معنى رودخانه هم آمده است و به ضم اول آتشپرست را گويند به كسر اول مخفف ميغ است و آن بخارى باشد تيره و ملاصق زمين .
مغاث -
با ثاى مثلثه بر وزن پلاس بيخ درخت انار صحرايى است كه به عربى رمان البرى خوانند و نوعى از آن بغدادى و نوعى هندى است و آن سفيد به زردى مايل مىباشد كوفتگى و شكستگى اعضا را نافع است .
مغاك -
به فتح اول بر وزن هلاك به معنى گودال است خواه در زمين و خواه غير زمين باشد .
مغاك ظلمت -
كنايه از زمين است و كنايه از جسد و قالب آدمى هم هست و آن را مغاك ظلمت خاك مىگويند .
مغاك غار -
به كسر ثالث و غين نقطهدار به الف كشيده و به راى قرشت زده كنايه از گور و قبر باشد .
مغان -
به ضم اول جمع مغ است يعنى آتشپرستان و نام ولايتى هم هست از آذربايجان و موغان نام شهر آن ولايت است .
مغانه -
به ضم اول بر وزن دوگانه طرز و روش و قاعده و قانون و آداب آتشپرستان را گويند .
مغد -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد علف شيران را گويند و به عربى لفاح البرى خوانند و زعرور همان است و بعضى گويند مغد بادنجان است و بعضى ديگر گويند نوعى از كماه كوچك باشد .
مغرود -
با راى قرشت بر وزن محمود به لغت بربرى نوعى از كماه كوچك باشد .
مغز بردن -
به ضم باى ابجد كنايه از بسيار گفتن و دردسر دادن باشد .
مغز تر كردن -
به فتح تاى قرشت كنايه از حرف زدن و سخن كردن باشد .
مغز در سر كردن -
كنايه از خاموش شدن و سكوت ورزيدن باشد .
مغزين -
بر وزن قزوين نام نوعى از حلوا باشد .
مغزينه -
بر وزن گنجينه به معنى دماغ باشد .
مغكده -
با كاف و دال ابجد بر وزن مغبچه ميخانه و شرابخانه را گويند و خانه آتشپرستان را نيز گفتهاند .
مغل -
به فتح اول بر وزن عقل به معنى خواب و استراحت باشد .
مغلاج -
به فتح اول بر وزن كجواج كوى را گويند كه به جهت گردكان بازى كنند و وجه تسميهء اين گودال بازيست چه مغ به معنى گودال و لاج به معنى بازى