را مسمقران و مسمقوره نيز خوانند .
مسن -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون نون سنگى باشد سبز رنگ كه كارد بدان تيز كنند و سودهء آن سفيدى چشم را سود دارد .
مسند آسودگان -
به معنى قبر است و آن جايى باشد كه آدمى را در آنجا دفن كنند و كنايه از دنيا هم هست .
مسند جم -
به معنى مركب جم است كه كنايه از باد باشد .
مسهاى زراندود -
كنايه از دوستى و آشنايى به نفاق باشد و دروغهاى راست مانند را نيز گويند .
مسينون -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و كسر نون و ياى حطى به واو كشيده و به نون زده به لغت يونانى شنجرف را گويند كه مصوران و نقاشان به كار برند .
بيان پانزدهم در ميم با شين نقطهدار مشتمل بر هفتاد و دو لغت و كنايت
مشاش -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به شين نقطهدار زده آبگينه را گويند و آن عسلى باشد قوام داده كه بر طبق ريزند و پهن كنند تا سرد شود و سخت گردد و در وقت خوردن دندانگير باشد و منع از شاشيدن و بول كردن هم هست و به ضم اول در عربى زمين نرم و نفس و طبيعت و استخوانهاى نرمى كه توان خوردن .
مشبك قلعه -
كنايه از مجمره و عود سوز است و كنايه از آسمان هم هست .
مشت -
به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به معنى انبوه و بسيار و پر و لبريز و سطبر و گنده و غليظ باشد و نام قريهايست از بلوكات غزنين نزديك به موضع سكانه كه آن هم از قراى غزنين است و به ضم اول معروف است كه گره كردن پنجه دست باشد و جمع نمودن انگشتان چنانچه پنجه دست ظرفيت به هم رساند و مردم كم و قليل و گروه اندك را نيز گويند و به معنى ماليد هم آمده است كه ماضى ماليدن باشد چه مشتن به معنى ماليدن است و بيخ گياهى هم هست خوشبوى كه تخم آن را تودرى خوانند و به هم عربى سعد گويند .
مشت آتشى -
به كسر ثالث كنايه از ظالمان و ظلمكنندگان است و آتشپرستان را هم گويند .
مشتاسنگ -
بر وزن مرادسنگ سنگ فلاخن را گويند و فلاخن چيزى از پشم باشد بافته شده كه شبانان بدان سنگ اندازند و سنگ بزرگى را نيز گويند كه در ميان آن جاى دست ساخته باشند و آن را به مشت گرفته بردارند .
مشت افشار -
به ضم اول طلاى دست افشار باشد و آن در خزينهء خسرو پرويز بود گويند مانند موم نرم شدى و هر صورتى كه از آن خواستندى ساختندى و شرابى را نيز گويند كه از انگور پيشرس رسانيده باشند و آن را به اصطلاح شرابخواران شراب جهودى گويند و به لغت اهل شام مسطار خوانند و به حذف همزه آمده است .
مشت خاك -
كنايه از كره ارض است و كنايه از دنيا هم هست و آدمى را نيز گويند .
مشت رند -
با راى بىنقطه بر وزن خشكبند رنده درودگران را گويند و آن افزارى باشد كه بدان چوب و تخته تراشند .
مشت رنده -
به اضافه ها در آخر به معنى مشترند است كه رنده درودگران باشد .
مشت رو -
به ضم اول و راى قرشت به واو كشيده نوعى از ماذريون باشد و آن دوايى است كه بر بهق و برص طلا كنند نافع باشد و آن را مشترو به سبب آن گويند كه چون مشتى از آن بر روى كسى زنند روى آن كس سياه گردد .
مشت فشار -
به معنى مشت افشار باشد كه طلاى دست افشار است و شراب جهودى يعنى شراب پيشرس را نيز گويند .
مشتن -
به ضم اول بر وزن كشتن به معنى ماليدن