تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠
مانعى باشد كه كسى به سبب آن مانع به جايى نتواند رفتن و اين به معنى اول نزديك است و به كسر اول معروف است و آن جوهرى باشد از فلزات كه ديگ و طبق و غيره از آن سازند و ارباب صنعت كه كيمياگران باشند آن را طلا كنند .

مسافران و الا -

به كسر نون اشاره به اولياء اللّه و سالكان و طالبان دين حق است .

مس بند -

به فتح اول بر وزن پس‌بند شخصى را گويند كه پايبند كسى يا چيزى شده باشد كه به واسطهء آن كس يا آن چيز به جايى نتواند رفت و به ضم اول هم به اين معنى آمده است .

مست -

به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى گله و شكوه و شكايت باشد و بيخ گياهى هم هست خوشبوى كه به عربى سعد گويند و تخم آن را تودرى خوانند و به معنى غم و اندوه نيز آمده است و از اين است كه غمگين و اندوهناك را مستمند مىگويند .

مستار -

بر وزن دستار نام گياهى است دوايى و بوى خوشى دارد و در غايت تلخى هم هست و آن را مرو نيز گويند و با شين نقطه‌دار هم هست و درست است چه در فارسى سين و شين به هم تبديل مىيابند چنان‌كه در فوايد گفته شد .

مستبند -

بر وزن مستمند شخصى را گويند كه گرفتار محنت و رنج و غم باشد و به معنى مس بند هم به نظر آمده است و آن كسى باشد كه پايبند چيزى شده باشد و نتواند به جايى رفت .

مسترو -

با راى قرشت بر وزن لبلبو به معنى خامالا است كه نوعى از ماذريون باشد و بر برص و بهق طلا كنند نافع باشد و با عسل به ريشهاى خشك مالند سودمند بود .

مستمند -

به ضم اول و فتح ميم به معنى صاحب غم و رنج و محنت و اندوه باشد چه مست به معنى غم و اندوه و مند به معنى صاحب و خداوند باشد و او را غمگين و اندوهناك هم مىگويند و محتاج و نيازمند و گله‌مند و شكوه‌ناك را نيز گفته‌اند .

مستو -

به فتح اول و ثالث به واو رسيده مرادف و مهمل فستو است كه جانور خزنده و مردم مقر و معترف باشد .

مسته -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى به معنى جور و ستم و غم و اندوه باشد و نام دارويى است كه آن را به عربى سعد گويند و طعمه جانوران شكارى را مثل باز و شاهين و چرغ و شكره نيز گفته‌اند و بعضى گويند به اين معنى عربيست و به فتح اول و كسر ثانى و ضم فوقانى و ظهور ها منع از ستيزه كردن و لجاجت نمودن باشد يعنى ستيزه مكن و لجوج مباش .

مستيمند -

به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى به تحتانى كشيده و ميم مفتوح به نون و دال ابجد زده نام موضعى است در هندوستان كه نمك سفيد از آنجا آورند .

مسحقونيا -

به فتح اول و سكون ثانى و فتح حاى بىنقطه و قاف به واو رسيده و كسر نون و تحتانى به الف كشيده به لغت يونانى آبگينه را گويند و آن آبى باشد كه مانند كف بر روى آبگينه پيدا گردد و آن را به عربى زبد القوارير و ماء الزجاج خوانند سفيدى چشم را زايل كند .

مسدس عالم -

كنايه از شش جهت است كه بالا و پايين و پس و پيش و چپ و راست عالم باشد و به عربى جهات سته خوانند .

مسر -

به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت يخ را گويند و آن آبى باشد كه در زمستان سخت منجمد شود و مانند بلور نمايد .

مسرود -

بر وزن مقصود دعا و افسون را گويند .

مسره چرخ -

به فتح اول و كسر ثانى كنايه از ماه است كه به عربى قمر گويند .

مسطنجى -

با طاى حطى و نون و جيم تحتانى به لغت رومى مصطكى را گويند و آن صمغى است كه به فارسى كندر رومى و به سريانى كيا خوانند .

مسقاطون -

به كسر اول و سكون ثانى و قاف به الف كشيده و طاى حطى به واو رسيده و به نون زده به لغت رومى عود هندى را گويند .

مسكل -

به كسر اول و فتح كاف و سكون ثانى و لام سازى را گويند كه بعضى مردم از دهن به هواى دهن به طريق موسيقار نوازند .

مسماجنگ -

به فتح اول و جيم بر وزن رنگارنگ چرمينه را گويند و آن چيزى باشد مانند آلت مردى از چرم و امثال آن سازند و خواتين نيز شهوت به كار برند و به كسر اول نيز درست است و با جيم فارسى نيز آمده است .

مسمقار -

با ميم و قاف بر وزن هرزه كار به لغت اهل اندلس دوائيست كه آن را زراوند طويل گويند و آن