خموشيدن به معنى عادت كردن به چيزى باشد و رنج بردن به كارى در وقت مفلسى و بىچيزى .
مروش -
بر وزن خموش منع از روشن كردن است يعنى روشن مكن .
مروشهجان -
به معنى مروشاهجان است كه شهر مرو باشد و آن شهريست از خراسان .
مروه -
به ضم اول و فتح ثالث مشدد و ظهور ها به معنى مروح است كه سخت خوشبوى و معطر كننده باشد و اين در اصل مروح بوده فارسيان به جهت استقامت قافيه حاى حطى را به هاى هوّز بدل كردهاند همچنان كه در قفص صاد به سين بىنقطه بدل شده است .
مرى -
به كسر اول و تحتانى مجهول بر وزن هرى به معنى كوشيدن و برابرى كردن باشد با كسى در قدر و مرتبه و بزرگى به معنى خصومت كردن و يكدله بودن در بدكردارى هم گفتهاند و به معنى مژدگانى نيز آمده است و در عربى با تشديد ثانى رگى را گويند كه گذرگاه آب و نان است و به ضم اول آن كه نوبت خود را شراب خوردن به ديگرى ايثار كند و در عربى با تشديد ثانى آبكامه را گويند و آن خورشى است مشهور خصوصا در صفاهان .
مريافلن -
به ضم اول و سكون ثانى و تحتانى به الف كشيده و كسر فا و لام مضموم به نون زده لغتى است يونانى و معنى آن به عربى ذو الف ورقه باشد و آن بيخ گياهيست كه از شام و بيت المقدس آورند و آن را حزنبل نيز گويند گزندگى مار و عقرب را نافع است .
مريخ -
به كسر اول نام كوكبى است از جملهء سبعه سياره و در آسمان پنجم مىباشد و كنايه از انگشت و زغال افروخته است و به اصطلاح اهل صنعت كه كيمياگران باشند آهن و فولاد .
مريخ آفتاب علم -
كنايه از آتش شعلهناك است .
مريخ ذنب فعل -
كنايه از حلقه زنجير است كه بر پاى ستوران گذارند و آن را مريخ ذنب فعل زحل سيما هم مىگويند .
مريخ زحلخوار -
كنايه از آتش انگشت و زغال است يعنى زغالى كه اخگر شده باشد نه چوب و هيزم .
مريخ سلب -
به فتح سين بىنقطه و لام و سكون باى ابجد كنايه از لباس سرخ و سرخپوش را نيز گويند .
مريخ و كيوان ديدن -
كنايه از انگشت و زغال نيم سوخته در منقل ديدن باشد .
مرى زبانك -
به ضم اول و ثانى به تحتانى رسيده و فتح زاى نقطهدار و باى ابجد به الف كشيده و نون مفتوح به كاف زده نام دوايى است كه تخم آن را بارتنك خوانند و خوب كلان همان است .
مريشم -
به فتح اول و ثانى به تحتانى مجهول كشيده و شين نقطهدار مضموم به ميم زده خستهبند را گويند و آن چيزى باشد كه بر جراحت بندند .
مريم عور -
با عين بىنقطه و واو و راى قرشت كنايه از شاخ درخت انگور است در ايام خزان و برگريزان .
بيان دوازدهم در ميم با زاى نقطهدار مشتمل بر بيست و شش لغت و كنايت
مز -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى مكيدن باشد و امر به مكيدن هم هست يعنى بمك و به ضم اول و سكون ثانى مشدد در عربى به معنى ترش و شيرين باشد كه آن را ميخوش مىگويند .
مزاج گوهران -
كنايه از عناصر اربعه است كه خاك و آب و هوا و آتش باشد و با زاى فارسى هم به نظر آمده است .
مزاج گوى -
كنايه از خوشامدگوى باشد .
مزاد -
به فتح اول بر وزن سواد نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه دو كس در برابر يكديگر خم شده بايستند و سر بر سر هم نهند و سر ريسمانى بر دست گيرند و يك سر ديگر آن ريسمان را شخصى بر دست گيرد و بر دور و پيش ايشان مىگردد و نمىگذارد كه كسى بر ايشان سوار شود و بر پشت