مرزغان -
با غين نقطهدار بر وزن پهلوان دوزخ را گويند كه در مقابل بهشت است و به معنى آتشدان و منقل آتش هم آمده است و گورستان و قبرستان را نيز گفتهاند .
مرزغن -
با غين نقطهدار بر وزن كرگدن به معنى مرزغان است كه دوزخ و گورستان و آتشدان باشد .
مرزگون -
با كاف فارسى به واو رسيده و به نون زده آلت تناسل را گويند .
مرزمان -
با ميم در مرتبه چهارم بر وزن اصفهان نام دو كوكباند از ثوابت و عربان مرزمين خوانند .
مرزن -
بر وزن ارزن به معنى موش باشد و عربان فاره گويند .
مرزنگوش -
يعنى گوش موش و معرب آن مرزنجوش باشد و آن نوعى از ريحان است در غايت سبزى و خوشبويى و گل كبودى دارد و برگ آن شبيه است به گوش موش و از اين جهت مرزنگوش گويندش و به عربى حبق الفتى و حبق الفيل و آذان الفار خوانند .
مرزو -
بر وزن بدبو به معنى دويم مرز است و آن زمينى باشد كه به جهت زراعت كردن آماده و مهيا كرده و كنارههاى آن را بلند ساخته باشند .
مرزوان -
بر وزن و معنى مرزبان است كه حاكم و ميرسرحد و زميندار و نگاهدارنده و نگاهبان باشد .
مرزوى -
بر وزن بدبوى به معنى مرزو است كه زمين مستعد شده باشد به جهت زراعت كردن .
مرزه -
بر وزن هرزه به معنى چراغدان باشد و به اين معنى به تقديم زاى نقطهدار بر راى بىنقطه هم گفتهاند و ماله بنايان و گلكاران را نيز گويند و آن آلتى است كه بدان كاهگل و گچ بر ديوار مالند و نوعى از سعتر هم هست و آن بوستانى باشد و ورق آن دراز بود و آن را با طعام خورند به غايت تند و تيز مىباشد و آن را به عربى شطريه مىگويند و به معنى موش هم آمده است كه عربان فاره خوانند .
مرزه گوش -
با كاف فارسى بر وزن پرده پوش به معنى گوش موش است چه مرزه به معنى موش هم آمده است و ريحانى هم هست كه آن را مرزنگوش خوانند .
مرس -
به فتح اول و سكون ثانى و سين بىنقطه نام يكى از آتشپرستان است و نام ميوهاى هم هست ترش و ميخوش هم مىباشد و در عربى به دست ماليدن چيزى و خاييدن كودك انگشت خود را و نهادن خرما را در آب و در شير و امثال آن و پاك كردن دست باشد به منديل و به فتح اول و ثانى هم در عربى به معنى طناب و ريسمان و كارزار كردن مرد باشد در نهايت شدت و به كسر اول و ثانى هم در عربى طبيب و كحال و مردى كه درمان چيزها كند .
مرست -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى به معنى مماناد باشد يعنى نماند و معدوم شود .
مرسله پيوند -
كنايه از قلم است كه بدان چيزى نويسند .
مرطيس -
با طاى حطى بر وزن تلبيس سنگى باشد لاجوردى رنگ چون سحق كنند بوى خمير كند به قدر سه نخود از وى درد دل را نافع باشد .
مرغ -
به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار به معنى فريز است و آن نوعى از سبزه باشد كه حيوانات چرنده آن را به رغبت تمام خورند و آن زياده از نيم شبر از زمين بلند و به غايت سبز و خرم و درهم روييده باشد و نام شهرى و مدينهاى هم هست و عربان غلطيدن ستور را گويند در علفزار و تمام گياه و علف را چريدن و خوردن و به فتح اول و ثانى هم در عربى آب دهن را گويند و به ضم اول و سكون ثانى معروف است كه مطلق پرندگان باشد و عربان طير خوانند و كنايه از آفتاب هم هست و پنجه زنجبيل را نيز گفتهاند يعنى پارچهاى از زنجبيل كه چند شاخ داشته باشد .
مرغاب -
به ضم اول بر وزن سرخاب نام رودخانهايست كه از پهلوى مروشاهجان مىگذرد و آن را مرو رود هم مىگويند يعنى رودخانهء مرو .
مرغ آذرافروز -
كنايه از قفنس باشد و آن مرغيس كه هزار سال عمر كند و بعد از آن هيزم بسيار جمع كرده خود را بسوزد و پروانه را نيز گويند .
مرغ آفتاب علم -
كنايه از آتش باشد كه به عربى نار گويند .
مرغ الهى -
كنايه از روح است و نفس ناطقه را نيز گويند .
مرغان سدره -
كنايه از ملايكه و فرشتگان باشد .
مرغان عرشى -
به فتح عين بىنقطه به معنى مرغان سدره است كه ملايكه و فرشتگان باشد .
مرغ باغ -
كنايه از بلبل هزار دستان است كه عربان