تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦

مرغوله -

بر وزن مدخوله به معنى مرغول است كه پيچ و تاب و زلف و كاكل تاب خورده و نغمهء پيچان و غلطان و عيش و نشاط باشد و به معنى طره و دستار و موى پيشانى هم آمده است .

مرغ ياقوت پر -

كنايه از آتش است كه به عربى نار خوانند .

مرقد -

با قاف بر وزن سرمد نام دارويى است كه آن را به هندى داتوره گويند و به تاتوله شهرت دارد و افيون و ترياك را نيز بدين نام خوانند و در عربى جايى را گويند كه ميت را در آن دفن سازند .

مرقشيشا -

به معنى مارقشيشا است و آن جوهرى باشد كه در داروهاى چشم به كار برند و آن اقسام مىباشد ذهبى و فضى و نحاسى و حديدى و شبهى و بهترين آن ذهبى است و آن را به عربى حجر النور خوانند .

مرقع‌دار ابليسى -

يعنى طايفهء شيطانى و خليفهء ابليس و كنايه از اعمال ناشايست كردن باشد در لباس تقوى و تصوف و به طريق خطاب هم آمده يعنى اينها تويى و تو مىكنى و به اين معنى به لفظ مرقع‌دار امانى هم به نظر آمده است .

مرقون -

بر وزن مجنون نام يكى از اصحاب مجوس است و او اصل را سه مىداند نور و ظلمت و معدل جامع كه سبب امتزاج و اختلال است .

مرگ -

به ضم اول و سكون ثانى و كاف فارسى آب بينى را گويند كه سطبر و غليظ شده باشد و به فتح اول معروف است كه مردن باشد .

مرگامرگ -

به فتح هر دو ميم و سكون هر دو را و كافها هر دو فارسى باشد از الفاظ متلازمه است يعنى بلاى عام و مرگ كه به عربى طاعون گويند .

مركب جم -

به كسر باى ابجد و فتح جيم كنايه از باد است كه از جمله عناصر باشد .

مركز راين -

با كاف و زاى نقطه‌دار و راى بىنقطه و تحتانى بر وزن اندر دامن به لغت زند و پازند مقدارى از گناه باشد كه از فعل آن بر فاعل گشتن لازم آيد .

مركز خورشيد -

كنايه از آسمان چهارم است و كنايه از دنيا هم هست .

مركز مثلث -

و آن چهار است مركز مثلثه آتشى و مركز مثلثه هوايى و مركز مثلثه آبى و مركز مثلثه خاكى .

مرگ موش -

چيزى است مانند زاج زرد و به عربى رهج الفار و سم الفار و تراب الهالك خوانند .

مرگو -

به ضم اول و كاف فارسى و سكون ثانى و واو گنجشك را گويند كه عربان عصفور خوانند .

مرم -

به فتح اول و ثانى و سكون ميم مخفف مرهم است و آن چيزى باشد كه بر زخم بندند .

مرنج -

به فتح اول و سكون نون و جيم نام قلعه‌ايست در هندوستان .

مرنگ -

با كاف فارسى بر وزن و معنى مرنج است كه نام قله‌اى باشد از هندوستان .

مرنگو -

با كاف فارسى بر وزن سمن‌بو خارپشت بزرگ تيرانداز را گويند و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است .

مرو -

به فتح اول و سكون ثانى و واو گياهى باشد خوشبوى كه آن را مروخوش گويند و عربان ريحان الشيوخ و حبق الشيوخ خوانند و سنگ آتش‌زنه را نيز گفته‌اند و نام شهرى هم هست در خراسان مشهور به مروشاهجان .

مروا -

به ضم اول بر وزن خرما فال نيك و دعاى خير باشد .

مرواريد بستن -

كنايه از خدمت و منصب نو يافتن و ترقى در احوال به هم رسيدن باشد و كنايه از خجل شدن و خجالت كشيدن هم هست .

مرواى نيك -

به معنى فال نيك باشد و نام لحن بيست و دويم است از سى لحن باربد .

مروخوش -

به معنى اول مرو است و آن گياهى باشد خوشبوى .

مرود -

به ضم اول بر وزن سرود مخفف امرود است و آن ميوه‌اى باشد معروف كه عربان كمثرى گويند .

مرورشك -

به كسر راى بىنقطه و سكون شين نقطه‌دار و كاف تخم مرو را گويند و به عربى بزر المرو خوانند .

مرورود -

رودخانهء مرغاب است و شهر مرو در كنار آن واقع شده است و نام جايى هم هست .

مروريه -

بر وزن ارمنيه نوعى از كاسنى صحرايى باشد و بعضى گويند نوعى از كاهوى تلخ است .

مروس اقطى -

به فتح اول و كسر سين بىنقطه و همزه و سكون قاف و طا و ياى حطى لغتى است يونانى به معنى مرزنگوش و آن دوايى است كه عربان آذان الفار خوانند .

مروسيدن -

با واو مجهول و سين بىنقطه بر وزن