آن جوهرى باشد كه از سرب سازند و در مرهمها به كار برند و معرب آن مرداسنج است .
مردان علوى -
به ضم عين بىنقطه كنايه از هفت كوكب است كه به عربى سبعه سياره خوانند و آنها را مردان علوى هفت تن هم مىگويند و هفت اوتاد را نيز گفتهاند و ايشان بزرگان عالم غيباند .
مردقوش -
با قاف بر وزن پردهپوش به لغت يونانى دوايى است كه آن را مرزنگوش و مرزنجوش گويند و به عربى آذان الفار خوانند خوردن آن با شراب گزندگى جانوران را نافع است .
مردگير -
با كاف فارسى بر وزن سردسير سلاحى باشد كج مانند چوگان .
مردگيران -
نام جشنى است كه مغان يعنى آتشپرستان در پنج روز آخر اسفندارماه كنند و در اين پنج روز زنان بر مردان تسلط به هم رسانند و هر آرزويى كه دارند به فعل آرند و لهذا مردگيران گويند و در روز اول اين پنج روز از طلوع آفتاب تا طلوع آفتاب ديگر به جهت دفع عقرب رقعهء كژدم نويسند و شرح و بست آن در رقعهء كژدم نوشته شده است .
مردم -
يك شخص واحد را گويند از آدمى و ترجمه انسان است و مردمان جمع آنست و مردمك تصغير آن .
مردم آهنگ -
به معنى مردمكش و مردم انداز باشد و سلاح كجى را نيز گويند مانند چوگان و آن را مردگير هم خوانند و معرب آن مردم آهنج است .
مردمزاد -
به معنى آدمىزاده باشد چه مردم آدمى را گويند .
مردمك -
به ضم ثالث بر وزن مرجمك تصغير مردم است كه شخص واحد باشد از آدمى و سياهى چشم را نيز گويند و در آذربايجان تيته خوانند .
مردمگيا -
گياهى باشد شبيه به آدمى و در زمين چين رويد و آن سرازير و نگونسار مىباشد چنان كه ريشه آن بهمنزله موى سر اوست نر و ماده دست در گردن هم كرده و پايها در يكديگر محكم ساخته گويند هر كه آن را بكند در اندك روزى بميرد و طريق كندن آن چنان است كه اطراف آن را خالى كنند چنان كه به اندك زورى كنده شود و ريسمانى بر آن بندند و سر ريسمان را بر كمر سگ تازى محكم سازند و شكارى در پيش آن سگ رها كنند چون سگ از عقب شكار بدود آن گياه از بيخ و ريشه كنده شود و سگكن به اين اعتبار گويندش و سگ بعد از چند روز بميرد و آن را مردم گياه و مردم كيه نيز خوانند و نر و ماده آن را از هم تفرقه توان كرد و اگر قدرى از آن با شير گاو به خورد زنى بدهند كه عقيمه باشد البته فرزندش به هم رسد اگر از نر بخورد فرزند نر و اگر از ماده بخورد فرزند ماده .
مردمه -
به معنى مردمك است كه عربان انسان العين خوانند .
مردوس -
بر وزن افسوس گندناى شامى را گويند .
مردهرى -
با راى بىنقطه بر وزن سفرچى مال و اسبابى را گويند كه از كسى بعد از مردن مانده باشد و به عربى ميراث خوانند .
مرده ريك -
با زيادتى كاف به معنى مردهرى باشد كه مال و ميراثى است كه از كسى بماند و شخصى را نيز گويند كه سست و فرومايه كار و بيكار و هيچكاره باشد و از او كارى برنيايد .
مرده سنگ -
به ضم اول و فتح سين بىنقطه به معنى مرداسنگ است و آن جوهرى باشد كه از سرب سازند زخمها را علاج كند .
مرز -
به فتح اول و سكون ثانى و زاى نقطهدار زمين را گويند و زمينى را نيز گفتهاند كه مربع سازند و كنارههاى آن را بلند كنند در ميانش چيزها بكارند و به معنى سرحد هم آمده است چه مرزبان صاحب و حاكم و نگهدارنده سرحد باشد و به معنى آبادان هم هست و بوزه را نيز گويند و آن شرابى است كه از گندم و گاورس و جو سازند و مقعد و نشستگاه و مخرج سفلى را نيز گفتهاند كه سوراخ كون باشد از انسان و حيوانات ديگر و به معنى مباشرت و مجامعت هم هست و در عربى چيزى را به چنگال گرفتن به آهستگى و چيزى را بريدن و خراشيدن باشد و به ضم اول به معنى مخرج سفلى هم آمده است و موش را نيز گويند كه عربان فاره خوانند .
مرژ -
به فتح اول و سكون ثانى و زاى فارسى نام يكى از آتشپرستان است و به كسر اول هم گفتهاند .
مرزبان -
با زاى نقطهدار بر وزن دشتبان حاكم و مير سرحد و صاحب طرف و مالك زمين و زميندار باشد و نگهدارنده و نگاهبان را نيز گويند و بر وزن پهلوان هم به نظر آمده است كه به فتح ثالث باشد و عربان مهتر و بزرگ آتشپرستان را مىگويند و جمع آن مرازبه است .