تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
كسر نون به لغت زند و پازند مينو را گويند كه بهشت باشد و به عربى جنت خوانند .

مده -

به ضم اول و فتح ثانى به معنى بيمار و ناخوش باشد .

مدهوش -

با ها بر وزن سرپوش سرگشته و حيران را گويند و در عربى صاحب دهشت باشد .

مدهون -

با ها بر وزن مجنون چرم دباغت كرده را گويند و در عربى به معنى روغن ماليده باشد .

مدى -

به فتح اول و ثانى به تحتانى كشيده به معنى مده است كه منع از دادن باشد .

مدين -

به فتح اول و ثالث بر وزن ارزن نام شهرى است بر كنار درياى مغرب .

مدينا -

بر وزن امينا به لغت زند و پازند به معنى شهر است و به عربى مدينه گويند .

بيان دهم در ميم با ذال نقطه‌دار مشتمل بر چهار لغت

مذ -

به ضم اول و سكون ثانى به معنى صاحب و خداوند باشد و مركب مىآيد همچو اسفندارمذ .

مذاب -

به ضم اول بر وزن گلاب به معنى گداخته باشد و به فتح اول هم آمده است .

مذكر سماعى -

كنايه از شوهريست كه مضبوط زن خود است يعنى مردى كه مطيع و فرمانبردار زن خود باشد .

مذنگ -

بر وزن و معنى مدنگ است كه كليد چوبين و دندانهء كليد و پرهء قفل و چوب گنده باشد كه در پس در اندازند تا در گشوده نگردد .

بيان يازدهم در ميم با راى بىنقطه مشتمل بر يك‌صد و سى و هفت لغت و كنايت

مر -

به فتح اول و سكون ثانى حساب را گويند و هر عقدى باشد از اعداد مثلا شخصى ده هزار مىشمارد و در هر صدى يك عدد چيزى مىدارد چون همه شمرده شود آن چيزى را كه به ازاى هر صدى داشته است مر گويند اگر ده شده باشد ده مر و اگر بيشتر شده باشد بيشتر و بعضى گويند هر مرى پنجاه است چه صد را دو مر و صد و پنجاه را سه مر خوانند و از جمله كلمات زايده هم هست كه از براى حسن كلام آورند چنان كه مر او را گفتيم و مر او را ديديم يعنى به او گفتيم و او را ديديم و گاهى افاده معنى حصر هم مىكند چنان كه گفته‌اند مر او را رسد كبريا و منى يعنى ديگرى را نمىرسد و با تشديد ثانى در عربى به معنى مرور كردن و گذشتن بر چيزى و از جايى باشد و به معنى شمار هم هست .

مراحل نشين -

كنايه از هر يك از كواكب سنبعهء سياره باشد كه قمر است و عطارد و زهره و شمس و مريخ و مشترى و زحل و مسافر را نيز گويند و مراحل نشينان مجموع هفت كوكب و مسافران .

مراد -

به كسر اول بر وزن فتاد نام سنگى باشد بسيار عجيب و از حركت آفتاب الوان مختلفه در او ظاهر مىگردد يعنى هر ساعت به رنگى مىنمايد و آن را به لغت سريانى سروطاليس مىگويند يعنى سنگ پرنده زيرا كه در هوا از بخار لطيف متولد شود و باد آن را از جهتى به جهتى افكند گويند ما دام كه آفتاب فوق الارض باشد هر كه آن سنگ را با خود دارد شياطين تابع وى مىشوند و به ضم اول در عربى به معنى خواسته شده باشد .

مرار -

به فتح اول بر وزن هزار نوعى از بادآورد و شكاعى باشد كه به عربى شوكة البيضا خوانند و آن هم بوته خارى است سفيد كه در خاصيت كار بادآورد مىكند .

مراش -

به كسر اول بر وزن خراش به معنى قى باشد
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 851 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )