و آن را شكوفه و استفراغ هم مىگويند و به اين معنى به حذف الف نيز آمده است كه مرش باشد .
مراغه -
به فتح اول و غين نقطهدار نام شهرى است از ولايت آذربايجان و به معنى غلطيدن باشد عموما و غلطيدن اسب و خر را گويند خصوصا و در عربى هم به معنى غلطيدن است .
مران -
به فتح اول بر وزن سران به معنى آنست كه اشاره به چيزى دور باشد و به لفظ مركه از جملهء الفاظ زايده است ملحق شده و منع از راندن هم هست و به ضم اول نام درختيست باريك و دراز كه از چوب آن نيزه و تير سازند .
مراينه -
بر وزن علاينه به لغت اهل مغرب درختى است مانند درخت ياسمين و آن را عربان هموم المجوس گويند چه مجوس در وقت زمزمه يعنى وقتى كه ستايش و عبادت كنند و چيزى خورند شاخى از آن در دست گيرند سنگ مثانه را بريزاند و بول را براند .
مربع خانه نور -
كنايه از خانه كعبه است .
مربويا -
به فتح اول و سكون ثانى و باى ابجد به واو رسيده و ياى حطى به الف كشيده به لغت زند و پازند به معنى خربزه شيرين باشد و در نسخه ديگر خربزه ميان دريا نوشته شده بود و بر هيچيك شاهد نياورده بودند اللّه اعلم .
مرت -
به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به معنى زنده باشد كه در مقابل مرده است .
مرتك -
به ضم اول و فتح فوقانى و سكون ثانى و كاف چيزى است كه آن را مرداسنك خوانند و معرب آن مرداسنج است در مرهمها به كار برند اگر قدرى از آن در سركه اندازند سركه را شيرين كند .
مرتكو -
با كاف بر وزن لبلبو گنجشك را گويند و به عربى عصفور خوانند .
مرج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى مرز است كه زمين باشد و زمينى را نيز گويند كه كنارههاى آن را بلند ساخته در درون آن چيزى به كار برند و نام شهرى هم هست در كوهستان سمرقند و به اين معنى به ضم اول نيز آمده است و در عربى به معنى از هم گشودن و به چرا سر دادن دواب و چراگاه و مرغزار باشد و به فتح اول و ثانى هم در عربى خطمى صحرايى را گويند و به معنى جنبيدن انگشتر باشد در انگشت به معنى جنبيده شدن و تباه گرديدن و آشفته گشتن هم هست .
مرجان -
بر وزن ارزان به معنى جان است كه با لفظ مركه آن از الفاظ زايده است ملحق شده و در عربى جوهريست سرخ گويند از دريا مىرويد و مرواريد ريزه را نيز گويند .
مرجان پرورده -
كنايه از لب معشوق و محبوب است و كنايه از شراب انگورى هم هست .
مرجاده -
به فتح اول و دال ابجد آلتى باشد كه آن را مانند جوال بزرگى از چرم مىدوزند و پر از كاه مىكنند و بر بالاى آن اسباب مىگذارند و مردم هم سوار مىشوند و از آب مىگذرند و به جاى دال واو هم به نظر آمده است .
مرجمك -
بر وزن مردمك غلهايست كه به عربى عدس خوانندش .
مرخشه -
با خا و شين نقطهدار بر وزن اقمشه در فرهنگ به معنى سخن باشد كه كلام است و در جايى ديگر بر وزن طبقچه به معنى نحس و نامبارك و شوم نوشتهاند و اين اصح است چه گفتهاند :
كه آمد نوروز و بر دميد بنفشه * بر تو خجسته به خصم باد مرخشه
مرداب -
با دال ابجد بر وزن چرخاب تالاب و استخر و آبگير عميق پر عرض و طول را گويند .
مرداد -
به ضم اول بر وزن خرداد نام فرشتهايست موكل بر فصل زمستان و تدبير امور و مصالحى كه در ماه مرداد و روز مرداد واقع مىشود به دو تعلق دارد و نام ماه پنجم است از سال شمسى و آن بودن آفتاب است در برج اسد كه خانه اوست و نام روز هفتم باشد از هر ماه شمسى و بعضى روز هشتم گفتهاند و فارسيان بنا بر قاعدهء كلى اين روز را عيد كنند و جشن سازند و اين جشن را جشن نيلوفر خوانند و در اين روز هر حاجتى از پادشاه خواستى البته روا شدى .
مردارخانه -
خانهاى را گويند در بازى نرد كه مهره در آن خانه در شش در يا هفدر افتد و نتواند بيرون آيد .
مرداسفرم -
به فتح اول و كسر همزه و فا نوعى از مورد است و آن اس صحرايى باشد بخور آن كرم معده را بكشد و آن را مرداسپرم هم مىگويند با باى فارسى .
مرداسنگ -
به ضم اول به معنى مردار سگ است و