تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 850

مساهمون:

ص٨٥٠

مخسنوس -

به ضم اول و كسر سين بىنقطه و نون بر وزن پرفسوس نام حكيمى بوده يونانى به غايت عاقل و دانشمند .

مخلا -

با لام مشدد بر وزن مصلا طعامى است و آن چنان باشد كه چند عدد بادنجان بزرگ را پخته با يك من گوشت بريان كردهء فربه با ساطور نرم سازند و چند عدد ليمو را بريده در آن بفشارند و در نانهاى يوخهء آب زده پيچند و بخورند .

مخلج -

با لام بر وزن اعرج نام گياهى است كه چون چاروا خورد مست شود .

مخلف -

به ضم اول بر وزن مشرف كبوتر بچه را گويند و كنايه از پسران خوش صورت خردسال هم هست .

مخنده -

به فتح اول بر وزن رونده جنبنده و خزنده را گويند كه مراد حشرات الارض باشد و به ضم اول و كسر ثانى فرزندى كه سخن پدر و مادر نشنود و عاق و عاصى شود و به معنى چسبنده هم آمده است اعم از ذى حيات و غير ذى حيات .

مخيد -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و دال ماضى مخيدن است يعنى جنبيد و حركت كرد و خزيد و به رفتا درآمد و هر چيز جنبنده و خزنده را گويند عموما و جنبنده‌اى كه بر پيراهن و جامه افتد خصوصا همچو كيك و شپش و مانند آن و به معنى چسبيد هم هست كه از چسبيدن باشد اعم از آن كه با دست محكم بگيرد يا چيزى به چيزى بچسبد همچو نان در تنور و امثال آن و فرزندى را نيز گويند كه عاق شود يعنى فرمانبردارى پدر و مادر نكند .

مخيدن -

بر وزن رسيدن به معنى خزيدن و لغزيدن و جنبيدن و حركت كردن و چسبيدن و نافرمانى كردن و عاق و عاصى شدن باشد .

مخيز -

با ثالث مجهول بر وزن مويز به معنى مهميز است و آن آهنى باشد سر تيز كه بر پاشنه كفش و موزه نصب كنند و بر پهلوى اسب خلانند تا اسب تند شود .

مخيطا -

با تاى حطى بر وزن مسيحا نام دارويى است كه به فارسى سپستان گويند .

بيان نهم در ميم با دال بىنقطه مشتمل بر شانزده لغت و كنايت

مد -

به فتح اول و سكون ثانى نام روز ششم است از هر ماه شمسى .

مدار -

به فتح اول بر وزن قرار كنايه از مركز ارض باشد يعنى نقطه‌اى كه در وسط حقيقى زمين است .

مدارس -

به ضم اول و كسر رابع و سكون سين بىنقطه نام شخصى است كه رسولى پيش عذرا فرستاد و عذرا چشم رسول او را به انگشت كند .

مداين -

بر وزن دفاين هفت شهر بود آبادان در زمان انوشيروان در حوالى بابل و همدان و اكنون همه خراب و بيابان است و در عربى جمع شهر است كه شهرها باشد چه مدينه به معنى شهر است .

مدبران فلك -

كنايه از سبعهء سياره است كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد .

مدر -

به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت مخفف مدار است كه مركز زمين باشد و به معنى كلوخ هم آمده است و منع و نهى از دريدن هم هست .

مد ممونتن -

با دو ميم و نون و تاى قرشت بر وزن لبلبوشكن به لغت زند و پازند به معنى ترسيدن و واهمه كردن و رميدن باشد و مدممونم يعنى ترسيدم و رميدم و مدممونيد يعنى بترسيد و برميد و واهمه كنيد .

مدن -

به فتح اول و ثانى و سكون نون يعنى به عيش و نشاط مرو كه منع كردن از رفتن به سير و مهمانى باشد چه دن به معنى عيش و نشاط است .

مدنگ -

بر وزن پلنگ كليد چوبين باشد كه كليدان را بدان گشايند و دندانهء كليدان و پرهء قفل را نيز گويند و به معنى چوب در پس در انداختن هم هست و با ذال نقطه‌دار نيز درست است .

مدونه -

به فتح اول و ثانى مضموم و سكون واو و