ماژدر -
به سكون زاى فارسى و فتح دال بر وزن چارسر مخفف ماراژدر است كه مار بزرگ باشد و عربان ثعبان گويند .
ماژديستان -
به سكون زاى نقطهدار و دال به تحتانى رسيده و به سين بىنقطه ساكن و فوقانى به الف كشيده و به نون زده به لغت زند و پازند به معنى دورى از بديها و پاكيزگى از گناه باشد .
مازريون -
با ياى حطى بر وزن آذرگون دوايى است مجرب از براى دفع استسقا و آن دو نوع مىباشد سفيد و سياه سفيد آن را اشخيص و سياه آن را هفت برگ خوانند و آن از برگ زيتون كوچكتر است و از برگ مورد بزرگتر و به زردى مايل و بعضى گويند ماذريون مورد زرد است و آن نوعى از مورد باشد و به عربى زيتون الارض خوانندش گرم و خشك است در چهارم و يك قسم از آن زهر قاتل است و آن را به عربى حب الضراط گويند و بعضى گفتهاند چوب درخت بلوط است چه رماد الماذريون خاكستر چوب بلوط باشد .
مازل -
به كسر ثالث و سكون لام نام كوهى است در هندوستان .
مازن -
به فتح ثالث و سكون نون استخوان ميان پشت را گويند و آن را به تازى صلب خوانند و بعضى گويند جويى و ناوى است كه در ميان پشت از فربهى به هم مىرسد .
مازندر -
با دال ابجد بر وزن غارتگر مخفف مازندران است كه ملك طبرستان باشد .
مازنين -
بر وزن پاك دين نام مردى است كه عمارت سنكويه را در هندوستان به همراهى زنى مازينه نام ساخت .
مازو -
بر وزن سازو بار درختى است و بدان پوست را دباغت كنند و يك جزو از اجزاى مركب هم هست و به معنى مازن هم آمده است و استخوان ميان پشت باشد كه عربان صلب خوانند و ماله برزيگران را نيز گفتهاند و آن تختهاى باشد كه بر روى زمين شيار كرده بكشند تا كلوخهاى آن بشكند و زمين هموار شود .
ماژوموژ -
با دو زاى فارسى و ميم بر وزن ساز و سوز اين لغت از توابع است به معنى فريادى باشد كه موش در وقتى كه گربه را بيند يا مارى قصد گرفتن او كرده باشد كند .
مازون -
بر وزن هامون مازو را گويند و آن چيزى باشد كه پوست را بدان دباغت كنند و زنان هم گاهى به جهت تنگى موضع مخصوص به كار برند .
مازه -
بر وزن غازه استخوان ميان پشت را گويند كه عربان صلب خوانند و بعضى ناوى را كه در ميان پشت افتد گويند .
مازه درد -
درد پشت را گويند چه مازه استخوان پشت است و به اين معنى در چند نسخه به حذف دال آخر نوشته شده بود كه مازه در باشد اللّه اعلم .
مازياره -
بر وزن آشكاره نوعى از خوردنى و طعام باشد و معرب آن مازيارج است .
مازينه -
بر وزن آدينه نام زنى است كه به اتفاق مردى مازنين نام عمارت سنكويهء هندوستان را ساخت .
ماس -
بر وزن طاس مخفف آماس است كه ورم باشد و به زبان هندى ماه را گويند كه عربان قمر خوانند و الماس را نيز گفتهاند و آن جوهريست معروف و بعضى گفتهاند به معنى الماس عربى است .
ماساى -
مخفف مياساى است كه منع از آسوده بودن باشد يعنى آسوده مباش .
ماست -
بر وزن راست معروف است كه جغرات باشد و بعضى جغرات چكيده را و بعضى ديگر مايهاى كه بر شير زنند ماست گويند و علك رومى را نيز ماست مىگويند كه مصطكى باشد و آن صمغى است كه خايند .
ماسوچه -
بر وزن آلوچه پرندهايست مانند فاخته و قمرى و او بيشتر در كنارهاى طاقچهها و ميان كاسهها و طبق تخم نهد و بچه آرد .
ماسور -
بر وزن ناسور چيزى درهم آميخته را گويند و به اين معنى با سين نقطهدار هم آمده است چه در فارسى سين و شين به هم تبديل مىيابند .
ماسى -
بر وزن عاصى بىپروا و بىباك را گويند .
ماسيدن -
با سين بىنقطه بر وزن واچيدن به معنى شير را ماست كردن و به معنى ليسيدن و منجمد شدن هر چيز باشد .
ماشاد -
با شين نقطهدار بر وزن آزاد جامه پشمينه را گويند .
ماش دارو -
حشيشى است كه گل بنفش رنگ دارد و به آخر تخم گردد و آن را به يونانى خامانيطس گويند يعنى صنوبر الارض و به لفظ ديگر عرصف