تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
شهر لاهور است و به ضم اول هم گفته‌اند .

لهاور -

به فتح اول و واو بر وزن سراسر به معنى لهانور است كه نام شهر لاهور باشد .

لهبله -

به فتح اول و باى ابجد بر وزن مسئله به معنى نادان و ابله و احمق .

لهر -

به فتح اول و ثانى بر وزن خطر ميخانه و شرابخانه را گويند و قحبه‌خانه را نيز گفته‌اند و به زبان هندى موج آب باشد .

لهراسب -

به ضم اول بر وزن گشتاسب به معنى اعتدال حقيقى باشد و نام يكى از پادشاهان ايران است كه كيخسرو بعد از ترك سلطنت تاج و تخت را به او داد و او در هنگام پيرى پادشاهى را به پسر خود گشتاسب سپرده در بلخ به آتش پرستى مشغول گشت .

لهفت -

به ضم اول و فتح فا بر وزن و معنى لعبت است و آن صورتى باشد كه دختركان از پارچه سازند و با آن بازى كنند و به كسر اول و ضم ثانى هم به نظر آمده است .

لهفتان -

بر وزن و معنى لعبتان است كه جمع لعبت باشد يعنى صورت بازيچه دختركان كه از جامه سازند و به جاى حرف ثانى حاى حطى هم به نظر آمده است كه لحبتان باشد .

لهلهان -

به فتح اول و لام و حاى به الف كشيده بر وزن رهروان تخمى است دوايى كه آن را فرنجمشك خوانند .

لهنج -

به فتح اول و ثانى و سكون نون و جيم سنگ كازرى باشد يعنى سنگى كه كازران جامه بر آن زنند و شويند و به معنى سنگ كازدهم گفته‌اند كه فسان باشد و به معنى سازگار و سازگارى هم به نظر آمده است و جاى ديگر سارگازر و سارگازرى نوشته بودند و اين با معنى اول مناسبتى دارد و ظاهرا كه ميان اين دو كس خلط شده باشد چه يكى سازگارى و ديگرى سازگازرى نوشته است اللّه اعلم .

لهنه -

بر وزن شحنه ابله و احمق و نادان را گويند و به معنى سنگ هم آمده است كه به عربى حجر خوانند .

لهنه جانگزا -

به فتح اول سنگى است در موج‌گاه درياى اعظم و اب آن دريا همچو سيماب است و آفتاب هم به آن دريا غروب مىكند گويند هر كه آن سنگ را ببيند چندان بخندد كه بميرد و آن را لهنه جانگزاى هم گويند كه بعد از الف ياى حطى باشد و به عربى حجر الضحك خوانند .

لهى -

به كسر اول و ثانى به تحتانى كشيده به معنى رخصت و اجازت باشد .

بيان بيست و دويم در لام با ياى حطى مشتمل بر سى و شش لغت

ليان -

به فتح اول بر وزن كيان به معنى درخشان و تابان باشد و به معنى فروغ آينه و تيغ هم هست و روشنايى و فروغى را نيز گويند كه از پى يكديگر بدرخشد و به كسر اول هم آمده است .

ليتك -

با ثانى مجهول و تاى قرشت بر وزن زيرك به معنى مفلس و بىسر و پا و بىخبر و پريشان باشد و پسر ساده و غلام و كنيز مقبول و فربه و بد اصل را هم مىگويند و فضلهء هر چيز را نيز گفته‌اند .

ليتكان -

بر وزن زيركان جمع ليتك است كه غلام بچه‌گان و پسركان و كنيزكان باشد .

ليثرغس -

با اول به ثانى رسيده و فتح ثاى مثلثه و سكون راى قرشت و ضم غين نقطه‌دار و سين بىنقطه ساكن به لغت يونانى به معنى نسيان و فراموشى باشد .

ليچار -

با ثانى مجهول و جيم فارسى بر وزن ديدار به معنى ريچار است كه مطلق مربا باشد عموما و مربايى را كه از دوشاب سازند خصوصا و آنچه از شير و دوغ و ماست بپزند به هر نحو كه باشد .

ليچال -

با ثانى مجهول و جيم فارسى بر وزن قيفال به معنى ريچار است كه مرباى دوشابى و آنچه از شير و ماست و دوغ پزند .

ليذيون -

به كسر اول و ذال نقطه‌دار و تحتانى به واو كشيده و به نون زده به لغت يونانى رستنى باشد دوايى كه آن را شيتره گويند و شيطرج معرب آن