تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
فربه و گنده و ناهموار باشد و به معنى كفل و سرين هم آمده است و به ضم اول و ثالث نيز گفته‌اند .

لنبك -

به فتح اول بر وزن اندك نام سقايى بوده بسيار كريم در زمان بهرام گور و بهرام را مهمانى كرد و بهرام تمام مال و اسباب براهام يهودى را به او داد و به ضم اول مردم فربه و پرگوشت و ناهموار باشد .

لنبوس -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث به واو مجهول رسيده و به سين بىنقطه زده اندرون دهان را گويند يعنى گرد به گرد رخساره از جانب درون .

لنبه -

به فتح اول و ثالث بر وزن انبه هر چيز گرد و مدور باشد مانند سيب و انار و نارنج و امثال آن و به ضم اول به معنى فربه است كه در مقابل لاغر باشد و بزرگ را نيز گويند كه نقيض كوچك است و به هندى به معنى دراز باشد كه در برابر كوتاه است .

لنبه سر -

با سين بىنقطه بر وزن رخنه‌گر نام كوهى است در ولايت مازندران نزديك به كرد كوه .

لنج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى خرام است و آن رفتارى باشد از روى ناز و غمزه و به معنى بيرون كشيدن و بيرون بردن چيزى هم هست از جايى به جايى و به معنى بركشيدن و آويختن هم هست و به اين معنى به كسر اول نيز درست است و امر به اين معنى هم هست يعنى بيرون كش و بيرون بر و بياويز و به ضم اول لب را گويند و به عربى شفت خوانند و به معنى اندرون رخساره باشد كه گرد بر گرد دهان است از جانب درون و بعضى گويند بيرون روى است يعنى بر دور بينى و پاره‌اى از روى و تمام چانه و زنخ و مردم شل را نيز گويند يعنى شخصى كه دست و پاى او از كار افتاده باشد .

لنجان -

به كسر اول بر وزن فنجان نام ولايتى است در صفاهان كه در آنجا برنج خوب حاصل مىشود و گويند پشهء بسيار دارد .

لنجه -

به فتح اول و جيم و سكون ثانى به معنى لنج است كه رفتارى باشد از روى ناز و غمزه و خرامى از راه تبختر و تكبر و رعنايى و بيرون بردن و بيرون كشيدن چيزى از جايى به جايى و به ضم اول لب را گويند و گرد بر گرد دهان را .

لنجيدن -

به فتح اول بر وزن رنجيدن به معنى بيرون كشيدن باشد .

لند -

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى پسر باشد كه در مقابل دختر است و آلت تناسل را نيز گويند و به زبان هندى هم آلت تناسل باشد و به ضم اول سخنان گزاف گفتن و لاف زدن باشد و به معنى زكيدن هم هست كه آهسته در زير لب سخن گفتن از روى قهر و غضب و غصه باشد و امر بدين معنى نيز هست يعنى بلند .

لندهور -

به فتح اول يعنى پسر آفتاب چه لند به معنى پسر و هور آفتاب را گويند و نام پادشاهى بوده عظيم الشأن در هندوستان و به اعتقاد برهمنان آن است كه چون نير اعظم به مادر او نظر كرد او حامله شد فارسيان به اين سبب او را لندهور خوانند .

لنديدن -

به ضم اول بر وزن جنبيدن به معنى خود به خود سخن گفتن باشد از روى قهر و غضب و غصه .

لنطى -

به فتح اول و سكون ثانى و طاى حطى به تحتانى كشيده نام پسر يونان است كه شهر يونان منسوب به اوست .

لنگ -

به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى معروف است و به عربى اعرج و معيوب الرجل خوانند و ماندن قافله را نيز گويند يك روز و دو روز در راهها و آلت تناسل را هم گويند و به ضم اول فوطه و لنگى باشد و به كسر اول از بيخ ران باشد تا سر انگشتان پاى و بعضى كعب پا را نيز لنگ گفته‌اند .

لنكاك -

بر وزن غمناك سخن زشت و ناخوش را گويند .

لنگر -

به فتح اول و كاف فارسى بر وزن بندر آهنى باشد بسيار سنگين كه كشتى را بدان از رفتار نگاهدارند و جايى را نيز گويند كه هر روز در آنجا به مردم طعام دهند و لهذا خانقاه را هم لنگر مىگويند و محجرى را نيز گويند از سنگ يا از چوب يا خشت و گل كه بر دور مزار بزرگان كشند و به عربى ضريح خوانند و به معنى تمكين و وقار هم آمده است و شخصى را نيز گويند كه در مكر و حيله و خيرگى درجه اعلى داشته باشد و به هر جا رود سنگينى كند يعنى ناگوار و نادل چسب و بدرزق باشد بر خلاف بادبان كه مردم سبكروح و دل چسب را گويند .

لنكن -

به فتح اول و ثالث بر وزن بهمن به معنى گرسنگى و فاقه و روزه باشد كه هندوان موافق آيين و كيش و ملت خود به جا آرند .

لنگوته -

به ضم اول و سكون ثانى و كاف فارسى به واو رسيده و فتح فوقانى لنگى باشد كوچك كه درويشان و فقيران و مردم بىسر و پا بر ميان بندند و به هندى نيز همين معنى دارد .