جامه و غير آن را هم مىگويند و نام طايفهاى باشد از كردان صحرانشين و بىموى و صاف را نيز گويند و به ضم اول هر چيز گنده و ناتراشيده باشد و گلوله و برآمدگى و گره كه در اعضا به هم رسد و رنگى است مشهور كه در هندوستان سازند و ساختن آن چنان است كه آن شبنمى است كه بر درخت كنار و غير آن نشيند و منجمد گردد و آن را گرفته بكوبند و بپزند و از آن رنگ سرخى حاصل شود و با ثفل و نخالهء آن كارد و شمشير را در دسته محكم كنند و به كارهاى ديگر هم مىآيد و به معنى شتالنگ نيز هست كه به عربى كعب گويند و صمغ گياهى هم هست كه به مرو شباهتى دارد و سرخ مىباشد و ريشى را نيز گويند كه در شكم پيدا شود چنان كه شكم را سوراخ كند و آن را به عربى دبيله خوانند و به كسر اول جانورى است پرنده كه گوشت لذيذى دارد و آن را خرچال مىگويند .
لكا -
به فتح اول بر وزن صفاكفش و پاىافزار باشد و تيماج و سختيان را هم گفتهاند و بعضى چرمى را گويند كه آن را دباغت نكرده باشند و مسافران بر كف پاى بندند و روند و آن را چاروق گويند و پوستى را نيز گويند كه به غايت نرم و پيراسته باشد و به معنى گل سرخ هم هست و به ضم اول بر وزن جدا به معنى رنگ لاك است و آن رنگى باشد سرخ كه در هندوستان سازند و به معنى زمين و ولايت و بوم و ابكا هم هست و به لغت زند و پازند نيز به معنى بوم و زمين و ولايت باشد و به معنى دريچه هم به نظر آمده است .
لكات -
بر وزن نبات هر چيز ضايع و زبون را گويند .
لكام -
به ضم اول بر وزن غلام به معنى بىادب بىشرم و بىحيا باشد و نام كوهى است كه در محاذى شهر شيراز و شهر حماة واقع است و شمال آن كشيده است تا به صهيون و منتهى مىشود به انطاكيه و بعضى گويند كوهى است در ملك شام .
لكامه -
به فتح اول و ميم رودهء گوسفند را گويند كه آن را با گوشت و نخود و مصالح پر كرده پخته باشند و آن را به عربى غصيب خوانند و به معنى آلت تناسل هم آمده است .
لكانه -
بر وزن شبانه به معنى لكامه است كه روده گوسفند به گوشت آكنده و پخته باشد و آلت تناسل را نيز گويند .
لكايى -
بر وزن هوايى به معنى سرخى و رنگ سرخ باشد چه گل سرخ را لكا مىگويند .
لكك -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون كاف آلوى ترش را گويند .
لكل -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون لام ميوهايست كه آن را امرود گويند و به عربى كمثرى خوانند .
لكلك -
به فتح هر دو لام و سكون هر دو كاف سخنان هرزه و ياوه را گويند و به كسر هر دو لام چوبكى باشد كه بر دول آسيا به عنوانى نصب كنند كه چون آسيا به گردش درآيد سر آن چوب حركت كند و به دول خورد و دول را بجنباند و دانه به تندى در گلوى آسيا ريزد .
لكلكه -
به فتح هر دو لام بر وزن وسوسه سخنان هرزه و بيهوده باشد و به كسر هر دو لام چوبكى باشد كه يك سر آن را بر دول آسيا بندند و سر ديگر آن در گلوى آسيا باشد و به وقت گردش آسيا صدايى از آن ظاهر گردد و دول به سبب آن چوب حركت كند و گندم در گلوى آسيا ريزد .
لكن -
بر وزن چمن طشت بىآفتابه باشد و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و شمعدان را نيز گويند و به معنى عود سوز هم به نظر آمده است كه عربان مجمره خوانند و منقل آتش را هم مىگويند و جامه فانوس را نيز گفتهاند و معرب آن لفن باشد .
لكوپك -
به فتح اول و باى فارسى و به ضم ثانى و سكون كاف در آخر اين لغت از توابع است و تفسير عبارتى كه در عربى بضاعت مزجات گويند و به معنى اسباب و ضروريات خانه از فروش و گستردنى و پوشيدنى و غيره كه فى الجمله كهنه و مندرس شده باشد و به معنى بىهنر هم آمده است كه در مقابل هنرمند است و تكاپوى و آمد و شد با تعجيل را نيز گويند و به ضم اول و باى فارسى هر چيز گنده ناتراشيده را گويند .
لكهن -
به فتح اول و ها و سكون ثانى و نون روزه و گرسنگى و فاقه باشد كه بتپرستان در دين و آئين و كيش و مذهب خود دارند و به معنى جوع هم به نظر آمده است كه چيزى بسيار خوردن و سير نشدن باشد و بعضى اين لفظ را هندى مىدانند .
لكين -
به ضم اول بر وزن سرين به معنى نمد باشد و آن را از پشم گوسفند مالند .