لغونه -
به فتح اول بر وزن نمونه به معنى زيب و زينت و آرايش باشد .
بيان چهاردهم در لام با فا مشتمل بر شش لغت
لفت -
به كسر اول و سكون ثانى و تاى قرشت شلغم را گويند و گويند عربى است .
لفتره -
بر وزن شب چره مردم سفله و فرومايه و كمينه و اراذل را گويند .
لفج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى لب گنده و سطبر باشد مانند لب شتر و چون در وقت اعراض لب را فروگذارند گويند لفج انداخت و پارچه گوشت بىاستخوان را نيز گويند و به معنى زن بدكاره و فاحشه هم آمده است و با جيم فارسى نيز درست است .
لفجان -
بر وزن افشان شخصى را گويند كه به سبب خشم و قهر لبهاى خود را فروهشته باشد .
لفچن -
به فتح اول و ثالث بر وزن بهمن به معنى لفج است كه لب گنده و گوشت بىاستخوان و زن بدكاره باشد و كسى را نيز گويند كه لب گنده و سطبر داشته باشد و به اين معنى به كسر ثالث هم درست است .
لفچه -
بر وزن لفچه به معنى لفچن است كه لب گنده و گوشت بىاستخوان و غيره باشد و كلهء بريان كرده را نيز گويند .
بيان پانزدهم در لام با قاف مشتمل بر شش لغت و كنايت
لق -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى بىموى و صاف باشد و تخم مرغ گنديده و ضايع شده را نيز گويند و به معنى فريب و بازى دادن هم آمده است و به اين معنى به ضم اول نيز درست است .
لقمه آهن كشيدن -
كنايه از زخم خوردن باشد و كنايه از زنجير بر پاى داشتن هم هست .
لقمه خليفه -
نام نوعى از حلوا باشد .
لقوماش -
به فتح اول و ثانى به واو رسيده و ميم به الف كشيده و به شين نقطهدار زده نام پدر ارسطاطاليس بوده .
لقومه -
به فتح اول و ميم به معنى لقوماش است كه پدر ارسطاطاليس باشد .
لقوه -
به فتح اول بر وزن قهوه علتى است كه دست و پاى آدمى از كار باز مىماند و رويش كج مىشود گويند حكما آئينهاى ساختهاند كه صاحب لقوه چون در آن بيند صحت يابد و در عربى شترى را گويند كه زود آبستن شود و به كسر اول هم در عربى عقاب ماده را گويند و به معنى اول نيز بعضى گويند عربى است .
بيان شانزدهم در لام با كاف تازى مشتمل بر پانزده لغت
لك -
به فتح اول و سكون ثانى صد هزار را گويند يعنى عدد هر چيز كه به صد هزار رسيد آن را لك خوانند و به معنى ابله و احمق و نادان هم هست و سخنان بيهوده و هرزه و هذيان را نيز گويند و جامه و لتهء كهنه پاره پاره شده و رختى و لباسى كه مردم روستا پوشنده خواه نو باشد و خواه كهنه و داغ و لكهء