تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 825

مساهمون:

ص٨٢٥

لعاب لعل‌سان -

كنايه از شراب انگورى باشد .

لعاب مگس -

به معنى عسل باشد چه عسل از مگس به هم مىرسد و كنايه از شراب انگورى هم هست .

لعبتان -

جمع لعبت است و آن است كه دختركان و دوشيزگان از لته و جامه به صورت آدمى سازند .

لعبتان ديده -

كنايه از مردمان ديده است .

لعبت بربرى -

نام دوايى است كه آن را به زبان اندلس سورنجان و به لغت مصر عكنه خوانند و آن را لعبت بربريه هم مىگويند .

لعبت زرنيخ -

به فتح زاى نقطه‌دار و سكون راى بىنقطه و نون به تحتانى كشيده و به خاى نقطه‌دار زده كنايه از آفتاب عالمتاب است .

لعبت مطلقه -

به ضم ميم و فتح طاى حطى و لام مشدد و قاف كنايه از مردم گياه است و آن گياهى باشد شبيه به انسان و به عربى يبروج الصنم گويند و لعبت مطلقه هم به نظر آمده است كه به جاى طاى حطى عين بىنقطه باشد .

لعل آبدار -

معروف است و كنايه از لب معشوق هم هست .

لعل از سنگ زادن -

با زاى نقطه‌دار به معنى لعل از سنگ دادن باشد كه كنايه از بدست آوردن چيزى است در نهايت صعوبت و سختى .

لعل پيكانى -

لعلى را گويند كه به اندام پيكان باشد و از آن گوشواره سازند .

لعل خوشاب -

با واو معدوله به معنى لعل سيراب است و كنايه از لب معشوق هم هست .

لعل روان -

به فتح راى بىنقطه و واو به الف كشيده و به نون زده كنايه از شراب لعلى انگورى باشد .

لعل سفته -

به ضم سين بىنقطه كنايه از شراب لعلى انگورى باشد .

لعل شكربار -

به فتح شين نقطه‌دار به معنى لعل آبدار است كه كنايه از لب معشوق باشد .

لعل طراز -

به فتح طاى حطى يعنى آفرينندهء لعل و نگارندهء لعل را نيز گويند چه طراز به معنى نقش و نگار و زيب و زينت هم هست .

لعل فلك -

به فتح فا و لام و سكون كاف كنايه از آفتاب عالمتاب است .

لعل قبا -

به فتح قاف و باى ابجد به الف كشيده معروف است كه بار جامه قرمزى باشد و كنايه از خون هم هست كه به عربى دم گويند و كنايه از جگر باشد و شراب لعلى انگورى را نيز گويند چنان كه بنك را سبزقبا .

لعل قبايى -

كنايه از مستى و سكر باشد .

لعل كهربا -

به فتح كاف و سكون ها و فتح را و باى ابجد به الف كشيده كنايه از لب معشوق است .

لعل مذاب -

به ضم ميم و ذال نقطه‌دار به الف كشيده و به باى ابجد زده كنايه از شراب لعلى انگورى باشد و كنايه از خون هم هست كه به عربى دم گويند و به فتح ميم هم آمده است .

لعل ناسفته -

به معنى لعل سوراخ نكرده و كنايه از سرود و خوانندگى تازه و تصنيفات بكر باشد و سخنان دلكش و تازه را نيز گويند .

بيان سيزدهم در لام با غين نقطه‌دار مشتمل بر شش لغت و كنايت

لغ -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى صاف و بىموى باشد و صحراى خشك بىعلف را نيز گويند و تخم مرغ ضايع شده و گنديده را هم گفته‌اند .

لغام -

بر وزن و معنى لگام است كه لجام و دهنهء اسب باشد و لجام معرب لگام است .

لغز -

به فتح اول و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار به معنى خزيدن باشد از جاى خود يعنى لغزيدن و به ضم اول و فتح ثانى در عربى به معنى پيچيدگى باشد و از اين جهت است كه چيستان را لغز مىگويند كه پيچيدگى دارد .

لغزيدن -

بر وزن لرزيدن به معنى پاى از پيش بدر رفتن و افتادن باشد و به لغت ماوراء النهر به معنى دوشيدن و آشاميدن باشد .

لغسر -

بر وزن افسر شخصى را گويند كه سر او موى نداشته باشد چه لغ به معنى بىموى و صافى آمده است .