لعاب لعلسان -
كنايه از شراب انگورى باشد .
لعاب مگس -
به معنى عسل باشد چه عسل از مگس به هم مىرسد و كنايه از شراب انگورى هم هست .
لعبتان -
جمع لعبت است و آن است كه دختركان و دوشيزگان از لته و جامه به صورت آدمى سازند .
لعبتان ديده -
كنايه از مردمان ديده است .
لعبت بربرى -
نام دوايى است كه آن را به زبان اندلس سورنجان و به لغت مصر عكنه خوانند و آن را لعبت بربريه هم مىگويند .
لعبت زرنيخ -
به فتح زاى نقطهدار و سكون راى بىنقطه و نون به تحتانى كشيده و به خاى نقطهدار زده كنايه از آفتاب عالمتاب است .
لعبت مطلقه -
به ضم ميم و فتح طاى حطى و لام مشدد و قاف كنايه از مردم گياه است و آن گياهى باشد شبيه به انسان و به عربى يبروج الصنم گويند و لعبت مطلقه هم به نظر آمده است كه به جاى طاى حطى عين بىنقطه باشد .
لعل آبدار -
معروف است و كنايه از لب معشوق هم هست .
لعل از سنگ زادن -
با زاى نقطهدار به معنى لعل از سنگ دادن باشد كه كنايه از بدست آوردن چيزى است در نهايت صعوبت و سختى .
لعل پيكانى -
لعلى را گويند كه به اندام پيكان باشد و از آن گوشواره سازند .
لعل خوشاب -
با واو معدوله به معنى لعل سيراب است و كنايه از لب معشوق هم هست .
لعل روان -
به فتح راى بىنقطه و واو به الف كشيده و به نون زده كنايه از شراب لعلى انگورى باشد .
لعل سفته -
به ضم سين بىنقطه كنايه از شراب لعلى انگورى باشد .
لعل شكربار -
به فتح شين نقطهدار به معنى لعل آبدار است كه كنايه از لب معشوق باشد .
لعل طراز -
به فتح طاى حطى يعنى آفرينندهء لعل و نگارندهء لعل را نيز گويند چه طراز به معنى نقش و نگار و زيب و زينت هم هست .
لعل فلك -
به فتح فا و لام و سكون كاف كنايه از آفتاب عالمتاب است .
لعل قبا -
به فتح قاف و باى ابجد به الف كشيده معروف است كه بار جامه قرمزى باشد و كنايه از خون هم هست كه به عربى دم گويند و كنايه از جگر باشد و شراب لعلى انگورى را نيز گويند چنان كه بنك را سبزقبا .
لعل قبايى -
كنايه از مستى و سكر باشد .
لعل كهربا -
به فتح كاف و سكون ها و فتح را و باى ابجد به الف كشيده كنايه از لب معشوق است .
لعل مذاب -
به ضم ميم و ذال نقطهدار به الف كشيده و به باى ابجد زده كنايه از شراب لعلى انگورى باشد و كنايه از خون هم هست كه به عربى دم گويند و به فتح ميم هم آمده است .
لعل ناسفته -
به معنى لعل سوراخ نكرده و كنايه از سرود و خوانندگى تازه و تصنيفات بكر باشد و سخنان دلكش و تازه را نيز گويند .
بيان سيزدهم در لام با غين نقطهدار مشتمل بر شش لغت و كنايت
لغ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى صاف و بىموى باشد و صحراى خشك بىعلف را نيز گويند و تخم مرغ ضايع شده و گنديده را هم گفتهاند .
لغام -
بر وزن و معنى لگام است كه لجام و دهنهء اسب باشد و لجام معرب لگام است .
لغز -
به فتح اول و سكون ثانى و زاى نقطهدار به معنى خزيدن باشد از جاى خود يعنى لغزيدن و به ضم اول و فتح ثانى در عربى به معنى پيچيدگى باشد و از اين جهت است كه چيستان را لغز مىگويند كه پيچيدگى دارد .
لغزيدن -
بر وزن لرزيدن به معنى پاى از پيش بدر رفتن و افتادن باشد و به لغت ماوراء النهر به معنى دوشيدن و آشاميدن باشد .
لغسر -
بر وزن افسر شخصى را گويند كه سر او موى نداشته باشد چه لغ به معنى بىموى و صافى آمده است .