تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
حصير بافند و در خراسان با آن خربزه آونگ كنند و در هندوستان به خورد فيل دهند .

لخا -

به فتح اول بر وزن سخا كفش و پاىافزار و سر موزه را گويند .

لخت -

بر وزن سخت به معنى گرز باشد كه به عربى عمود گويند و كلاه خود آهنين را نيز گفته‌اند و به معنى يال و كوپال هم آمده است و كفش و پاىافزار و موزه و سرموزه را نيز گويند و به معنى كتك و شلاق هم هست و به معنى پارچه و حصه و برخ و جزو و پاره است همچو لخت‌كوه و لخت‌جگر يعنى پاره‌اى از كوه و پاره‌اى از جگر و به معنى زدن و ستيزه كردن و پاره كردن هم هست و كارد استادان قصاب را نيز گويند و به معنى خرمگس هم آمده است كه مگس بزرگ باشد و ترجمهء بعض هم هست .

لختان -

بر وزن يخدان جمع لخت است يعنى اجزا و پاره‌ها .

لخت‌دوز -

به معنى لاخه‌دوز است كه پينه‌دوز و پاره‌دوز باشد يعنى شخصى كه بر كفش پاره شده پينه بدوزد .

لخته -

بر وزن تخته به معنى لخت و پاره باشد .

لختيها -

بر وزن سختيها به معنى جزييات باشد كه در مقابل كليات است .

لخچ -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى زاج سياه و اشخار باشد و آن را قليا نيز گويند و به فتح اول و ثانى هم گفته‌اند .

لخچه -

بر وزن كفچه شعله و اخگر آتش را گويند .

لخشك -

با شين نقطه‌دار بر وزن كشكك نوعى از آش آرد باشد و نام حلوايى هم هست و به معنى ترترك هم آمده است و آن سنگى باشد لغزنده در بعضى از كوهها كه مردم بر بالاى آن نشسته خود را سر دهند و همه جا لغزيده به پايين آيند و يخى را نيز گويند كه در روى زمين مسطح بسته باشد و طفلان و جوانان به نوعى پاى بر آن زنند كه همه جا لغزيده روند .

لخشه -

با شين نقطه‌دار بر وزن و معنى لخچه است كه شعله و اخگر آتش باشد و سرشك آتش را نيز گفته‌اند و آن قطره‌هايى است كه از يك سر چوب تر بر آتش ريزد و نوعى از آش آرد هم هست كه آن را لخشك خوانند و به معنى لغزيده و پاى از پيش بدر رفته هم آمده است .

لخشيدن -

بر وزن بخشيدن به معنى لغزيدن است كه پاى از پيش به در رفتن و افتادن باشد .

لخلخ -

به فتح هر دو لام و سكون هر دو خا به معنى ضعيف و لاغر باشد .

لخلخه -

با خاى نقطه‌دار بر وزن دغدغه تركيبى باشد كه آن را به جهت تقويت دماغ ترتيب دهند و گوى عنبر باشد كه از عود قمارى و لادن و مشك و كافور سازند .

لخلخهاى عنبرى -

به معنى دويم لخلخه باشد كه گويى است از عنبر و مشك و غيره ترتيب داده شده و كنايه از ساعات شب هم هست .

بيان هشتم در لام با راى قرشت مشتمل بر سه لغت

لر -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى جوى باشد اعم از آن كه آن را سيلاب كنده باشد يا آدمى و به معنى بغل و بيخ بغل هم گفته‌اند و ضعيف و لاغر را نيز گويند و به ضم اول طايفه‌اى باشد از صحرانشينان و مردم قهستان و به معنى كام و توان و مراد و مطلب هم آمده است و بره و بچهء گوسفند را نيز گويند و نام شهرى هم هست كه آن را لور خوانند .

لرد -

به فتح اول بر وزن فرد ميدان اسب دوانى را گويند و نام ميدانى هم هست در هرموز كه به لرد امير اشتهار دارد .

لرلر -

به فتح دو لام و سكون دو را يكى از نامهاى خداى تعالى است جل جلاله .

بيان نهم در لام با زاى نقطه‌دار مشتمل بر دو لغت