حصير بافند و در خراسان با آن خربزه آونگ كنند و در هندوستان به خورد فيل دهند .
لخا -
به فتح اول بر وزن سخا كفش و پاىافزار و سر موزه را گويند .
لخت -
بر وزن سخت به معنى گرز باشد كه به عربى عمود گويند و كلاه خود آهنين را نيز گفتهاند و به معنى يال و كوپال هم آمده است و كفش و پاىافزار و موزه و سرموزه را نيز گويند و به معنى كتك و شلاق هم هست و به معنى پارچه و حصه و برخ و جزو و پاره است همچو لختكوه و لختجگر يعنى پارهاى از كوه و پارهاى از جگر و به معنى زدن و ستيزه كردن و پاره كردن هم هست و كارد استادان قصاب را نيز گويند و به معنى خرمگس هم آمده است كه مگس بزرگ باشد و ترجمهء بعض هم هست .
لختان -
بر وزن يخدان جمع لخت است يعنى اجزا و پارهها .
لختدوز -
به معنى لاخهدوز است كه پينهدوز و پارهدوز باشد يعنى شخصى كه بر كفش پاره شده پينه بدوزد .
لخته -
بر وزن تخته به معنى لخت و پاره باشد .
لختيها -
بر وزن سختيها به معنى جزييات باشد كه در مقابل كليات است .
لخچ -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى زاج سياه و اشخار باشد و آن را قليا نيز گويند و به فتح اول و ثانى هم گفتهاند .
لخچه -
بر وزن كفچه شعله و اخگر آتش را گويند .
لخشك -
با شين نقطهدار بر وزن كشكك نوعى از آش آرد باشد و نام حلوايى هم هست و به معنى ترترك هم آمده است و آن سنگى باشد لغزنده در بعضى از كوهها كه مردم بر بالاى آن نشسته خود را سر دهند و همه جا لغزيده به پايين آيند و يخى را نيز گويند كه در روى زمين مسطح بسته باشد و طفلان و جوانان به نوعى پاى بر آن زنند كه همه جا لغزيده روند .
لخشه -
با شين نقطهدار بر وزن و معنى لخچه است كه شعله و اخگر آتش باشد و سرشك آتش را نيز گفتهاند و آن قطرههايى است كه از يك سر چوب تر بر آتش ريزد و نوعى از آش آرد هم هست كه آن را لخشك خوانند و به معنى لغزيده و پاى از پيش بدر رفته هم آمده است .
لخشيدن -
بر وزن بخشيدن به معنى لغزيدن است كه پاى از پيش به در رفتن و افتادن باشد .
لخلخ -
به فتح هر دو لام و سكون هر دو خا به معنى ضعيف و لاغر باشد .
لخلخه -
با خاى نقطهدار بر وزن دغدغه تركيبى باشد كه آن را به جهت تقويت دماغ ترتيب دهند و گوى عنبر باشد كه از عود قمارى و لادن و مشك و كافور سازند .
لخلخهاى عنبرى -
به معنى دويم لخلخه باشد كه گويى است از عنبر و مشك و غيره ترتيب داده شده و كنايه از ساعات شب هم هست .
بيان هشتم در لام با راى قرشت مشتمل بر سه لغت
لر -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى جوى باشد اعم از آن كه آن را سيلاب كنده باشد يا آدمى و به معنى بغل و بيخ بغل هم گفتهاند و ضعيف و لاغر را نيز گويند و به ضم اول طايفهاى باشد از صحرانشينان و مردم قهستان و به معنى كام و توان و مراد و مطلب هم آمده است و بره و بچهء گوسفند را نيز گويند و نام شهرى هم هست كه آن را لور خوانند .
لرد -
به فتح اول بر وزن فرد ميدان اسب دوانى را گويند و نام ميدانى هم هست در هرموز كه به لرد امير اشتهار دارد .
لرلر -
به فتح دو لام و سكون دو را يكى از نامهاى خداى تعالى است جل جلاله .