بيان دويم در لام با باى ابجد مشتمل بر سى و سه لغت و كنايت
لب -
به فتح اول و سكون ثانى معروف است و به عربى شفت گويند و به معنى سيلى و گردنى باشد و كنار و اطراف هر چيز را نيز گويند .
لبا -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده به معنى آغوز است و آن شيرى باشد كه بار اول از گوسفند نوزاييده دوشند و گويند عربيست .
لب آتشفشان -
كنايه از لب معشوق است و كنايه از لب شخصى است كه از دهان او آه سوزناك و نفرين برآيد و طعنه زننده را نيز گويند .
لباچه -
بر وزن سراچه به معنى بالاپوش و فرجى باشد .
لباد -
به فتح اول بر وزن سواد جامه بارانى را گويند يعنى چيزى كه در روزهاى باران پوشند و به ضم اول چوبى كه بر گردن گاو عرابه و گاو گردون و گاو زراعت گذراند و با ثانى مشدد بر وزن شداد استاد نمدمال را گويند .
لباده -
به فتح اول بر وزن كباده به معنى لباد است كه جامهء بارانى باشد و به ضم اول چوبى كه بر گردن گاو قلبه و گردون گذارند .
لباس راهب -
كنايه از لباس سياه است چه لباس رهبانان بيشتر سياه مىباشد .
لباس عنبرسا -
به معنى لباس رهبانان است كه كنايه از لباس سياه باشد .
لباشن -
به فتح اول و شين نقطهدار بر وزن فلاخن به معنى لواشه است و آن حلقهء ريسمانى باشد كه بر چوبى نصب كنند و لب بالاى اسبان و خران بدنعل را در آن ريسمان نهاده تاب دهند تا عاجز شوند و حركات ناپسنديده نكنند .
لباشه -
بر وزن و معنى لواشه است كه بر لب اسبان و خران بدنعل گذارند و پيچند .
لب آفتاب -
شعاع آفتاب را گويند كه متصل به سايه باشد .
لبالب -
به معنى پر و لبريز و مالامال باشد و به معنى لب بر لب نهادن هم هست همچو دوشادوش كه دوش بر دوش رفتن باشد .
لبان -
بر وزن شبان صمغى است كه آن را كندر مىگويند و درخت آن مانند درخت پسته مىباشد و گل و ميوه و بار و تخم ندارد و جمع لب هم هست كه لبها باشد بر خلاف قياس .
لب چرا -
به فتح اول و جيم فارسى بر وزن قهقرا نخود و كشمش و نقل و اقسام ميوههاى خشك را گويند كه مردم به وقت صحبت داشتن در ميان ريزند و كمكم خورند و صحبت دارند و به معنى خوردى هم آمده است مطلقا و علف چاروا را نيز گويند .
لب خضرا -
به كسر ثانى و ضم خاى نقطهدار كرانهء آسمان را گويند كه كنايه از افق باشد .
لب را چشمه خضر ساختن -
كنايه از شراب خوردن هميشه است بىفاصله شبى يا روزى .
لبسان -
يعنى لب مانند چه سان به معنى مانند باشد و رستنى را گويند كه آن را به تركى قچى خوانند و با ماست خورند و بعضى گويند لبسان خردل صحرايى است .
لب سفيد كردن -
كنايه از تبسم باشد يعنى نيم خند شدن .
لب كشتگاه -
به فتح كاف گذرگاه رودخانه را گويند و به عربى معبر خوانند .
لبلاب -
به فتح اول و لام بر وزن مهتاب غرايم خوان و افسونگر را گويند و به كسر اول عشقه را و آن گياهى باشد كه بر درخت پيچد و گاه باشد كه درخت را خشك كند و عربان آن را حبل المساكين و بقله بارده و شجره بارده خوانند .
لبلبو -
به فتح هر دو لام چغندر پخته را گويند كه با كشك و سير بخورند .
لبنان -
با نون بر وزن عثمان نام كوهى است نزديك حمص كه مسكن فقرا و اولياء اللّه و اقطاب است .
لبنگ -
بر وزن پلنگ كرمى باشد كه آن را ديوك خوانند و به عربى ارضه گويند .
لبنه -
به فتح اول و ثالث به معنى شيشه باشد و آن كرمى است كه غله را ضايع و تباه كند و به ضم اول نام آلتى است از اسطرلاب .
لبنى -
بر وزن مدنى صمغ درختى است كه از روم مىآورند و آن را ميعه مىگويند آنچه از آن روان و