تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠

بيان دويم در لام با باى ابجد مشتمل بر سى و سه لغت و كنايت

لب -

به فتح اول و سكون ثانى معروف است و به عربى شفت گويند و به معنى سيلى و گردنى باشد و كنار و اطراف هر چيز را نيز گويند .

لبا -

به كسر اول و ثانى به الف كشيده به معنى آغوز است و آن شيرى باشد كه بار اول از گوسفند نوزاييده دوشند و گويند عربيست .

لب آتش‌فشان -

كنايه از لب معشوق است و كنايه از لب شخصى است كه از دهان او آه سوزناك و نفرين برآيد و طعنه زننده را نيز گويند .

لباچه -

بر وزن سراچه به معنى بالاپوش و فرجى باشد .

لباد -

به فتح اول بر وزن سواد جامه بارانى را گويند يعنى چيزى كه در روزهاى باران پوشند و به ضم اول چوبى كه بر گردن گاو عرابه و گاو گردون و گاو زراعت گذراند و با ثانى مشدد بر وزن شداد استاد نمدمال را گويند .

لباده -

به فتح اول بر وزن كباده به معنى لباد است كه جامهء بارانى باشد و به ضم اول چوبى كه بر گردن گاو قلبه و گردون گذارند .

لباس راهب -

كنايه از لباس سياه است چه لباس رهبانان بيشتر سياه مىباشد .

لباس عنبرسا -

به معنى لباس رهبانان است كه كنايه از لباس سياه باشد .

لباشن -

به فتح اول و شين نقطه‌دار بر وزن فلاخن به معنى لواشه است و آن حلقهء ريسمانى باشد كه بر چوبى نصب كنند و لب بالاى اسبان و خران بدنعل را در آن ريسمان نهاده تاب دهند تا عاجز شوند و حركات ناپسنديده نكنند .

لباشه -

بر وزن و معنى لواشه است كه بر لب اسبان و خران بدنعل گذارند و پيچند .

لب آفتاب -

شعاع آفتاب را گويند كه متصل به سايه باشد .

لبالب -

به معنى پر و لبريز و مالامال باشد و به معنى لب بر لب نهادن هم هست همچو دوشادوش كه دوش بر دوش رفتن باشد .

لبان -

بر وزن شبان صمغى است كه آن را كندر مىگويند و درخت آن مانند درخت پسته مىباشد و گل و ميوه و بار و تخم ندارد و جمع لب هم هست كه لبها باشد بر خلاف قياس .

لب چرا -

به فتح اول و جيم فارسى بر وزن قهقرا نخود و كشمش و نقل و اقسام ميوه‌هاى خشك را گويند كه مردم به وقت صحبت داشتن در ميان ريزند و كم‌كم خورند و صحبت دارند و به معنى خوردى هم آمده است مطلقا و علف چاروا را نيز گويند .

لب خضرا -

به كسر ثانى و ضم خاى نقطه‌دار كرانهء آسمان را گويند كه كنايه از افق باشد .

لب را چشمه خضر ساختن -

كنايه از شراب خوردن هميشه است بىفاصله شبى يا روزى .

لبسان -

يعنى لب مانند چه سان به معنى مانند باشد و رستنى را گويند كه آن را به تركى قچى خوانند و با ماست خورند و بعضى گويند لبسان خردل صحرايى است .

لب سفيد كردن -

كنايه از تبسم باشد يعنى نيم خند شدن .

لب كشتگاه -

به فتح كاف گذرگاه رودخانه را گويند و به عربى معبر خوانند .

لبلاب -

به فتح اول و لام بر وزن مهتاب غرايم خوان و افسونگر را گويند و به كسر اول عشقه را و آن گياهى باشد كه بر درخت پيچد و گاه باشد كه درخت را خشك كند و عربان آن را حبل المساكين و بقله بارده و شجره بارده خوانند .

لبلبو -

به فتح هر دو لام چغندر پخته را گويند كه با كشك و سير بخورند .

لبنان -

با نون بر وزن عثمان نام كوهى است نزديك حمص كه مسكن فقرا و اولياء اللّه و اقطاب است .

لبنگ -

بر وزن پلنگ كرمى باشد كه آن را ديوك خوانند و به عربى ارضه گويند .

لبنه -

به فتح اول و ثالث به معنى شيشه باشد و آن كرمى است كه غله را ضايع و تباه كند و به ضم اول نام آلتى است از اسطرلاب .

لبنى -

بر وزن مدنى صمغ درختى است كه از روم مىآورند و آن را ميعه مىگويند آنچه از آن روان و
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 820 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )