گسيل -
به ضم اول و سكون آخر كه لام باشد به معنى وداع كردن و دفع نمودن و روانه ساختن و فرستادن كسى باشد به جايى .
بيان سيزدهم در كاف فارسى با شين نقطهدار مشتمل بر بيست و پنج لغت و كنايت
گش -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى خوب و خوش رفتار با ناز و تكبر و شادمانى باشد و به معنى كشتى ملاح هم به نظر آمده است و وسوسه و مزاحمت را نيز گفتهاند و به ضم اول بلغم را گويند كه از جملهء اخلاط اربع است كه آن خون و صفرا و سودا و بلغم باشد و به كسر اول دل را گويند و به عربى قلب خوانند .
گشاد -
به ضم اول بر وزن مراد به معنى فراخ است كه در برابر تنگ باشد و ماضى گشادن هم هست كه در مقابل بستن است و به معنى فتح و ظفر هم آمده است و خوش و خوشى را نيز گويند و رها كردن تير باشد از شست .
گشادنامه -
فرمان پادشاهان را گويند و آن را به عربى منشور خوانند و به معنى عنوان كتابت و فرمان هم هست يعنى آنچه بر سر كتابها نويسند و اين لغت با كاف تازى هم آمده است .
گشاده دل -
به كسر دال ابجد كنايه از كريم و بخشنده باشد و خوشحالى با فرح را نيز گويند .
گشاده زبان -
به فتح زاى نقطهدار كنايه از مردم فصيح و بليغ باشد .
گشاد هنگامان -
كنايه از فصول اربعه است كه بهار و تابستان و پاييز و زمستان باشد .
گشاسب -
به سكون سين بىنقطه و باى ابجد همان گشتاسب مشهور است كه پادشاهى بود پدر اسفنديار رويينتن و يكصد و شصت سال پادشاهى كرد .
گشاك -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به كاف زده بازوى دراز خانه را گويند و آن از سردوش است تا آرنج .
گشت -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به معنى جهنده و خيز كننده باشد .
گشت -
بر وزن طشت به معنى گرديد باشد كه ماضى گرديدن است و در مقام شد استعمال مىكنند چنان كه گويند مستعد گشت يعنى مهيا شد و آماده گرديد و سير و گشت را نيز گويند و به معنى حك كردن و محو ساختن هم گفتهاند و خربزه را هم مىگويند و به معنى حنظل نيز آمده است و به معنى ديدن و نظاره كردن هم به نظر رسيده است .
گشتا -
به ضم اول و فوقانى به الف كشيده بهشت را گويند كه به عربى جنت خوانند .
گشتاسب -
به ضم اول بر وزن لهراسب نام برزخى است كه ميان خلق و خالق باشد براى رسيدن فيض حق و نام پادشاهى است معروف و او پدر اسفنديار روئينتن بود گويند يكصد و شصت سال پادشاهى كرد و دين زردشت پذيرفت و چون زردشت كشته گرديد به جاى او منصوب شد و آئين زردشت را بر پاى داشت .
گشت برگشت -
به فتح اول و باى ابجد به معنى پيچ بر پيچ باشد و نام رستنى بود بر هم پيچيده و مانند ريسمان به هم تافته و از پنج عدد بيشتر نمىباشد و قاطع شهوت است اگر طفلى در گهواره گريه بسيار كند در زير او قدرى از آن بگذارند آرام گيرد و به خواب رود و به عربى عشقه گويند .
گشتسب -
به ضم اول و فتح ثالث و سكون سين بىنقطه و باى ابجد مخفف گشتاسب است كه پادشاهى بوده معروف و مشهور .
گشتك -
بر وزن چشمك سركين گردان را گويند و به عربى جعل خوانند .
گشته -
به فتح اول و ثالث به معنى گرديده و معكوس باشد و كاج و لوچ و احول را نيز گويند .
گشسب -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون سين بىنقطه و باى ابجد همان گشتاسب است كه پدر