معنى رنگ و لون هم آمده است ليكن رنگ به سياهى مايل كه خاكسترى باشد و به معنى جامهء اطلس هم به نظر آمده است .
گرگر -
به فتح هر دو كاف فارسى و سكون هر دو راى قرشت نامى است از نامهاى خداى تعالى و معنى آن صانع الصنايع باشد و تخت پادشاهان را نيز گويند و نام قصبهايست از ولايت آذربايجان و به ضم هر دو كاف سخنى را گويند كه كسى آهسته در زير لب گويد و به كسر هر دو كاف غلهاى باشد گرد و سياهرنگ از نخود كوچكتر و بعضى گويند نوعى از باقلاست و معرب آن جرجر باشد .
گرگ سيمين سم -
كنايه از مردم غالب و قوى و پر زور و زيادتى كننده باشد .
گرگ فسونگر -
كنايه از دنيا و عالم است و آسمان را هم گفتهاند .
گرگ مست -
با ميم بر وزن مزد دست معروف است و كنايه از معشوق جفا كننده و آزار رساننده باشد .
گركن -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و نون به معنى دلمل باشد و آن غلهايست كه هنوز خوب نرسيده باشد و گاهى در آتش بريان كنند و خورند و به فتح اول و كسر ثالث شخصى را گويند كه صاحبگر باشد يعنى علت جرب داشته باشد چه كن به معنى صاحب هم آمده است .
گرگنج -
به ضم اول بر وزن و معنى اركنج است كه دار الملك خوارزم باشد و با جيم فارسى هم به نظر آمده است .
گركوز -
به ضم اول بر وزن پتفوز نام پهلوانى است كه افراسياب او را به يارى پيران ويسه فرستاده بود و ضابط ولايت را نيز گويند و به فتح اول هم آمده است .
گرگوى -
بر وزن بدگوى نام پهلوانى بوده تورانى كه خود به مدد افراسياب آمده بود و افراسياب او را به نزديك پيران ويسه به جنگ طوس و رستم فرستاد .
گركيج -
به كسر اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى رسيده و به جيم زده نام شهرى است از شهرهاى عالم و عربان شهر را مدينه خوانند .
گرگين -
به ضم اول بر وزن خرجين نام پهلوانى است ايرانى و به فتح اول شخصى را گويند كه صاحبگر باشد يعنى جرب داشته باشد چه كين به معنى صاحب هم آمده است .
گركينه -
به ضم اول بر وزن مرغينه مطلق پوستين را گويند .
گرم -
به ضم اول و سكون ثانى و ميم به معنى غم و اندوه و زحمت سخت و گرفتگى دل و دلگيرى باشد و گرفتن اندگ را نيز گويند از جملهء طلب بسيار و قوس و قزح را هم مىگويند و به فتح اول و ثانى معروف است كه در مقابل سرد باشد و به همه معنىهاى اول آمده است الاقوس قزح و به معنى شتاب و تعجيل نيز گفتهاند .
گرمابان -
با باى ابجد بر وزن گرماوان به معنى حمام باشد و آن را گرمابه نيز گويند و مخفف گرمابهبان هم هست كه استاد حمامى باشد .
گرمابه -
بر وزن سردابه به معنى حمام باشد .
گرماوه -
بر وزن جلغاوه به معنى گرمابه است كه حمام باشد .
گرما فزاى -
به كسر فا نام ماه سيم است از سال ملكى .
گرماله -
بر وزن ده ساله دوايى باشد به رنگ مردار سنگ و در مرهمها به كار برند گوشت را بروياند و اگر به آب بسايند و در زير بغل و هر جا كه عرق آن بدبو باشد بمالند بوى آن را ببرد و به يونانى مولويدانا خوانند .
گرمائيل -
بر وزن عزرائيل نام پادشاهزادهايست و او مطبخى ضحاك بود گويند هر روز دو كس را به او مىدادند تا مغز سر ايشان را به جهت علت دوشهاى ضحاك مرهم سازد و او هر روز مغز سر يك كس را با مغز سر يك گوسفند مهيا مىكرد و يك كس آزاد مىنمود و گويند كردان صحرايى از نسل آزاد كردههاى گرمائيلاند .
گرم خيز -
كنايه از مردم سحر خيز و زود بيدار شونده و سبك روح و جلد و چابك و تيزرو باشد و صوفى و نماز شبكن را نيز گفتهاند .
گرم دلان -
عاشقان و دلسوختگان را گويند .
گرم روان -
كنايه از تعجيل و به شتاب روندگان باشد و عاشقان بىصبر و سالكان چالاك را هم گفتهاند .
گرمك -
بر وزن زردك باقلاى در آب جوشانيده را گويند و نوعى از خربزه پيشرس باشد و تصغير گرم هم هست .
گرمگاه -
بر وزن بزمگاه به معنى ميان روز باشد كه