از نبائر جمشيد است و نام زو پسر طهماسب هم هست و او در حيات پدر پادشاه شد و همان در حيات پدر در جنگ اسفنديار كشته شد .
گرشاسف -
با فا بر وزن و معنى گرشاسب است كه نام پسر اترد و نام پسر طهماسب باشد .
گرشال -
به ضم اول بر وزن دنبال جانورى است كه از گرك و شغال حاصل مىشود و از هر دو نصيبى دارد و بعضى به كسر اول گفتهاند و جانورى را نام بردهاند كه از خرس و شغال تولد كند اللّه اعلم .
گرشسپ -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و سين بىنقطه و باى فارسى همان گرشاسب است كه پسر اترد و نام پسر طهماسب باشد .
گرغست -
با غين نقطهدار بر وزن سرمست رستنى باشد خود روى شبيه به اسفناج كه در غلهزارها و كنارهاى جوى آب رويد و در عوض اسفناج در آش و شله كنند .
گرفت -
به كسر اول و ثانى و سكون فا و فوقانى به معنى طعنه است كه زدن نيزه باشد و سخنى را نيز گويند كه به عنوان سرزنش گفته شود و به معنى جرم و جنايت و غرامت و تاوان و مواخذت هم آمده است و ماضى گرفتن به هر دو معنى هم هست كه گرفتار شدن و ستدن باشد و نگه داشتن و مالش دادن و لرزانيدن انگشت و دست باشد در سازهاى ذوى الاوتار تا نغمه موجدار و جوهردار بر گوش خورد و به معنى خسوف و كسوف هر دو به نظر آمده است كه ماه گرفتن و آفتاب گرفتن باشد .
گرفت كردن -
كنايه از اعراض كردن باشد و به معنى مالش دادن ساز هم هست يعنى كارى كردن كه نغمه لرزان به گوش آيد .
گرفته -
بر وزن فرشته به معنى طعنه است كه زدن نيزه و گفتن سخنان به طريق سرزنش باشد و به معنى تاوان و غرامت هم هست و به معنى لاف و گزاف نيز آمده است و اسير و گرفتار را نيز گويند و مردم خسيس و بخيل و ممسك را هم گفتهاند و هر چيز كه راه او مسدود شده باشد و مزد كار و اجرت پيشى را هم مىگويند .
گرفته زدن -
به معنى نيزه و طعنه و كنايه و لاف زدن و سرزنش كردن و گزاف گفتن باشد .
گرفته لب -
به كسر اول و فتح لام كنايه از مردم خاموش باشد و خاموشى را نيز گويند .
گرگ -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى حيوانى را گويند كه گر داشته باشد يعنى جرب داشته باشد و آن جوششى است با خارش بسيار و به ضم اول معروف است گويند اگر گرگى را به نزديك دهى در زير خاك كنند هيچ گرگ جانب آن ده نگاه نكند و اگر سر گرگ را در برج كبوتر آويزند هيچ حيوان موذى گرد آن برج نگردد و اگر در جايى كه گوسفندان مىخوابند دفن كنند همه گوسفندان به تدريج بميرند و اگر دم او را در جايى كه علفخوار گاو باشد بياويزند ما دامى كه آن دم آويخته باشد آن گاو علف نخورد و هر چند گرسنه باشد و اگر سركين او را در جايى بخور كنند موشانى كه در آن توابع باشند همه آنجا جمع شوند و اگر زنى بر بالاى شاش گرگ بشاشد هرگز آبستن نشود .
گرگ آشتى -
صلح به نفاق و مكر و حيله و فريب را گويند .
گرگ آشنايى -
كنايه از آشنايى و دوستى به فريب و نفاق و مكر و حيله باشد .
گرگان -
به ضم اول و كاف فارسى به الف كشيده بر وزن سلطان نام شهرى است در دار الملك استرآباد و معرب آن جرجان باشد و به معنى دشت و بيابان هم به نظر آمده است .
گركانج -
به ضم اول و سكون نون و جيم نام دار الملك ولايت خوارزم باشد و معرب آن جرجانيه است و تركان اركنج خوانند .
گركاو -
به ضم اول و سكون واو در آخر نوعى از پاىافزار است كه شاطران و پياده روان پوشند و به گركابى شهرت دارد .
گرگبند -
به فتح باى ابجد و سكون نون و دال كنايه از گرفتار و اسير و زبون و خفيف باشد .
گرگ بند كردن -
كنايه از زبون و خفيف و اسير كردن باشد .
گرگج -
به فتح اول و كاف فارسى بر وزن اعرج سركوبى را گويند كه به جهت گرفتن قلعه از سنگ و گل و چوب سازند .
گرگ دو -
به ضم اول و فتح دال ابجد و سكون واو كنايه از دويدن آهسته و به سرعت رفتن و پويه كردن و قطره زدن باشد و آن را به عربى هروله گويند .
گرگ ديزه -
به معنى گرك رنگ باشد چه ديزه به