معرب آن گردناج است و گوشه عود و رباب و امثال آن را نيز گفتهاند كه تار بر آن بندند و بگردانند تا ساز آهنگ شود و به معنى بادبر هم آمده است و آن چوبى باشد مخروطى كه طفلان ريسمان بر آن پيچند و از دست گذارند تا در زمين به چرخ درآيد و آلتى را نيز گفتهاند كه از چوب سازند و بدست اطفال دهند تا بدان راه رفتن آموزند و به كسر اول به معنى سيخ كباب و كاسه زانو باشد و به عربى رضفه خوانند و گل سرخ را نيز گويند .
گردناج -
بر وزن اسفناج به معنى گردانيده است و آن كبابى باشد كه گوشت آن را در آب جوشانيده باشند و بعد از آن به سيخ كشند و كباب كنند و بهترين آن مرغ جوان فربه باشد .
گردنامه -
به كسر اول و فتح آخر كه ميم باشد دعايى است كه بر اطراف كاغذ پاره نويسند و نام غلام و كنيزكى كه گريخته باشد در ميان آن مرقوم سازند و در زير سنگ نهند يا در خاك دفن كنند و گياهى بر ستون خانه هم آويزند و بعضى گويند در ميان سوره يوسف بايد گذاشت البته آن گريخته به جايى نتواند رفت و بدست آيد و معنى تركيبى اين لغت شهرنامه است چون به زبان پهلوى شهر را گرد گويند و سكه و نقش نگين را هم گفتهاند .
گردنان -
به فتح اول بر وزن و معنى سروران است كه بزرگان و صاحب قدرتان و سران باشند .
گردنان نظم -
كنايه از شعراى نامدار است .
گردناى -
به كسر اول و سكون ثانى و نون به الف كشيده و به تحتانى زده به معنى گل سرخ باشد و چوبى را نيز گويند كه بر آن غلطكى نصب سازند و بدست طفلان دهند تا راه رفتن بياموزند و به فتح اول هم به اين معنى و هم به معنى چوبى باشد امرودى كه طفلان ريسمان بر آن پيچند و نوعى بر زمين اندازند كه تا دير زمان در گردش باشد و به عربى آن را دوامه خوانند با تشديد واو .
گردناى چرخ -
به فتح جيم فارسى به معنى آسمان است .
گردن به شمشير خاريدن -
كنايه از قرار كشته شدن به خود دادن .
گردن خاريدن -
كنايه از عذر آوردن و بهانه كردن باشد .
گردن شتر -
به كسر ثالث و ضم شين و تاى قرشت و سكون وا معروف است و كنايه از هميان پرزر باشد .
گردنگ -
به فتح اول بر وزن فرسنگ مردم احمق و ديوث را گويند .
گردن كش -
كنايه از مردم با قوت و قدرت و نافرمان باشد .
گردنكشان نظم -
كنايه از شاعران صاحب قدرت و شعراى نامدار و غرّا باشد .
گردنگل -
به فتح اول و ثالث و كاف فارسى و سكون ثانى و رابع در آخر به معنى گردنگ است كه ابله و احمق و ديوث باشد .
گردنه -
به فتح اول و ثالث و نون بر وزن و معنى وردنه است و آن چوبى باشد سرها باريك و ميان گنده كه بدان گلولهء خمير نان را پهن سازند .
گردن نهادن -
كنايه از فروتنى كردن و فرمانبردارى نمودن باشد .
گردنى كردن -
كنايه از سركشى و نافرمانى كردن باشد .
گردو -
به كسر اول و ثالث به واو كشيده گردكان را گويند .
گردون سرشت -
كنايه از مردم صاحب عجب و تكبر و باوقار و تمكين و كاهل و ناموافق باشد .
گردون مينا -
كنايه از آسمان است .
گرده -
به كسر اول و فتح ثالث نوعى از نان غير تنك باشد و هر چيز مدور و گرد را گويند عموما و پارچهء زرد مدورى را كه يهودان بر كتف جامه خود دوزند به جهت امتياز از مسلمانان خصوصا و آن را به عربى غيار خوانند و بالش گرد را نيز گفتهاند و به معنى همه و مجموع هم هست و به معنى نگاه نيز آمده است و به فتح اول خاكه نقاشان باشد و آن زغالى سودهايست كه در پارچه بستهاند و بر كاغذهاى سوزن زده طراحى كرده مالند تا از آن طرح و نقش به جاى ديگر نشيند و آن كاغذ سوزن زده را نيز گويند .
گرده آلو -
به ضم اول به معنى آلو گرد باشد و آن ميوهايست شبيه به زردآلو .
گردهبان -
با باى ابجد بر وزن اصفهان به معنى نگاهبان باشد چه گرده به معنى نگاه هم آمده است .
گردهء چرخ -
كنايه از آفتاب است و ماه را نيز گويند .
گرده گردون -
به معنى گرده چرخ است كه كنايه از آفتاب و ماه باشد .