تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 782

مساهمون:

ص٧٨٢
پىدرپى و هميشه در گردش باشد و به كسر اول و كاف فارسى اطراف و جوانب را گويند .

گردآلوده -

معروف است كه هر چيز غبارآلود باشد و كنايه از شخصى كه اسباب و اموال دنيوى را حامل است .

گردآلوده سازد -

يعنى اسباب و اموال دنيوى دهد به كسى .

گردان -

بر وزن لرزان نوعى از كباب است و آن چنان باشد كه گوشت مرغ با گوشت گوسفند در آب بجوشانند و بعد از آن را پر از داروهاى گرم كرده به سيخ كشند و كباب كنند .

گردانيده -

با ياى حطى بر وزن لرزانيده به معنى گردان است و آن كبابى باشد كه گوشت آن را اول در آب جوشانيده و بعد از آن به سيخ كشند .

گرداوژند -

به ضم اول و فتح زاى فارسى بر وزن و معنى گرد افكند است چه اوژندن به معنى افكندن باشد و نام مرد مبارزى هم بوده است .

گردباده -

به كسر اول و فتح دال در ششم به معنى گردباد است كه آن بادى باشد كه خاك را به شكل منارى بر آسمان برد .

گردپاى -

به كسر اول و باى فارسى به الف كشيده و به تحتانى زده پيرامون تخت و اطراف و جاى نشستن را گويند .

گردپاى حوض گرديدن -

كنايه از آنست كه سردرگم و مبهم در جايى بگردد به واسطه ساختن كارى و بدست آوردن مطلبى .

گرد برآوردن -

به فتح اول كنايه از پايمال كردن و نابود ساختن باشد .

گردبندن -

با نون بعد از باى ابجد بر وزن سرد كردن به معنى گردن‌بند باشد .

گردر -

به فتح اول بر وزن صرصر زمين سخت را گويند كه در دامن كوه واقع است و زمين پشته پشته و كوه و دره را نيز گفته‌اند و به معنى شهر و قصبه هم آمده است .

گردران -

به كسر اول استخوان ران را گويند كه بر آن گوشت بسيار باشد و كنايه از عيش و رفاهيت هم هست .

گردرو -

به كسر اول و ثالث معروفست كه اطراف و دور رو باشد و تسبيحى را نيز گويند از مرواريد كه زنان به جهت خوش‌آيندگى بر گرد روى خود بندند .

گرد زابل -

به ضم اول و كسر ثالث كنايه از رستم زابلى است ك رستم زال باشد .

گرد زمرد -

به فتح اول و كسر ثالث و ضم زاى هوّز و ميم و راى قرشت كنايه از سبزه نورسته و خط نو دميده خوبان باشد .

گردش -

بر وزن ورزش به معنى گرديدن باشد كه چرخ زدن است و به معنى تغيير هم هست همچنان كه رمش به معنى تبديل است .

گرد شب -

به فتح اول و رابع كنايه از سياهى شب است .

گردشنده -

به كسر اول و فتح شين بر وزن نيم‌خنده حشرات الارض را گويند يعنى جانورانى كه در زيرزمين خانه سازند .

گردك -

به كسر اول بر وزن خرسك مصغر گرد باشد و خرگاه را نيز گويند كه خيمه بزرگ مدور است و بعضى خيمه كوچكى را گويند كه مخصوص پادشاهان باشد و حجله‌اى كه به جهت عروس بيارايند و به معنى لغز و چيستان هم هست و نانى كه درون آن را پر از حلواى قند و مغز بادام و پسته و غيره كنند و پزند و آن را در خراسان كلنبه گويند و ترجمهء جمله هم هست به ضم جيم .

گرد گريبان -

به كسر اول و كاف فارسى به معنى پيراهن و يك تهى باشد و آن را به عربى سربال خوانند .

گرد كوه -

به كسر اول نام كوهى است در ولايت مازندران .

گردگير -

به ضم اول يعنى شجاع و دلاور گيرنده و نام پسر افراسياب هم بوده .

گردمانه -

به كسر اول و ميم به الف كشيده بر وزن و معنى گرم‌دانه است كه نوعى از تخم مازريون باشد و معرب آن جردمانق است .

گردن -

بر وزن ارزن معروفست و به عربى جيدوعنق خوانند و جمع آن گردنهاست و شجاع و قوى و صاحب قدرت را نيز گويند و جمع آن گردنان باشد .

گردنا -

به فتح اول و ثالث و نون به الف كشيده مطلق سيخ را گويند اعم از سيخ چوبى و آهنى كه بدان كباب كنند يا نان از تنور بر آرند و كبابى را نيز گويند كه اول گوشت آن را در آب جوشانند و بعد از آن ادويه حاره بر آن پاشند و بر سيخ كشيده كباب كنند و