تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 779

مساهمون:

ص٧٧٩

بيان نهم در كاف فارسى با راى بىنقطه مشتمل بر دويست و سى و يك لغت و كنايت

گر -

به فتح اول و سكون ثانى مخفف اگر باشد كه كلمه شرطيه است و نام جوششى است مشهور كه به عربى جرب گويند و به معنى مراد و مقصود باشد و قدرت و توانايى را نيز گويند و به معنى كننده و سازنده هم هست همچو كوزه‌گر و كاسه‌گر و امثال آن و مرادف گار باشد همچو آموزگار و آموزگر كه از هر دو معنى فاعليت مفهوم مىگردد وقتى كه با كلمهء ديگر تركيب شود و به ضم اول نام رودخانه‌ايست در سرحد ملك غزان و به اين معنى با كاف تازى مشهور است .

گرا -

به فتح اول و ثانى مشدد به الف كشيده به معنى بنده باشد كه در مقابل آزاد است و حجام و سرتراش و دلاك را نيز گويند و گاهى اين لفظ را به طريق دشنام هم به زبان آورند و آهنى پهن باشد دسته‌دار و در دو طرف آن ريسمان بندند يكى دستهء آن را بگيرد و ديگرى ريسمان را بكشد تا زمين شيار كردهء ناهموار را بدان هموار كنند و آن را به عربى مسلفه و مسواط خوانند .

گراد -

به كسر اول بر وزن فتاد جامهء كهنه را گويند .

گرارون -

با راى قرشت بر وزن فلاطون نام جوششى است كه آن را داد خوانند و به عربى قوبا گويند .

گراز -

به ضم اول بر وزن گداز به معنى خوك نر باشد كه جفت خوك ماده است و خرام و رفتارى كه از روى ناز و تكبر و تبختر باشد و بعضى گويند به معنى خرام و رفتار از روى ناز و تكبر هم هست ليكن در ميدان كارزار يعنى از روى تكبر و تبختر بيايد نه از روى ترس و بيم و امر به اين معنى هم هست يعنى به ناز و به تكبر به راه‌رو و خرامندهء به ناز را نيز گويند كه فاعل باشد و بيلى را هم مىگويندكه بدان زمين را بكنند و بعضى گويند بيلى باشد بزرگ كه دو حلقهء آهنين بر دو طرف آن تعبيه كرده باشند و ريسمانى بر آن ببندند و مزارعان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند و طپش و اضطرابى را نيز گويند كه مردم را از حرارت به هم رسد و اين حال بيشتر زنان را در وقت زاييدن واقع مىشود و كوزه پهنى باشد كه در غلاف كنند و همراه داشته باشند و بعضى گويند كوزه سرتنگى است كه مسافران همراه مىدارند و آن نوعى از تنگ باشد و چوبى را نيز گويند كه گوسفند و خر و گاو را بدان رانند و به معنى بالش و نمو هم آمده است كه از باليدن و نمو كردن باشد و كنايه از مردم شجاع و دلير هم هست .

گرازان -

بر وزن خراسان به معنى جلوه‌كنان و خرامان باشد و جمع گراز هم هست .

گرازد -

بر وزن گدازد يعنى جلوه كند و از روى ناز و تكبر بخرامد و به راه رود .

گرازنده -

بر وزن گدازنده از روى ناز و تكبر خرامنده و به راه رونده را گويند .

گرازه -

به ضم اول و فتح رابع نام پهلوانى است ايرانى كه در جنگ دوازده رخ سيامك را به قتل آورد و خوك نر را هم مىگويند كه گراز باشد .

گرازيدن -

بر وزن شماريدن به ناز و تكبر و غمزه به راه رفتن و خراميدن باشد .

گراس -

به فتح اول بر وزن هراس به معنى تكه و نواله باشد و به عربى لقمه گويند .

گراش -

بر وزن و معنى خراش باشد كه از خراشيدن است و به معنى پراكنده و پريشان هم هست .

گراشيدن -

بر وزن و معنى خراشيدن باشد و به معنى پريشان شدن و گردن هم آمده است .

گرامى -

بر وزن نظامى به معنى عزيز و مكرم و محبوب و بزرگ باشد .

گران -

به كسر اول بر وزن نشان ثقيل و سنگين باشد كه در مقابل خفيف و سبك است و در مقابل ارزان هم هست و به ضم اول دستهء گندم و جو درو كرده را گويند كه با خوشه باشد .

گران بار -

با باى ابجد بر وزن نشان‌دار به معنى باردار و بازور باشد اعم از درخت و حيوان و انسان و شخصى را نيز گويند كه مال و اسباب و بنه و غنايم بسيار داشته باشد و كنايه از انسان و حيوان آبستن هم هست .

گران پشت -

به كسر اول و ضم باى فارسى مردم قوى پشت و باركش و حمال را گويند .

گران جان -

با جيم كنايه از مردم سخت جان و مردم بسيار پير و سالخورده و رعشه ناك باشد و مردم
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 779 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )