گد -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى گدا باشد كه گدايى كننده است و گدايى را نيز گويند .
گداره -
به ضم اول بر وزن شماره بالاخانهء تابستانى را گويند و به معنى تختهايى باشد كه بام خانه را بدان تختهپوش كنند .
گداغازى -
با غين نقطهدار بر وزن دغابازى زنان و پسران ريسمان باز و معركهگير را گويند و چون در فرس قديم زنان فاحشه و ريسمان باز را غازى مىگفتهاند و متأخرين خواستند كه در ميانهء غازى عربى كه غزا كننده است با غازى فارسى فرقى باشد اين را گداغازى نام كردند .
گدر -
به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت بر وزن صدر سلاح جنگ را گويند .
گدرك -
به فتح اول و راى قرشت بر وزن زردك به معنى گدر است كه سلاح جنگ باشد .
گدست -
به كسر اول بر وزن نشست به معنى وجب و بدست باشد و آن مقدارى است از سرانگشت كوچك دست آدمى تا سر انگشت بزرگ .
گدك -
به فتح اول و ثانى بر وزن فلك كيپاى كوچك و خرد را گويند و آن پوست پارههاى شكنبه گوسفند است كه دوزند و از برنج و گوشت و مصالح پر كنند و پزند .
گدگدى -
به ضم اول و سكون ثانى و كاف فارسى مضموم و دال بىنقطه به تحتانى رسيده كلمهاى باشد كه شبانان بدان بز را نوازش كنند و به جانب خود طلبند و جنبانيدن انگشتان را نيز گفتهاند در زير بغل كسى تا به خنده افتد و بعضى گويند به اين معنى هندى است .
گدمن -
به فتح اول و سكون ثانى و ميم مكسور به نون زده به لغت زند و پازند به معنى نور باشد كه روشنايى معنوى است .
گده -
به فتح اول و ثانى دندانهء كليد باشد .
گديور -
به فتح اول و واو بر وزن ابى ذر گدا و گدايى كننده را گويند .
گديه -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح تحتانى گدا را گويند كه گدايى كننده باشد و به معنى گدايى هم آمده است .
بيان هشتم در كاف فارسى با ذال نقطهدار مشتمل بر پنج لغت
گذاردن -
به ضم اول بر وزن شماردن به معنى گذاشتن باشد و به معنى ادا كردن و حبا نمودن يعنى پيشكش كردن هم هست و به معنى گذرانيدن هم آمده است به چند معنى .
گذارش -
به ضم اول و كسر رابع و سكون شين نقطهدار به معنى گذشتن و ترك دادن و ادا نمودن و گذرانيدن به چند معنى باشد .
گذاشتن -
با شين و تاى قرشت بر وزن و معنى گذاردن است كه نهادن و ادا كردن و حبا نمودن و گذرانيدن به چند معنى باشد .
گذرنامه -
به ضم اول خط جواز باشد يعنى نوشتهاى كه مسافران را دهند تا از گذربانان و راهداران و امثال آنها كسى مانع ايشان نشود .
گذشت -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون شين نقطهدار و فوقانى ماضى گذشتن باشد به چند معنى و به معنى عبر هم هست يعنى عبور كرد و از آب گذشت و به معنى راه نيز آمده است كه به عربى طريق گويند و ماضى پيش افتادن هم هست يعنى پيش افتاد و ماضى گذشتن به معنى ترك دادن هم آمده است كه از ترك و تجريد باشد و تجاوز از گناه و تقصير را نيز گويند يعنى ديگر اين كار نمىكند و مآل اين دو معنى يكى است چه هر دو را غرض ترك دادن باشد و به معنى بعد هم هست چنان كه گويند از گذشت آن يعنى بعد از آن و از بعد آن و در مقام غير و جز هم استعمال مىشود و كنايه از قطع شدن نفس آخرين آدميزاد است .