كلاغ كه آن را عكه و كلاغ پيسه گويند و به عربى عقعق خوانند .
كلاژاره -
به فتح اول و راى قرشت بر وزن غم آواره به معنى كلاغ پيسه و عكه باشد .
كلاژكه -
به فتح اول و كاف بر وزن هوازده قلاب را گويند عموما و قلابى كه بدان چيزهايى كه در چاه افتاده باشد كشند خصوصا .
كلاژه -
به فتح اول به معنى كلاژ است كه لوچ و كاج و احول و كلاغ پيسه باشد كه عكه است و بعضى گويند كاسكينه است و آن پرندهاى باشد سبز به سرخى مايل و تاجى مانند هدهد بر سر دارد و آن را سبزك نيز گويند و به عربى شقراق خوانند .
كلاسنگ -
بر وزن و معنى فلاسنگ است كه فلاخن باشد و آن چيزى است كه شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .
كلاسه -
به فتح اول و سين بىنقطه نام جايى و مقامى است .
كلاش -
بر وزن لواش عنكبوت را گويند .
كلاش خانه -
نسيج و بافتهء عنكبوت را گويند و به يونانى ابركاكيا خوانند و خانهء عنكبوت را هم گفتهاند كه در آن تخم نهد و بچه برآرد .
كلاشك -
به فتح اول و رابع و سكون كاف به معنى كلاسنگ است كه فلاخن باشد .
كلاشكن -
به فتح اول و كاف بر وزن نيافتن نام يكى از حلواها باشد .
كلاشكه -
به فتح اول و رابع و كاف قلابى را گويند كه چيزها با آن از چاه برآرند .
كلاغ -
به فتح اول معروف است و آن را زاغ دشتى هم مىگويند و صاحب مؤيد الفضلا گويد كلاغ بالضم و قيل بالفتح كنگر باشد كه آن را گرد بر گرد قبور بزرگان مىدارند و آن از سنگ و چوب نيز بود .
كلاغ گرفتن -
كنايه از استهزا و تمسخر و ريشخند كردن باشد كسى را .
كلافه -
بر وزن و معنى كلابه باشد و آن ريسمانى است خام كه از دوك بر چرخه پيچند .
كلاك -
به فتح اول بر وزن هلاك دشت و صحرايى را گويند كه مطلقا در آن زراعت نشده باشد و بالاى پيشانى را هم گفتهاند كه تارك سر باشد و آن از رستنگاه موى سر است تا ميان سر و به اين معنى به جاى كاف لام هم آمده است و به ضم اول به معنى تهى و خالى باشد و موج بزرگ را نيز گويند و به كسر اول چوب دراز سركجى باشد كه گل و ميوه كه دست به آنها نرسد بدان بچينند .
كلاك موش -
به فتح اول موش صحرايى و دشتى باشد چه كلاك دشت و صحرا را گويند .
كلال -
به فتح اول بر وزن جمال تارك سر است كه ما بين فرق سر و پيشانى باشد و در عربى ماندگى اعضا و خيره شدن چشم و در هندى شراب فروش را گويند و به ضم اول كوزهگر و كاسهگر را مىگويند يعنى شخصى كه كوزه و كاسهء گلى و سفالى مىسازد و به عربى فخار گويند و به زبان علمى هندوستان هم كوزهگر را كلال مىگويند .
كلاله -
به ضم اول بر وزن نخاله موى پيچيده را گويند و به عربى مجعد خوانند و به معنى كاكل و دستهء گل هم به نظر آمده است .
كلاليوه -
با لام و واو بر وزن و معنى سراسيمه است كه سرگشته و دنك و دنبك باشد .
كلان -
به فتح اول بر وزن مكان به معنى بزرگ و بهتر و مهتر باشد و به معنى بلند و افزون هم آمده است و بالاى سر را نيز گويند و به كسر اول كليدان را خوانند و آن بست و بند درهاى باغ و طويله و امثال آن باشد .
كلان روضه -
كنايه از حضرت رسالت پناه محمدى صلوات اللّه عليه و آله است .
كلاو -
به فتح اول و سكون آخر كه واو باشد وزق و غوك را گويند .
كلاور -
بر وزن تكاور به معنى كلاو است كه وزق باشد .
كلاوو -
بر وزن ترازو نوعى از موش صحرايى است .
كلاوه -
با واو بر وزن و معنى كلافه است كه ريسمان خام بر چرخه پيچيده باشند و به معنى سراسيمه و سرگشته هم آمده است و غوك و وزق را نيز گويند .
كلاوه چرخ -
به معنى كمربند چرخ باشد كه عربان منطقه خوانند و كنايه از گردش چرخ هم هست .
كلاه -
به ضم اول و سكون ها معروف است يعنى چيزى كه از پوست و پارچه زربفت و غيره دوزند و بر سر گذارند و تاج پادشاهان را نيز گويند .
كلاه انداختن -
و كلاه برانداختن كنايه از شاد شدن و خوشحالى نمودن باشد .