تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
كلاغ كه آن را عكه و كلاغ پيسه گويند و به عربى عقعق خوانند .

كلاژاره -

به فتح اول و راى قرشت بر وزن غم آواره به معنى كلاغ پيسه و عكه باشد .

كلاژكه -

به فتح اول و كاف بر وزن هوازده قلاب را گويند عموما و قلابى كه بدان چيزهايى كه در چاه افتاده باشد كشند خصوصا .

كلاژه -

به فتح اول به معنى كلاژ است كه لوچ و كاج و احول و كلاغ پيسه باشد كه عكه است و بعضى گويند كاسكينه است و آن پرنده‌اى باشد سبز به سرخى مايل و تاجى مانند هدهد بر سر دارد و آن را سبزك نيز گويند و به عربى شقراق خوانند .

كلاسنگ -

بر وزن و معنى فلاسنگ است كه فلاخن باشد و آن چيزى است كه شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .

كلاسه -

به فتح اول و سين بىنقطه نام جايى و مقامى است .

كلاش -

بر وزن لواش عنكبوت را گويند .

كلاش خانه -

نسيج و بافتهء عنكبوت را گويند و به يونانى ابركاكيا خوانند و خانهء عنكبوت را هم گفته‌اند كه در آن تخم نهد و بچه برآرد .

كلاشك -

به فتح اول و رابع و سكون كاف به معنى كلاسنگ است كه فلاخن باشد .

كلاشكن -

به فتح اول و كاف بر وزن نيافتن نام يكى از حلواها باشد .

كلاشكه -

به فتح اول و رابع و كاف قلابى را گويند كه چيزها با آن از چاه برآرند .

كلاغ -

به فتح اول معروف است و آن را زاغ دشتى هم مىگويند و صاحب مؤيد الفضلا گويد كلاغ بالضم و قيل بالفتح كنگر باشد كه آن را گرد بر گرد قبور بزرگان مىدارند و آن از سنگ و چوب نيز بود .

كلاغ گرفتن -

كنايه از استهزا و تمسخر و ريشخند كردن باشد كسى را .

كلافه -

بر وزن و معنى كلابه باشد و آن ريسمانى است خام كه از دوك بر چرخه پيچند .

كلاك -

به فتح اول بر وزن هلاك دشت و صحرايى را گويند كه مطلقا در آن زراعت نشده باشد و بالاى پيشانى را هم گفته‌اند كه تارك سر باشد و آن از رستنگاه موى سر است تا ميان سر و به اين معنى به جاى كاف لام هم آمده است و به ضم اول به معنى تهى و خالى باشد و موج بزرگ را نيز گويند و به كسر اول چوب دراز سركجى باشد كه گل و ميوه كه دست به آنها نرسد بدان بچينند .

كلاك موش -

به فتح اول موش صحرايى و دشتى باشد چه كلاك دشت و صحرا را گويند .

كلال -

به فتح اول بر وزن جمال تارك سر است كه ما بين فرق سر و پيشانى باشد و در عربى ماندگى اعضا و خيره شدن چشم و در هندى شراب فروش را گويند و به ضم اول كوزه‌گر و كاسه‌گر را مىگويند يعنى شخصى كه كوزه و كاسهء گلى و سفالى مىسازد و به عربى فخار گويند و به زبان علمى هندوستان هم كوزه‌گر را كلال مىگويند .

كلاله -

به ضم اول بر وزن نخاله موى پيچيده را گويند و به عربى مجعد خوانند و به معنى كاكل و دستهء گل هم به نظر آمده است .

كلاليوه -

با لام و واو بر وزن و معنى سراسيمه است كه سرگشته و دنك و دنبك باشد .

كلان -

به فتح اول بر وزن مكان به معنى بزرگ و بهتر و مهتر باشد و به معنى بلند و افزون هم آمده است و بالاى سر را نيز گويند و به كسر اول كليدان را خوانند و آن بست و بند درهاى باغ و طويله و امثال آن باشد .

كلان روضه -

كنايه از حضرت رسالت پناه محمدى صلوات اللّه عليه و آله است .

كلاو -

به فتح اول و سكون آخر كه واو باشد وزق و غوك را گويند .

كلاور -

بر وزن تكاور به معنى كلاو است كه وزق باشد .

كلاوو -

بر وزن ترازو نوعى از موش صحرايى است .

كلاوه -

با واو بر وزن و معنى كلافه است كه ريسمان خام بر چرخه پيچيده باشند و به معنى سراسيمه و سرگشته هم آمده است و غوك و وزق را نيز گويند .

كلاوه چرخ -

به معنى كمربند چرخ باشد كه عربان منطقه خوانند و كنايه از گردش چرخ هم هست .

كلاه -

به ضم اول و سكون ها معروف است يعنى چيزى كه از پوست و پارچه زربفت و غيره دوزند و بر سر گذارند و تاج پادشاهان را نيز گويند .

كلاه انداختن -

و كلاه برانداختن كنايه از شاد شدن و خوشحالى نمودن باشد .