تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 735

مساهمون:

ص٧٣٥
عليه السلام بود گويند هر گاه مىخواست ظاهر سازد دستها را از بغل برمىآورد نورى از دستهاى او پيدا مىشد كه تا به آسمان مىرفت .

كفت -

به فتح اول بر وزن رفت ماضى كفانيدن است يعنى شكافت و تركانيد و به معنى تركيد و شكافته شد هم درست است و به ضم اول مخفف شگفت باشد كه از شكفتن و واشدن است و مخفف كوفت هم هست كه از كوفتن باشد و به كسر اول به معنى دوش و سر دوش است و به عربى كتف خوانند .

كفتر -

بر وزن دفتر كبوتر را گويند و به عربى حمام خوانند .

كفترى -

بر وزن دفترى شانه و دفتين جولاهگان و بافندگان باشد .

كفتگى -

به فتح اول بر وزن هفتگى شكافته شدن و تركيده بودن را گويند .

كفتن -

به فتح اول بر وزن رفتن به معنى از هم باز شدن و از هم باز كردن و شكافتن و تركانيدن باشد .

كفتور -

بر وزن فغفور به معنى ثبات است و آن يك جهت بودن در امور و تحمل كردن در آلام باشد .

كفته -

بر وزن هفته به معنى شكافته شده و تركيده و شكفته باشد .

كفچ -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى مخفف كفچه است كه چمچه باشد و به معنى كف صابون و كف شير و كف آب دهن و امثال آن هم آمده است و آن را كفك نيز گويند و به عربى رغوه گويند .

كفچك -

بر وزن چشمك دامن زين اسب را گويند .

كفچل -

بر وزن جدول كفل و سرين اسب را گويند .

كفچل پوش -

با باى فارسى بر وزن مرزنكوش به معنى كفل‌پوش است و آن نوعى از پوشش باشد كه زردوزى كنند و بر پشت اسب اندازند و آن را به تركى اورنگ خوانند .

كفچليز -

با تحتانى مجهول بر وزن رستخيز چمچهء بزرگ سوراخ‌دار را گويند و آن را كفگير نيز خوانند و جانوركى را نيز مىگويند كه در آب مىباشد و سر و تنه مدور و دمكى باريك دارد گويند بچه وزغ است در غلاف بعد از چند روز از غلاف برمىآيد و آن را به عربى دعموص خوانند و بعضى گويند نوعى از ماهى باشد و آن را سگ ماهى خوانند .

كفچليزك -

با منافه كاف در آخر به معنى دويم كفچليز است و آن جانوركى باشد در آب و به مرور وزغ شود و عربان دعموص خوانندش و بعضى گويند سوسمار كوچك است و بعضى گويند جانوركى است شبيه به چلپاسه و دم سرخى دارد و كفگير كوچك را نيز گفته‌اند .

كفچليزه -

بر وزن شنبليله به معنى كفچليزك است كه كفگير و جانوركى باشد كه عربان دعموص خوانند .

كفچه -

بر وزن و معنى چمچه است و پيچ و تاب سر زلف را نيز گويند و به عربى طره خوانند و نوعى از مار هم هست .

كفچه نون -

كفچه معلوم و نون مضموم به واو و لام زده مرغى است كه منقار او به كفچه مىماند و به تركى او را قاشق بورن خوانند يعنى چمچه بينى .

كفد -

به فتح اول و ثانى و سكون دال ابجد يعنى بتركد و بشكافد و از هم باز شود .

كف دريا -

به كسر ثانى چيزى باشد سفيد شبيه به استخوان پوسيده و آن را به عربى زبد البحر گويند .

كفرا -

به ضم اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به الف كشيده بهار خرما را گويند يعنى شكوفه خرما و بعضى گويند پوست بهار درخت خرماى ماده باشد و آن را كفراه با زيادتى ها و كفرى به جاى الف ياى حطى هم مىگويند با تشديد ثالث در عربى .

كفر اليهود -

به فتح اول به معنى قفر اليهود است و آن نوعى از موميايى باشد و به شيرازى موميايى كوهى و موميايى پالوده گويند .

كف سفيد -

به سكون ثانى كنايه از مردم صاحب همت است كه به سبب بخشندگى مفلس و پريشان شده باشد و به كسر ثانى برف را گويند و آن در ايام زمستان مىبارد .

كفش -

به فتح اول و سكون ثانى و شين نقطه‌دار معروف است كه پاىافزار باشد و معرب آن كوث است با واو و ثاى مثلثه .

كفش خواستن -

كنايه از سفر كردن و به سفر رفتن چنان كه كفش نهادن كنايه از اقامت كردن و از سفر بازماندن است .

كفشن -

به فتح اول بر وزن برزن به معنى دشت و صحرا باشد و محلى را نيز گويند كه قبل از اين غله كاشته بوده‌اند .

كفشير -

با شين نقطه‌دار بر وزن كفگير بوره را گويند و آن دارويى باشد مانند نمك كه طلا و نقره و فلزات
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 735 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )