عليه السلام بود گويند هر گاه مىخواست ظاهر سازد دستها را از بغل برمىآورد نورى از دستهاى او پيدا مىشد كه تا به آسمان مىرفت .
كفت -
به فتح اول بر وزن رفت ماضى كفانيدن است يعنى شكافت و تركانيد و به معنى تركيد و شكافته شد هم درست است و به ضم اول مخفف شگفت باشد كه از شكفتن و واشدن است و مخفف كوفت هم هست كه از كوفتن باشد و به كسر اول به معنى دوش و سر دوش است و به عربى كتف خوانند .
كفتر -
بر وزن دفتر كبوتر را گويند و به عربى حمام خوانند .
كفترى -
بر وزن دفترى شانه و دفتين جولاهگان و بافندگان باشد .
كفتگى -
به فتح اول بر وزن هفتگى شكافته شدن و تركيده بودن را گويند .
كفتن -
به فتح اول بر وزن رفتن به معنى از هم باز شدن و از هم باز كردن و شكافتن و تركانيدن باشد .
كفتور -
بر وزن فغفور به معنى ثبات است و آن يك جهت بودن در امور و تحمل كردن در آلام باشد .
كفته -
بر وزن هفته به معنى شكافته شده و تركيده و شكفته باشد .
كفچ -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى مخفف كفچه است كه چمچه باشد و به معنى كف صابون و كف شير و كف آب دهن و امثال آن هم آمده است و آن را كفك نيز گويند و به عربى رغوه گويند .
كفچك -
بر وزن چشمك دامن زين اسب را گويند .
كفچل -
بر وزن جدول كفل و سرين اسب را گويند .
كفچل پوش -
با باى فارسى بر وزن مرزنكوش به معنى كفلپوش است و آن نوعى از پوشش باشد كه زردوزى كنند و بر پشت اسب اندازند و آن را به تركى اورنگ خوانند .
كفچليز -
با تحتانى مجهول بر وزن رستخيز چمچهء بزرگ سوراخدار را گويند و آن را كفگير نيز خوانند و جانوركى را نيز مىگويند كه در آب مىباشد و سر و تنه مدور و دمكى باريك دارد گويند بچه وزغ است در غلاف بعد از چند روز از غلاف برمىآيد و آن را به عربى دعموص خوانند و بعضى گويند نوعى از ماهى باشد و آن را سگ ماهى خوانند .
كفچليزك -
با منافه كاف در آخر به معنى دويم كفچليز است و آن جانوركى باشد در آب و به مرور وزغ شود و عربان دعموص خوانندش و بعضى گويند سوسمار كوچك است و بعضى گويند جانوركى است شبيه به چلپاسه و دم سرخى دارد و كفگير كوچك را نيز گفتهاند .
كفچليزه -
بر وزن شنبليله به معنى كفچليزك است كه كفگير و جانوركى باشد كه عربان دعموص خوانند .
كفچه -
بر وزن و معنى چمچه است و پيچ و تاب سر زلف را نيز گويند و به عربى طره خوانند و نوعى از مار هم هست .
كفچه نون -
كفچه معلوم و نون مضموم به واو و لام زده مرغى است كه منقار او به كفچه مىماند و به تركى او را قاشق بورن خوانند يعنى چمچه بينى .
كفد -
به فتح اول و ثانى و سكون دال ابجد يعنى بتركد و بشكافد و از هم باز شود .
كف دريا -
به كسر ثانى چيزى باشد سفيد شبيه به استخوان پوسيده و آن را به عربى زبد البحر گويند .
كفرا -
به ضم اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به الف كشيده بهار خرما را گويند يعنى شكوفه خرما و بعضى گويند پوست بهار درخت خرماى ماده باشد و آن را كفراه با زيادتى ها و كفرى به جاى الف ياى حطى هم مىگويند با تشديد ثالث در عربى .
كفر اليهود -
به فتح اول به معنى قفر اليهود است و آن نوعى از موميايى باشد و به شيرازى موميايى كوهى و موميايى پالوده گويند .
كف سفيد -
به سكون ثانى كنايه از مردم صاحب همت است كه به سبب بخشندگى مفلس و پريشان شده باشد و به كسر ثانى برف را گويند و آن در ايام زمستان مىبارد .
كفش -
به فتح اول و سكون ثانى و شين نقطهدار معروف است كه پاىافزار باشد و معرب آن كوث است با واو و ثاى مثلثه .
كفش خواستن -
كنايه از سفر كردن و به سفر رفتن چنان كه كفش نهادن كنايه از اقامت كردن و از سفر بازماندن است .
كفشن -
به فتح اول بر وزن برزن به معنى دشت و صحرا باشد و محلى را نيز گويند كه قبل از اين غله كاشته بودهاند .
كفشير -
با شين نقطهدار بر وزن كفگير بوره را گويند و آن دارويى باشد مانند نمك كه طلا و نقره و فلزات